‏نمایش پست‌ها با برچسب I have a dream. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب I have a dream. نمایش همه پست‌ها

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

قرار به نوشتنم شد. می نویسم برای خودم. قصه می بافم در سکوت. یک رویایی که گریبانِ آدم را گرفت دیگر به این راحتی ول-کُنِ معامله نمی شود. هر روز سرانگشتانم به خارش می افتد از شوقی نوشتنی که به حرص می ماند. ذهنم قصه می بافد. خیال می کردم خیال بافِ درونم لال شده. خواب بود. بیدار شده.


پی نوشت به آنکه می داند. رویای تجسم ات را خوابانده بودی این همه سال. حرف های آن روزمان خیالِ من را که بیدار کرد. گمانم تجسمِ تو را هم قلقلکی داده باشد. مجالش بده که ببالد.

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۱

نوشتن سر نترس می خواهد. محکم و بی اعتنا به قضاوت هایی که آدم را گره می زند به قصه هایی که برای گفتن دارد. قضاوت هایی که آفرینش یک انسان را اگر نه ناممکن، چنان سخت می کنند که راه گریز را گاهی نمی شود پیدا کرد. مثل نویسنده ی توی «آفرینش یک انسان». آن قدر همه خواستند که قصه اش واقعیت زندگی اش باشد که آخر ناخواسته و به اشتباه شد. به تلخی و ناگزیری دامن گیرش شد. آدم موقع نوشتن اما دلش می خواهد واقعیتی دیگر بسازد. دنیایی دیگر. وگرنه که نوشتن لذت آفرینش نخواهد داشت اگر فقط بازنویسی گذشته باشد. دیگر نمی خواهم بترسم اینجا. می خواهم قصه بگویم و به هیچ کجام هم نباشد که چه کسی خیال برش می دارد که این ها واقعا زندگی روزمره من است. می خواهم دیگر نترسم که اگر از یک دختر توی یک قصه بگویم که کم و بیش هم شباهتی به من دارد کسانی خیال برشان دارد که زندگی خصوصی ام را دریافته اند. اگر به شباهت باشد که روی این زمین از بین این همه دختری که هست شرط می بندم بیشتر از هزارتا هست که همان شباهت ها را به من داشته باشند بی آنکه زندگی هاشان در جوانبِ دیگر کمتر شباهتی داشته باشد به من. شاید حتی هزارهزار تا. می خواهم نترسم و بنویسم.

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۱

مثلا قصه ی دختری باشد. دختر، چون به هر حال من هیچ وقت پسر نبوده ام که بدانم چه طور است. اقلا برای شروع. مثلا دختری باشد توی یک شهری. شهر چون به هر حال من همه ی عمرم توی شهرهای مختلف گذشته. بعد مثلا یک جور عجیبی باشد این دختری که توی یک شهری زندگی می کند. چون به هر حال برای اینکه قصه جذاب باشد باید یک چیزی هم یک ذره اقلا عجیب باشد. با این حال نه خیلی هم غیر معمول و عجیب چون به هر حال قصه باید باورپذیر باشد در چارچوب های خودش اقلا. مثلا یک کمی هم معمولی باشد و برود مدرسه. سوارِ مترو شود هر روز. با آدم ها حرف بزند. همه هم خیال کنند که چه دلنشین است. که چه خوش برخورد است. چه اجتماعی است. با این حال دختر قصه در خلوتِ خودش دلش بخواهد برود. رفتن و فقط رفتن بی که بپرسد به کجا یا چه طور یا تا کِی. مثلا هر بار که راه می رود در خیابان تا برسد به ایستگاهِ مترو فکر کند که اگر با همین سرعت و در همین مسیر راه برود تمامِ روز، تا چه قدر بیرونِ شهر می تواند برود. که موقعِ غروبِ آفتاب آیا به افقی بی ساختمان می رسد یا نه. یا مثلا در هر گپ و گفتِ معمولی ای که با آدم هایی که خیالشان می شناسندش، در ذهنش قصه ببافد. قصه های همین آدم ها. قصه هایی که جایگزینِ حقیقت های معمولی شان شود. مثلا صبح برود کافه که یک قهوه بگیرد و با خودش فکر کند که فروشنده ی کافه ی سرِ خیابان اگر توی یک حقیقتِ دیگر به دنیا آمده بود چه پهلوانی می توانست باشد با آن چهره ی تیره ی بی هراسش. می توانست برود و اژدهایی را از توی غار بکشد بیرون. اژدها را از پا در آورد، بعد برود توی خانه ی کوچکش در حاشیه ی شهر، بنشیند روی ایوان، ساز بزند و آواز بخواند. ترانه ای از نبردِ پهلوانی با یک اژدها. و همسایه هاش سر تکان بدهند و باورشان نشود. بعد شب بشود و مرد مثلِ بقیه ی قهرمان هایی که کسی باورشان نمی کند تنها بماند و ماه باشد و خیال. و مرد در سر قصه ی دختری را ببافد که شاید در دنیایی دیگر، در حقیقتی دیگر باورش می کند. مرد آه بکشد و برود که بخوابد. دختر قهوه اش را از کافه چی می گیرد و می رود. به همین سادگی و معمولی.

