‏نمایش پست‌ها با برچسب The things I should have said. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب The things I should have said. نمایش همه پست‌ها

جمعه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۳

آدم زندگی اش را می گذارد توی دو تا چمدان و خیال می کند تمام شد. که دیگر رفت که رفت. با خودش قرار می گذارد که به جلو نگاه کند. که قصه های پشتِ سر مانده را اول هر چند روز یک بار و بعدتر هر چند ماه یک بار هم مرور نکند قبل از خواب. بعد یک روزی می آید، می بیند توی غارِ خاک گرفته ی خاطراتش، یک چند گوشه ای روشن مانده. دست نخورده و تر و تازه. تو برای من یکی از آن گوشه هایی. بعد از دو سال حرف بزنیم یا بعد از دو روز، تو هستی و نمی دانم چه طور است که این طوریم. ولی این طوریم. هنوز هستیم. گمانم دیگر خیلی وقت است که آن سن و سالی را که آدم هنوز، هر روز و هر ماه نگران تغییراتی است که رفاقت هایش را زیر و بالا می کند از سر گذرانده ایم. و من حالا چه دو سال باشد حرف نزده باشیم چه دو روز، خیالم تخت است به بودنی که غبارِ زمان برش نمی نشیند. آدم است دیگر. دلخوشی های کوچک و بزرگش را گاهی باید جار بزند. دخترجان، سیزدهِ رفاقتمان تا چند ماهِ دیگر به در می شود و در تمامِ این سال ها پشتم گرم بوده به بودنت. در هیاهو... و در سکوت.

یادداشتی برای مهرناز - از سری یادداشت های «حرف ها را باید زد»

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۱

نوشتن سر نترس می خواهد. محکم و بی اعتنا به قضاوت هایی که آدم را گره می زند به قصه هایی که برای گفتن دارد. قضاوت هایی که آفرینش یک انسان را اگر نه ناممکن، چنان سخت می کنند که راه گریز را گاهی نمی شود پیدا کرد. مثل نویسنده ی توی «آفرینش یک انسان». آن قدر همه خواستند که قصه اش واقعیت زندگی اش باشد که آخر ناخواسته و به اشتباه شد. به تلخی و ناگزیری دامن گیرش شد. آدم موقع نوشتن اما دلش می خواهد واقعیتی دیگر بسازد. دنیایی دیگر. وگرنه که نوشتن لذت آفرینش نخواهد داشت اگر فقط بازنویسی گذشته باشد. دیگر نمی خواهم بترسم اینجا. می خواهم قصه بگویم و به هیچ کجام هم نباشد که چه کسی خیال برش می دارد که این ها واقعا زندگی روزمره من است. می خواهم دیگر نترسم که اگر از یک دختر توی یک قصه بگویم که کم و بیش هم شباهتی به من دارد کسانی خیال برشان دارد که زندگی خصوصی ام را دریافته اند. اگر به شباهت باشد که روی این زمین از بین این همه دختری که هست شرط می بندم بیشتر از هزارتا هست که همان شباهت ها را به من داشته باشند بی آنکه زندگی هاشان در جوانبِ دیگر کمتر شباهتی داشته باشد به من. شاید حتی هزارهزار تا. می خواهم نترسم و بنویسم.

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۱

اشارتی، ردپایی، سایه ی کمرنگی از حضورش. چیزی در حدّ آمدیم نبودید. می دانی آدم دلش می خواهد فکر کند که توی ذهنِ دوستانش به زندگی ادامه می دهد. که وجودش در زندگی شان اثر داشته. همان طور که حضورشان در زندگی اش. می دانی، آدم دلش قوت می گیرد به این فکر که حالا هر چه هم که بشود یک تکه هایی ازش هستند که دور از گزندِ روزگارند. آدم است دیگر. یک دلخوشی های کوچکی می خواهد برای خودش دست و پا کند که آتشِ امیدش یک وقت به کولاکِ زمستان خاموش نشود. کم جان نشود یک وقت.

هربار دوستی قدیمی گذرش می افتد به نوشته هام و ردی از خود باقی می گذارد، شادی در دلم می جوشد. پنهان نمی کنم شوقم را از دیدنِ اینکه کسی گذارش به اینجا افتاده. راست است که برای دلِ خودم می نویسم. که حتی اگر هیچ کس نیاید و هیچ کس نخواند هم می نویسم. منافاتی اما ندارد با شوقم از دیدن ردّپاها. از دیدن نام های آشنا و حتی ناآشنایی که کم کم دستم آمده به کدام تکه ی وجودم نزدیک ترند.

