همینجوری. دلم خواست الان اینجا بودم.
یکشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۹
باید حس جالبی داشته باشد خوابیدن در چنین تختی. مرا یاد «قصه های من و بابام» انداخت. آن قسمتی که پدر برای غافلگیر کردن پسرش وقتی که خواب بود تختش را برداشت و برد در جنگل، که پسر صبحش را با شادی ای نامنتظر شروع کند.
انتظار ندارم کسی این طور شادم کند، یک روز خودم دست به کار می شوم و این همه هیاهو را رها می کنم.
پنجشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۹
این ها را که دیدم اولین چیزی که یادم افتاد بارون درخت نشین بود و تو که کتابم را خیلی وقت است گرفته ای و خوانده ای و دوستش داشته ای و هنوز برنگردانده ای. این روزها دلم می خواهد کتاب هایم را دوباره برایم بیاوری. می خواهم دوباره ورق شان بزنم. دلم برای بعضی شان خیلی خیلی تنگ شده.
برچسبها:
Great Expectations,
Let the memory live again
کافی است کشیش! کافی است! تو هم مثل همه احتیاج داری گاه گاهی اطرافت را نگاه کنی تا مطمئن شوی که هنوز همه چیز خراب، همه چیز نابود و ضایع نشده، تو هم مثل همه احتیاج داری خاطر جمع باشی، به خودت بگویی هنوز یک چیز زیبا و آزاد روی این زمین ..آلود باقی مانده، حتی اگر فقط برای ادامه ی اعتقاد به خدایت باشد. پس اینجا را امضا کن. کشیش، لازم نیست این جوری خودت را زجر بدهی و بترسی: امضا کردن همراهی کردن با شیطان نیست، فقط برای این است که دیگر فیل ها را نکشند. سالی سی هزارتا می کشند.
ریشه های آسمان - رومن گاری - منوچهر عدنانی
ریشه های آسمان - رومن گاری - منوچهر عدنانی
برچسبها:
Let the memory live again

به قوه سحر زندان را شکافته و رفته، عجبا!
(کمال الملک - علی حاتمی)
چه قدر دلم می خواهد بنشینیم کنار هم و یک بار دیگر با هم شعرهای مصور علی حاتمی را مرور کنیم.
جل الخالق! مرحبا استاد نقاش، بارکالله! مرحبا!
ذی جودی که آزادی را به این خوبی مصور کند، از بند تن رهاست، چه رسد به محبس.
طوطیک پرواز کن برو!(کمال الملک - علی حاتمی)
چه قدر دلم می خواهد بنشینیم کنار هم و یک بار دیگر با هم شعرهای مصور علی حاتمی را مرور کنیم.
برچسبها:
Let the memory live again
جمعه، تیر ۱۱، ۱۳۸۹
اتاق خلوت پاکی است،
برای فکر
چه ابعاد ساده ای دارد.
(مسافر - سهراب سپهری)
شیفته ی این موجود شدم، همین که می شود درش نشست و تاب خورد و چرخید و اطراف را دید و فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد...
گمان کنم صندلی ننویی یک رقیب سرسخت پیدا کرده. الان دیگر نمی دانم در اولین فرصت یک صندلی ننویی خواهم گرفت یا از این موجود. این یکی خیلی بی ریاست، مثل رخوت یک بعد از ظهر گرم تابستانی. آن دیگری کنار شومینه در یک شب برفی بی همتاست. این خنک به نظر می آید و آن گرم. تابستان و زمستان.
پنجشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۹
نسبت به این میز و صندلی ها حس دوگانه ای دارم. از یک طرف وسوسه کار کردن پشت چنین میزی هست، لذت تصور زنده بودن محیط اطراف؛ و از طرف دیگر، فکر اینکه آیا ما حق داریم گیاهی را در قفس بیندازیم؟ آیا گیاه درکی از آزادی ندارد؟
برچسبها:
If I was smart as Aristotle
اشتراک در:
پستها (Atom)