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۱

یک روزی یک رویایی بود در ذهنم که یک روزی یک دوربینِ خوب می گیرم دستم و برای خودم یک پروژه ی کوچک تعریف می کنم. یکی دو روز بعد از آن یک روز توی قطار نشسته بودم که نگاهم از پنجره به بیرون افتاد. از آدم ها فقط پاهاشان را می دیدم. با خودم فکر کردم به آن همه قصه ای که در گام ها هست. فکر کردم به این که اولین پروژه ی عکاسی ام ثبتِ لحظه هایی از این قصه ها باشد. از گام ها. از کفش ها. پاها. از زندگی ای که در هر قدم هست. آن روز چنان به هیجان آمدم از فکرم که زنگ زدم بهش و گفتم که چنین ایده ای دارم. چنین رویایی. با او حرف زدم چون آن روزها نزدیک ترین کسی بود که می دانستم عکاسی را دوست دارد. گفت که سخت است ثبتِ گام ها. گفت که دشوار است. و من گذاشتم برای موقعی که دوربینِ بهتری داشته باشم. شد رویایی در ذهنم. امروز دیدم که ایده ام را او پیاده کرده. فکر کردم به اینکه همیشه می گفت هیچ چیز از خاطرش نمی رود. فکر کردم که آیا یادش هست که این رویای من بود؟ بعد به خودم نهیب زدم که رویاها که حقّ کپی ندارند. که مالکیت بر یک رویا بی معنی است. با این حال رویاهام را برای خودم نگه می دارم. توی دلم. که چنین افکاری نتوانند بیایند سراغم. که نتوانم کسی را متهم کنم. تا وقتی که یاد بگیرم درس را. که رویاها را نمی شود به مالکیت درآورد. که نمی شود دیگری را ملامت کرد به رویایی شاید مشابه.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۱

درختِ اقاقیای کنارِ ایستگاه مترو با خودش با گل هاش در این روزهای آخرِ بهار هزار رویای فعلا دور می آورد. با خودت می گویی یک روز، بالاخره یک روز یک خانه ای یک جایی خواهد بود، با یک درخت اقاقیا گوشه ی حیاطش. بعد می بینی خانه ات چیزی کم دارد اگر که توی حیاط، یاسِ رازقی نباشد که شب های تابستان وقتی آرام آرام داغیِ روز دارد محو می شود، بروی آب بپاشی در حیاط تا عطرِ رازقی ها با بخارِ آب هوا را غلیظ کند. تا مست شوی از سنگینی اش. و باز می بینی چیزی کم است اگر که درختِ نارنج آن گوشه نباشد که هر بهار لباسِ سفیدش را به تن کند و عطر بهار نارنج خانه را بردارد. و یک درختِ خرمالو که وقتی پاییز می آید چراغان شود. و سرو. مگر می شود نباشد؟ زمستان ها را آن وقت چه طور سر کند آدم اگر که سرو نباشد که عطرِ خنکِ برگ هاش را بدهد به برف؟

آروزهای فعلا دور.

بعد دعوتش کنم خانه ام. بنشینیم توی ایوان. چای بخوریم و گپ بزنیم. از سال هایی که بر ما گذشته. از سال هایی که پیش رو داریم.