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۱

یک روزها و شب هایی هست که خوشحالی ازشان چکه می کند. یک روزها و شب هایی هستند که نمی شود انگشت گذاشت روی یک لحظه یا یک واقعه شان و گفت که خوشحالی از اینجا نشت کرده. کلا زندگی در لحظه لحظه شان برق می زند. حتی اگر که بیشترش را نشسته باشی گوشه ی یک اتاقِ سردِ بی پنجره. این ها همه بهانه است برای خوشحال نبودن. برای ناز کردن. زندگی نازِ آدم را نمی خرد و آدم می افتد توی چاله ی ناله زدن. بعد یک هو، یکی از همین روزها، چشمش را باز می کند. زندگی را نگاه می کند و خوشی عظیمی می آید می نشیند توی دلش. آن قدر که حس می کند که اگر خوشی اش را فریاد نزند می ترکد. بعد می بیند که حق با لِستر است. نمی شود خشمگین یا غمگین ماند وقتی این همه زیبایی در این دنیا، در این زندگی هست.

Lester Burnham: I guess I could be pretty pissed off about what happened to me... but it's hard to stay mad, when there's so much beauty in the world. Sometimes I feel like I'm seeing it all at once, and it's too much, my heart fills up like a balloon that's about to burst... And then I remember to relax, and stop trying to hold on to it, and then it flows through me like rain and I can't feel anything but gratitude for every single moment of my stupid little life.

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۱

هی می آیم هیچ نگویم. هی می آیم به سکوت و با کمینه درد بگذرانمش. نمی شود. مرده را باید رها کرد. زیرِ خاک. مرده را باید گذاشت و زندگی را پیش گرفت. چه فایده زیر و رو کردنِ خاک و بیرون کشیدنش. ضجه به آسمان کشیدن که بر استخوان های پوسیده شاید گوشتی ظاهر شود و پوستی. نمی شود. کار از تیرِ خلاص زدن گذشته. تیر زدن بر مرده بیهوده است. برای باورِ مرگ کاری از گلوله بر نمی آید. باید خم شد و نبض را لمس کرد. باید پلک ها را کنار زد و به چشم ها خیره شد که پر از حضورِ مرگ اند. از کلام چه بر می آید این وسط. سکوت از سر می گیرم. تمام.

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۱

پر از درد بودم و اشک، وقتی که آمد. به موقع بوده ایم برای هم. بی هیچ برنامه ریزی ای. تصادفِ محض یا الهام. آن روز هم به موقع بود. صدا در گلوم شکست و احوال پرسی اش را خفه کرد. آدمی مثلِ او لازم نیست بپرسد. می داند که لازم نیست بپرسد. می داند که هیچ سوالی بهتر از سکوت و صبر آدمی مثلِ من را در رفاقتی مثلِ ما به حرف نمی آورد. ساکت ماند. ماند. نه که سرگرم شود به کاری تا وقتی که من نفسم سرِ جا بیاید بر گردد. همان جا ماند. از صدای نفسش می فهمیدم. حرف زدیم. هنوز پر از بهت بودم از فریادهای روزِقبل. فریادهایی که توی خودم خفه شان کرده بودم. برای اش قصه را تعریف کردم. گوش داد. بلد است گوش بدهد بدونِ ملامت. یا قضاوت.
به آدم ها این قدر زود و زیاد کِرِدیت نده. این قدر زود به شان اجازه نده این طور بازی کنند باهات. رفاقتی که به دو هفته سکوت فنا شود یک جاش می لنگد. این ها را بهم گفت. و خیلی چیزهای دیگر. این چند وقت میلم به سکوت بوده. از وقتی این ها را بهم گفته. دیگر به خودم فشار نمی آورم که بشکنم سکوت را. منتظرم ببینم چه می شود. زنده می ماند یا نه. این چیزی که نمی دانم رفاقت است، یا هم پاییِ چند صباحه ای که دیر یا زود جداییِ مسیرها بر بادش خواهد داد.
بی تفاوتی ام بر خودم محرز می شود وقتی که پیامم می دهد و جوابی می دهم به اشتباه و حتی شوقِ توضیح دادن ندارم. که بگویم اش که نه. که اشتباه از کجا بوده. چیزی درونم پوزخند می زند که آن همه توضیح دادی، چه شد تهش. رها کن و بگذر.
این حال را یک بارِ دیگر هم داشته ام. یادم می آید. گاهی یک زخم، یک حرکتِ بی مهابا، یک ملامتِ بیجا، گاهی یک ساده ترین حرکت همان تیرِ خلاص است. گاهی نگه داشتنِ یک انگشت زیرِ بینی، آخرین راهِ نفس را بند می آورد و همه چیز تمام می شود. با این حال، ورِ امیدوارم دست بر نمی دارد از تنفس مصنوعی. می گوید شاید کمی صبرِ بیشتر. ببینیم چه می شود.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱

دردم از زخمی نیست که برم زد با حرف هاش، دردم از این است که زخم را درست بر جایی زد که به نوازش خو داده بودش. آقای روسو ی عزیز. حق با شماست. حق دارید امیل تان را آرزو داشته باشید که عادت کند به عادت نکردن. آدم از همین عادت هاست که زخم می خورد. پوستی که مدام نوازش شده نرم می شود. نرم و آسیب پذیر. آقای روسو ی عزیز. می روم که عادت کنم به عادت نکردن. با تشکر.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱

با خودت فکر می کنی هر چه قدر هم در رفاقت ها و روابطت به خودت بگویی که سن و سال مهم نیست، آخرش یک جا به روت می آورند این عددی را که مال آن ها بزرگ تر است. آخرش یک جا بر می گردند می گویند تو بچه تر از آنی که بدانی. که تو چه می دانی این حالِ ما چیست در این سن و سال.  و تو لال شوی.

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۱

نبودن را نمی شود با مشغولیت توجیه کرد. هر چه قدر هم که فاصله گرفته باشم از آن دخترکِ ایده آلیستی که همیشه برای همه ی دوستانِ دور و نزدیکش می خواست وقت داشته باشد، این یک قلم را هنوز به آن دخترک حق می دهم. که وقت داشتنی نیست. ساختنی است. که می شود وقت ساخت برای بودن. اگر که بخواهم.

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰

دلِ آدم هم گاهی بازی های عجیبی دارد. می لرزد. اشک می جوشد و هیچ جوره نمی شود نگه داشت اشک ها را. یادم می آید آن روزِ اوایلِ زمستانی را که اشک و تنهایی شانه هام را لرزاند. نسیمِ دمِ غروبِ حاشیه ی کویر می پیچید دورم. «شب، سکوت، کویرِ» شجریان گوش می دادم. نشسته بودم یک گوشه دور از همه. تقلا می کردم که تلخیِ مواجهه با قصه ای که دیگر نمی توانست روایتِ من باشد را هموار کنم بر خودم. شجریان داشت می خواند «ای عاشقان، ای عاشقان...» صدای خفه ی تپی به خود آوردم. اشکی که بر گونه ام سرید و چکید روی یک برگ خشک زیرِ پام. آن روز اشک بود و تنهایی و شانه های لرزان و تمنای حضوری ناممکن. دل آدم است دیگر. هنوز که هنوز است یادم می آید آن غروب، و آن تلخی می ریزد به جانم. تعریف که کردم براش. گوش شد برام. بی هیچ ابرازِ نظری. انگار که قصه ای. گوش داد و فقط در سکوت دست هاش را دورم حلقه کرد محکم. تلخیِ آن غروب حالا گرمای آغوشی را همراه دارد. دلِ آدم است دیگر. تلخ و شیرین را می تند به هم، لبخندی می آورد به لب در میانه ی اشک.

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقشِ غلط مخوان که همین لوحِ ساده ایم...