آرزوهای فعلا دور.

دلم می لرزد از فکری که یک لحظه می گذرد از ذهنم. که مبادا روزی که می نشینم توی خانه ام، وقتی که بالاخره توانسته ام آن آرزوی فعلا دور را بسازم برای خودم، آن قدر دور شده باشم از همه ی آن ها که امروز خیالِ چای خوردن و گپ زدن باهاشان گرم می داردم، که تنهایی چای خوردن تنها چاره ام باشد برای پس زدن تلخیِ برباد رفته ها.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۱

«باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند»

سهراب سپهری

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۱

یک روزهایی هست توی زندگی که آدم دلش مثل پینا باوش توی کافه مولر، لاغر و بی قرار با چشم های بسته خودش را به در و دیوار می کوبد. چه خوب است اگر که یکی همچین روزی بیاید یک لیوان شربت کاسنی و شاتره با تخمِ شربتی بدهد دستِ آدم. بگذارد دلِ آدم برود توی شهرِ بچگی هاش توی آن حجره های عرقیات فروشی. آرام بگیرد از آن همه عطرِ سرمست کننده که گره خورده به آن همه خاطره، به دستِ مادر که شربت را هم می زد. بعد همین طور که می گذارد آدم آرام بگیرد، شروع کند براش قصه گفتن. براش شازده کوچولو بخواند مثلا. یا مثلا قصه ی حسین قلی، لپاش گُلی را. مردی که غم نداشت فقط واسه خنده لب نداشت.

کسی که نیست فعلا. امروز بروم یک شیشه شربت بهار نارنج بگیرم. بریزم توی چای. شازده کوچولو را با صدای شاملو بگذارم که صداش بپیچد توی خانه. مست شوم.

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۱

افکار پریشان. قصه های ناتمام. دلی که گرفته به لطایف الحیل باز نمی شود گاهی. لبخندی نامنتظر، نگاهی گذرا سر چهارراه می خواهد. درمانی غیرقابلِ پیش بینی. چیزی که نبوده. دلِ که می گیرد، نیازی به آفریدن سر بر می آورد. تا شاید تازه ای هست شود که تسکین باشد بر درد. این دنیا را بگیر مثلا. چه قدر باید دلتنگ بوده باشد.

دیر و زود دارد. اما سوخت و سوز نه. چیزی خواهم آفرید. شاید دیده نشود. شاید نشود در دست گرفتش حتی. اما، این عطشی که در من هست نمی گذاردم به حال خودم تا در بیهودگی بپوسم. دیر و زودش کارِ من است و کلنجارم با ترس ها و ضعف ها.

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۰



حالِ این روزهای من است. از کنارِ هر کافه ای که می گذرم، در گوشه های تاریکِ هر کدام، میزی هست، خودم را می بینم آنجا، با یک پالتوی سبز. با فنجانی رو به روم. تنها. عبور می کنم و می روم و می ماند فکر قصه ای که می توانست قصه ی من باشد اگر آنجا، آن گوشه ی تاریک کافه نشسته بودم با پالتوی سبزی بر تنم با فنجانی رو به روم. قصه ای که قدم های تند کرده ام به فنا می دهدش، آینده ای محتمل که می شود رویایی، بر باد.

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰

بعضی آدم ها ریشه دارند. از یک جا هم که بکَنی شان ببریشان یک جای دیگر، زود ریشه می دوانند. برای خودشان نشانه هایی می جویند، از خودشان ردّی بر جا می گذارند. چیزهای کوچک و بزرگی که بگویند مثلا اینجا الان خانه ی من است. ببین، اگر اینجا نباشم دلم براش تنگ می شود. که نبودن ام اینجا حس می شود. این ها آدم های خوشبختی اند. اینکه آدم بتواند برای خودش ریشه بدواند خوشبختی می آورد با خودش. با این حال من بی سامانی و آشفتگی هایم را تاخت نمی زنم با این خوشبختی. انتخاب خودم است. می دانم. غرابتی که در وجودم هست را، این حس بیگانگی که پر می کندم از شادی عظیمی از بودن در کنارِ این همه خوشبختی، این همه زندگی های متفاوت، این را دوست دارم. این حسِ کولی وار را، یا شاید سرخپوست وار: همچون باد...

من به بی سامانی،
باد را می مانم
من به سرگردانی،
ابر می مانم
من به آراستگی خندیدم
منِ ژولیده به آراستگی خندیدم

آبی خاکستری سیاه - حمید مصدق

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

همه چیز از «مرد که گریه نمی کند» ها شروع می شود. یاد می گیری احساسات را نهان کنی. بریزی شان در غارِ عجایب و درش را به سنگی جادویی ببندی و فقط خودت بدانی چه طور بگویی باز شو سسمی که راه به درون بیابی و بنشینی در تنهاییِ غار، میانِ تمامی احساساتِ مهار شده و تلخندی بزنی به اقتدارت، به تسلطت. به حماقتِ این همه سال که در پیِ اثباتِ محکم بودنِ خود، زندگی را پس زده ای هر جا که جز پیروزمندی عرضه ات کرده. و زندگی به هر حال کارِ خود را می کند و تو به بهایِ تمامیِ اشک های نریخته، به خودت نشان داده ای که هیچ چیز از پا در نمی آوردت، بعد، یک آن، به خودت می آیی و می بینی که همان اشک های نریخته، همان ها دارند از پا در می آورندت. تمامیِ قصه هایی که پایانِ تلخ شان را به اشک نشسته ای، تلخی شان را به جان ات ریخته اند و تو مات مانده ای که تلخی این روزها از کجا آب می خورد. همه چیز از خیلی قدیم شروع می شود. از اولین پدری که به پسرش گفت مرد که گریه نمی کند. از این جفایِ دیرینِ پدران در حق پسران.

پی نوشت قصه می گوید که کسی روزی تعقیب ات خواهد کرد تا غار. خواهد شنید که چه طور می گویی باز شو سسمی. به تاراج خواهد آمد، شبی از شب ها. در قصه ها، تمامی گنج های نهفته روزی پیدا می شوند.

پس پی نوشت یاد این نوا افتادم. و سکانس مربوط به آن. راه یابی به غار و رازهایی که بر ملا می شود.

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

ultraviolett / Flickr
http://oldestfashion.blogspot.com/2011/09/blog-post_2033.html
آدم باید یک خانه ای داشته باشد، بعد خانه اش یک گوشه ای داشته باشد و یک پنجره ای آن گوشه باشد و لبه ی پنجره به قدر کافی پهن باشد که بنشیند و به ازدحام کوچه ی خوش بخت نگاه کند. خوب نگاه کند. بعد، خوب که تماشا کرد و از خوشبختی کوچه لبریز شد از لبه پایین بیاید، برود توی آشپزخانه، برای خودش یک چایی دم کند، یا یک شیرینی آماده کند. برود توی یک کاناپه ی گرم و نرم غرق شود. بگذارد لذت چایی در بر بگیردش و یک کتاب ور دارد ورق بزند و موسیقی محبوبش را بگذارد که پخش شود. و ببیند که خودش، همین زندگی ساکت و خلوت خودش، خودِ خوشبختی است. که ازدحام کوچه و همه ی این ها بخشی از دنیای کوچک اش اند. که خوشبختیِ کوچه نه مایه ی حسرت که مایه ی مسرت است.

یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۰

در بند اشیا نیستم. نبوده ام هیچ وقت. آدم ها اما فرق دارند. نزدیک که می شوم به شان، ترس و هیجانی توامان برم می دارد. لذت کشف. لمس حیاتی دیگر. دنیایی سراسر ناشناخته. و ترس. ترس از پیمان های بر زبان نیامده. از امیدی که به بودن ام می دهم شان. از اینکه می دانم من آدمِ یک جا ماندن نیستم. از رنجی که خواهیم برد. رنجی که خواهند برد. برای من رفتن اجتناب ناپذیر است. خون کولی های عالم در رگانم جاری است. من از تبار بادم. بی سامان. بی مکان. ولی رنج می کشم وقتی می بینم که دیگری امید بسته بوده به ماندنم. دیدن غم در چشم ها در آخرین دیدار. با این همه، آدمِ عزلت گزیدن هم نیستم. دوست دارم آدم ها را بشناسم. دوست دارم دنیایشان را ببینم. که دنیا را از منظرشان ببینم. گوشه هایی از دنیایم را نشانشان دهم. شاید کمی، فقط کمی دیدشان به دنیا وسیع تر شود. و دید من نیز. با این حال، دوست دارم رهایی ام را. در بند نمی مانم. بندها را می گسلم. نمی مانم یک جا. من آدمِ تغییرم. تجربه های نو.