سه‌شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۰

ترسهام را می گذارم توی طاقچه. می روم پیِ زندگیم. کاش همینقدرساده بود. می مانند روی کولم. یکی شان را می کَنَم. یکی دیگر چنگالهاش را محکم فرو می کند توی پوستم. سرد است. لب می گزم که داد نزنم. می روم بیرون. صورتم شده مثلِ یک مجسمه ی سنگی. آفتابی به چه قشنگی دارد می تابد. به حالِ سنگ چه فرق می کند. طول می کشد اما بالاخره گرماش می خزد زیرِ پوستم. چنگال های سردِ ترس آب می شوند. جای زخم می ماند و نفسِ تنگ. دلم می خواهد بیاید بغلم کند الان. سرم را بگذارد روی شانه اش. هیچی نگوید. دست بکشد پشتم. به نوازش. در سکوت. همین جا، زیر این آفتابِ درخشان بایستیم. آرزو نیست حتی. قصه است. و در تضاد قصه و حال، چه غمی هست. داشتیم حرف می زدیم. گفت که فلانی دوستِ تمام وقت می خواهد. من نمی توانم. من فکر کردم این قصه تا ابد تکرار خواهد شد. آدم گاهی نمی خواهد تمام وقت باشد. گاهی نمی تواند اصلا. بعد می ماند توی منگنه ی دوست داشتن ها. بعد فکر می کند که شاید اصلا دوست داشتن ازش بر نمی آید. می ترسد. مسافر است ولی. نمی شود رفت ولی دوست داشت؟ نمی شود رفت و برگشت؟ بودن و ماندن تنها راه است؟ باید رفت و دید. می شکند. می شکنم. می ترکد بغضم. می لرزم. با این حال می روم. برنمی گردم مبادا که ببیند چشمهام خیس است. نمی خواهم دوباره بپرسد چرا می روم. می روم چون بی تابم. بی قرارم. می ترسد. می لرزم. زیاد خداحافظی دیده ام. من امید به کوچکیِ دنیا و بزرگیِ آدم ها دارم. ترسش پر از یأس است و امیدم، در برابرِ عظمتِ یأسش می لرزد. می لرزد و ضربه می خورد و با این حال پشت نمی کند بهش. خیره نگاه می کند توی چشمهای کم نورِ این پرهیب. دردمندند هر دو. آنکه می زند و آنکه می خورد. هر دو درد می کشند. چشم هام را می بندم. نفسم را حبس می کنم در سینه. فکر می کنم به روزی که می رویم. فرقِ ما در رفتن و ماندن نیست. همه می رویم. هیچ کس نمی ماند. بالاخره مرگ. یا هر چه. فرقِ اختیار است و اجتناب ناپذیر.

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

حرف را باید زد. می دانم. با من حرف زدن باید کارِ دشواری باشد. من از سرراست حرف زدن در رفته ام یک عمر. خودم را پیچیده ام در نشانه ها. آن قدر بازی کرده ام با شاخ و برگ ها، که معناشان برای من متفاوت شده. انگار که رفته باشم پی یافتن شان به عمق جنگل و راه برگشت را فراموش کرده باشم. حرف زدن با من، فهمیدنِ آنچه می گویم از میانه ی انبوهِ اشاراتم باید کارِ دشواری باشد. دشوار و خسته کننده. با این حال حسرتی بر دلم نیست. این کمیابیِ آدمی را که حوصله و اشتیاق و پشتکارِ گوش دادن داشته باشد، دوست دارم. می فهمم حالِ شازده کوچولو را که بیابان را پیِ چاهِ آبی در می نوردد. حتی از آن دورتر، کهکشانی را زیرِ پا می گذارد پیِ دوست.

پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۰

راست می گفت. آدم باید پژواک صداش را بشنود. کاغذ پژواک ندارد.

آقای رضا غیاثی این را گفته. در یکی از تاکسی نوشت هاش.

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۰

حالا من که وسط روز تو را دلم می خواهد یکهو که برات حرف بزنم کی را باید ببینم؟ اصلا زمین چرا گرد است که وسط روزِ من بشود شبِ تو؟

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۰

کجا بروم وقتی دلم از دستِ خودم گرفته؟ مدتی است که از تمامِ آدم هایی که بودن شان هستی ام را تنگ می کند دوری می کنم. دوری و دوستی یا حتی دوری و فراموشی را به نزدیکی و خراشیدنِ روحِ همدیگر ترجیح داده ام. آدم اما نمی تواند از خودش دور شود. ذهنم چروکیده شده امشب. دلم می خواست می شد بگذارم اش توی کمد، صاف، بروم بیرون یک چند ساعتی، گم و گور شوم. نزدیکِ چهار صبح است و خسته ام، و تنهایی بیداد می کند در این تاریکی و سکوتی که به صدای باران مزین شده.