پیش از طلوع را که دیدم، گفتی ام آدم باید کسی را پیدا کند که همراهش از قطار پیاده شود. من اما گمانم باید کسی را پیدا کنم که همراهم در قطار بماند و برویم. من مسافرم. مسافر ابدی تمام قطارهای بی مقصد...


دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

سرعت تایپ کردن فارسی ام در حد دویدن لاکپشت است در بیابان. مخصوصا که تصمیم گرفته ام به صفحه کلید نگاه نکنم. فکر را نمی شود گفت که آرام بگیر. سریع می رود. باید مدتی صبور باشم. تا دوباره با هم هم گام شوند. همیشه همین حکایت است. زمان لازم است برای یاد گرفتن. بچه که هستیم مالک زمانیم. ابدیتی از آنِ ما. بزرگتر که می شویم، شروع می کنیم به برنامه ریزی های پایان. برای هر روز و هر لحظه. بلندمدت و میان مدت و کوتاه مدت. زمان به بازی می گیردمان. باورمان می شود که ابدیتی در کار نیست که همیشه وقت تنگ است و باید شتاب کرد. مرضِ وقت طلاست به جانمان می افتد. حرص می زنیم که کارهایمان چند دقیقه زودتر تمام شود. لذت نوشیدن یک چای همراه یک دوست را به خودمان حرام می کنیم. و گاهی تلنگری لازم است از جنس "من اگر چهل و هفت دقیقه وقت اضافه داشتم سلانه سلانه تا چشمه ای پیاده می رفتم." - نقل به مضمون از شازده کوچولو.

پی نوشت مرتبط خواندن مومو توصیه می شود

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۹

می آیی و می پرسی «هنوز دلتنگ نشدی، نه ؟؟؟»
انگار که نشسته ای منتظر تا خم شدن قامتم را ببینی. اعترافم را به شکست. باورم نداری. خیال می کنی دل تنگم و آن قدر جسارت ندارم که صادقانه بگویم دل تنگم. باور کن دلتنگی را بد نمی دانم که اگر دلم تنگ شود بخواهم پنهانش کنم. تفاوت دنیاهایمان را ببین. فاصله ی من و تو، به خاطر هزاران کیلومترِ بینمان نیست. به خاطر همین نشناختن های ساده است. نمی شناسی ام. نمی شناسم ات. هم کلاسی و هم درس بودن که شناخت نمی آورد. تو همین جا هم که باشی، دیدن ات شادم می کند، اما باید اعتراف کنم که از احوالت بی خبر بودن بی تابم نمی کند. فاصله. این است فاصله ای که می گویم. نه این اقیانوس بینمان که با ده پانزده ساعت پرواز می شود طی اش کرد و اصلا چه نیازی به پرواز وقتی می شود دید کسان را از راه دور. نمی گویم که گاهی دلم هوای آغوششان را نمی کند. نه. اما دور و نزدیک را بازآفریده ایم و با هم می خندیم به معنای سنتی واژه ی دور. در این قاموس، دلتنگی نه که جایی نداشته باشد، نه. اصلا معنایی ندارد.

پی نوشتِ کاملا مرتبط. قدیم ها، خیلی قدیم، وقتی سروش نوجوان هنوز مجله ای بود که می شد با لذت خواندش، یک بار راجع به برادران گریم و افسانه های اروپا که این دو برادر گرد آوری کردند مقاله ای چاپ کرده بودند. از کل مقاله هیچ یادم نمانده جز این جمله:
و اگر نمرده باشند، پس زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند...

جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹

نشسته ام در استارباکس منتظر دوستی نه چندان صمیمی که بیاید با هم برویم غذا بخوریم. از موزه آمده ام. در نزدیکترین کافه نشسته ام. اینترنت مفت و تکنولوژی و چک کردن ایمیل هایم و دیدن جوابت بر ایمیلی که برایت فرستاده بودم و نظری که اینجا گذاشته بودی. خواندن دوباره و سه باره ی آن چند خط. انگار که نمی خواندم. انگار که می شنیدمت که می گویی. عجیب بود.

حسی در من هست که روزی که خیلی دور نیست، دوباره پشت یک میز می نشینیم، لیموناد سفارش می دهیم، حرف می زنیم، لیمونادمان را می خوریم آرام آرام، وقتی تمام شد می نشینیم تا صاحب کافه به ستوه بیاید و برایمان صورت حساب را بیاورد یا اینکه خودمان از فضا خسته شویم و بگوییم برایمان صورت حساب بیاورند. و ادامه ی صحبتمان را در خیابان پی بگیریم. راه برویم و حرف بزنیم و نگران دیر به خانه رسیدن نباشیم و سر چهارراهی که مسیرمان جدا می شود، بایستیم و بایستیم و در نهایت مقصدمان را مشترک کنیم. با هم برویم. خانه ی من. یا خانه ی تو. هر کدام. برای من که فرقی نمی کند. گمان نکنم برای تو هم فرقی داشته باشد. با هم شامی بخوریم و ... می توانم ادامه بدهم. می توانم ساعت ها ادامه بدهم. و جالب اینجاست که نزدیک به نظر می رسد آن روز. نزدیک تر حتی.

باز رفتم همان استارباکس. آنجا الان برایم خاطره انگیز شده. گیرم نه به پررنگی کافه هنر، که به اندازه ی چندین و چند هزار لحظه ی خاطره ناک برایم عزیز است. نه. اما در این ایام که همه چیز نو است و برق می زند از فرط نوی، اینجا غبار آن حس و حالی که خواندن جوابت در من ایجاد کرد نشسته. اینجا انگار که خاطره ای از ما هست. از من. و از تو. اینجا دیگر غریب نیست.

آرزویم برای تنها در یک کافه نشستن و نوشتن را عملی کردم. کاغذ نداشتم. اما دستمال کاغذی بود.

پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹

یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است

سهراب جان! با خودت بودی یا این من از آن من هاست که نویسنده می گوید بلکه مخاطب وقتی به صدای بلند می خواندش آه از نهادش بربیاید که این همان است که می خواستم در وصف حالم بگویم؟

بگذریم سهراب. تو که خیلی وقت است تنهایی در اردهال کاشان. تنهایی ات هم چیز پنهانی نیست. گمان نکنم حتی خودت هم توان فراموش کردنش را داشته باشی. من اما هنوز نرسیدم به آنجا که تویی. و مادام که نرسیده ام، فراموشی گریبانم را می گیرد گاهی. بس که فریبنده است این خیال.

اولین بار نیست، آخرین بار هم نخواهد بود. همه چیز زیر سر این ذهن قصه پرداز من است. من شاید بهتر بود می رفتم داستان پرداز می شدم، بلکه از این عطشِ بازی کردنِ قصه هایی که هرگز ننوشته ام رها می شدم. اما قصه هایم هیچ وقت رنگ و بویی را که بازی های واقعیت و خیالم داشتند، پیدا نکردند. این است که از نوشتنشان دست برداشتم و به بازی ام ادامه دادم. به رویای افسار گسیخته ام.

یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۹

این روزها مدام قصه ی زنی که شبی را گم کرده بود* یادم می آید. من اما گم نکردم شبی را. من در شبی رها کردم تمام چیزی را که گفته بودندم که محکم نگه دار، رها کردم. یادم می آید. ناگهان احساس کردم تمام دلایلی که برای نگاه داشتنش به خوردم داده اند به هیچ کار آدمی نمی آیند، جز خیال فروختن اش، در آینده ای دور یا نزدیک به بهایی گزاف. از این سوداگری دلزده شدم. رهایش کردم. گذاشتم تا اولین کسی که می خواهد بیاید و ببردش. و طولی نکشید که دیگر نبود. و من که گمان می بردم نبودن اش خلایی بزرگ باشد، دیدم که باری از فکرم برداشته شد. خلاء همیشه هم بد نیست. وقتی چیزی بیهوده فضا اشغال کرده، خالی بودن جایش بهتر پر بودن است. با یک فضای خالی هزار گزینه به روی آدم باز می شود. هزار هزار راه برای پر کردن اش و حتی لذت بردن از خالی بودن اش وجود دارد. از اینکه دیگر چیزی برای فروش ندارم هنوز گاهی دلم می لرزد. در این دنیای سوداگر. با این حال به خودم تلنگر می زنم که هی! تو که به هر حال از این مبادلات دلزده بودی. تو که به هر حال نمی خواستی اسیر این خرید و فروش ها شوی. حالا دیگر راه وسوسه شدن را هم بسته ای. محکم. رها. و باز یاد آن شبی می افتم که رها کردم اش. آن خیال ها. آن رویاها. و باز دلم قرص می شود. می دانم شاید راه بهتری هم بود برای رهایی. با این حال راضی ام. شادم.

* دل فولاد - منیرو روانی پور. بخوانید اگر در دسترس تان هست.

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹


اینجا در اتاقم که می نشینم، هر چند دقیقه یک بار صدای مبهم و دور قطارها را می شنوم. قطارهایی که می آیند و می روند. و خیال رفتن به جایی دور به سرم می زند. خیال رفتن به مقصدی نامعلوم. انگار که مرا صدا می زند هر قطار. و من که نمی روم، ناامید و اندوه زده دور می شود. می رود. و من هم چنان در اتاقم. نشسته بر صندلی، پشت میز، یا دراز کشیده بر تخت، فکر می کنم به همه ی جاهایی که هنوز ندیده ام. به همه ی جاده ها. و شوق رفتن در اعماق وجودم سر می زند. تازه آمده ام اینجا. اما با یک بار بریدن و کندن از همه چیز، فهمیده ام که می شود رفت و نگذاشت حسرت آنچه نیست شوق کشف را خفه کند. این است که با خیال راحت می گذارم پا بگیرد خیال رفتن.

سه‌شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۹


از اول هم می دانستم. می رویم. همیشه قصه همین است. باید رفت. ماندن برای ما معنی ندارد. از تبار کولی ها بودیم و این را می دانستیم. سرنوشت ما این نبود که فاصله فیزیکی مان کم بماند. کم یا زیاد را چه چیز مشخص می کند؟ معیار قیاس چیست؟ یک متر، یک کیلومتر، ده هزار کیلومتر. چه فرق می کند؟ هنوز که با هم حرف می زنیم. هنوز که از احوال هم با خبریم. حالا گیرم که بستر زندگی هامان با هم فرق دارد. فرق داشته باشد. به من و تو چه. من این تو را هر جا که باشد دوست دارم. تو با این من هر جا باشد و در اطرافش هر چه بگذرد دوستی. از اول می دانستیم که رفتن اجتناب ناپذیر است. می دانستیم. و رفتیم به راه خودمان.
کولی بودن را، احساس عدم تعلق به هیچ جا را، این آوارگی را، دوست دارم. آدم می تواند یک جا ساکن شود و در حسرت رفتن و رفتن و آوارگی بسوزد. می تواند هم برود. همیشه لازم نیست راه دوری برود. همین که برود جایی که کسی نمی شناسدش هم کافی است. گاهی حتی نیمکت یک پارک می تواند این حس را برآورده کند. یک عالمه چهره ی ناآشنا، صداهای غریبه. انگار که تو از بیرون به این دنیا نگاه می کنی. به خوشی هایشان. به خستگی هایشان. به علایق شان. کوچک و بزرگ. و حس می کنی که متعلق نیستی به هیچ کس و هیچ جا. و می توانی بروی. بی دلتنگی. بدون اینکه کسی را دلتنگ کنی. و با این حال عجیب نزدیک حس می کنی خودت را به همه شان. ناراحتی شان را، باری که بر دوش می کشند را می توانی حس کنی. خوشحالی شان را. ذوق زدگی کودکانه را، شوق و شعف و عشقی که به زندگی دارند.

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و گوش می دهم به زمزمه ی درخت پای پنجره ام. باد است که به بازی گرفته شاخه هایش را. صدای باد و پاسخ درخت.

«عبور باید کرد.
صدای باد می آید، عبور باید کرد.»
(مسافر - سهراب سپهری)