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰

صبح هایی هست که آدم بیدار می شود و قبل از اینکه بنویسد می رود نوشته ی دوست عزیزی را می خواند و هر چه واژه که می خواسته بنویسد از ذهنش پاک می شود و فقط یک تصویر می ماند. عزیزی، تنها، کیلومترها آن طرف تر نشسته بوده، در تاریکنای قبل از طلوع، چه بَرَش گذشته که بدل شده به این کلمات.
و می دانی، حالا من هی بگویم عزیزی تو، این لحظه را، این حال را می بینی در این چهار حرف؟

یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۰

حریم ها را باید مراعات کرد. گفتمت که فاصله می خواهم. نفهمیدی که فاصله برای حفظ رفاقت گاهی لازم است. نفهمیدی. نخواستی ببینی که صمیمیت زیر پا گذاشتن فردیت نیست. اسم اش را بگذار خودخواهی. من نمی خواهم نقشی را که تو در ذهنت از من طرح زده ای بازی کنم. نمی توانم. نخواستی ببینی که ملامت کردن من که چرا نقشی را که برایم در نظر گرفته ای بازی نمی کنم، راه به جایی نمی برد جز پایان آنچه روزی گمان می کردم رفاقت است یا حتی عزیزتر و نزدیک تر: در حد خواهری به انتخاب خود. اشتباه کرده بودم. به همین سادگی. حالا حتی مرگی که پشت در ایستاده هم وادارم نمی تواند بکند که تن به بازی ای بدهم که تو می خواهی. خسته ام از بازی. چهره در چهره ی مرگ که همه می گویند تو هنوز در هزارتوی هولناکش اسیری، ایستاده ام. و از بی تفاوتی ام و سردی ام می لرزم. دستمال خیسی بودم برای پاک کردن دانه های عرق از پیشانی تب دارت. خیس و مچاله و لرزان خودم را از دستان تو و مادر دلنگرانت بیرون کشیدم. سردم و می لرزم، اما باکی نیست. می گذرد. می گذرم.

جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۰

هزار کاکلی شاد را یادت هست؟ من خوب یادم هست. آن چشم ها را مگر می شود از یاد برد؟ آن چشم ها که هزار هزار قصه در خود پنهان کرده بودند. آن لبخندی که به جای لب، در چشمها خانه کرده بود. شادتر از هزار کاکلی شاد. آن چشم ها که برای چندی در هم خیره شدیم و خیلی زود مجبور شدم خداحافظی کنم ازشان مبادا که پری از آن هزار کاکلی شاد کم شود به خاطر بودن من. هزار امید، هزار آرزو برای تو. هزار حسرت برای من. هزار قناری خاموش سهم من بود. من سهمم را هنوز نگه داشته ام. هزار قناری خاموش. تو اما، چه به روز کاکلی هایت آمد؟ خوب یادم هست. نگو که هستند. نگو. به من نگو که چیزی نیست. کاکلی ها کوچ کرده اند و من نگران می شوم اما قناری هایم آوازشان را از دست داده اند.

پی نوشت. داستانواره ای است که با این موسیقی زمینه باید خوانده شود.
پس پی نوشت. امشب عجیب در حس و حال نوشتنم. مدت ها بود این طور نشده بودم.

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۹

می آیی و می پرسی «هنوز دلتنگ نشدی، نه ؟؟؟»
انگار که نشسته ای منتظر تا خم شدن قامتم را ببینی. اعترافم را به شکست. باورم نداری. خیال می کنی دل تنگم و آن قدر جسارت ندارم که صادقانه بگویم دل تنگم. باور کن دلتنگی را بد نمی دانم که اگر دلم تنگ شود بخواهم پنهانش کنم. تفاوت دنیاهایمان را ببین. فاصله ی من و تو، به خاطر هزاران کیلومترِ بینمان نیست. به خاطر همین نشناختن های ساده است. نمی شناسی ام. نمی شناسم ات. هم کلاسی و هم درس بودن که شناخت نمی آورد. تو همین جا هم که باشی، دیدن ات شادم می کند، اما باید اعتراف کنم که از احوالت بی خبر بودن بی تابم نمی کند. فاصله. این است فاصله ای که می گویم. نه این اقیانوس بینمان که با ده پانزده ساعت پرواز می شود طی اش کرد و اصلا چه نیازی به پرواز وقتی می شود دید کسان را از راه دور. نمی گویم که گاهی دلم هوای آغوششان را نمی کند. نه. اما دور و نزدیک را بازآفریده ایم و با هم می خندیم به معنای سنتی واژه ی دور. در این قاموس، دلتنگی نه که جایی نداشته باشد، نه. اصلا معنایی ندارد.

پی نوشتِ کاملا مرتبط. قدیم ها، خیلی قدیم، وقتی سروش نوجوان هنوز مجله ای بود که می شد با لذت خواندش، یک بار راجع به برادران گریم و افسانه های اروپا که این دو برادر گرد آوری کردند مقاله ای چاپ کرده بودند. از کل مقاله هیچ یادم نمانده جز این جمله:
و اگر نمرده باشند، پس زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند...