یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹


گاهی وقایع عجیب و سریع پیش می روند. اگر حواست نباشد از کف می روند. شکار لحظه است زندگی گاهی. بهینه سازی این شکار.
آمدم. دیدم ات. خوشحال نبودم و بودن ات آرام ام می کرد. و در آن آرامش شادی زاده می شد. آمدم. دیدم ات. خوشحال نبودی. گفته بودم حرف زدن شاید حالت را بهتر کند. جوابت تلخ بود. کسی نمی خواهد بشنود. من اما می خواستم. گفتی نیا. می خواهم تنها باشم. من اما یادم آمد که خودم چه قدر بارها و بارها به دوستانم گفته ام که برو می خواهم تنها باشم اما بعد از چند دقیقه با خودم فکر کرده ام کاش می دیدند پشت جمله ام را. عطشم را برای بودنشان... این بود که بهانه جور کردم که بیایم. و آمدم. و تو حرف زدی. و در بودن مان کیفیتی بود که این روزها، اینجا کمیاب است. یک جور باز کردن در شاید. صمیمیت زمان می برد تا زاده شود. و برای ما انگار ناگهان زمانش فرا رسید. و تو بودی و من بودم و نشسته بودم و حرف می زدیم و حرف نمی زدیم و بودیم و آرام بودیم. کوتاه بود. اما حضور بود. حضور محضی که با دوستان می شود تجربه کرد. حس اینکه خوشحالم که هستی، خوشحالی که هستم. همین.
***
این عکس بالا، دلم می خواهد عکاسش را پیدا کنم و همه ی تحسینی را که دیدن عکسش در من بر انگیخت به خودش بگویم.

یک لحظه. و بعد دیگر اثری از این سایه ها نخواهد بود...

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹


دیروز رفته بودم کنار ساحل قدم بزنم. تنها. در هیاهوی شادی مردم غرق شده بودم. فکر می کردم به تو که نبودی. به تو که دلم می خواست بودی اما نبودی. از جایم بلند شدم دلزده از غلظت شادی ای که در هوا موج می زد. روی اسکله ی چوبی. رو به آفتاب بعد از ظهر و پشت به انبوه مردم ایستادم. صدای باد و امواج و شادی دوردست. تنهایی بی هیاهو. یک جور غصه ی دل نشینی در آن وضع بود. کلاس درس بود. داشتم یاد می گرفتم که همین است. تو اینجایی و آن که می خواهی باشد نیست و این قصه ی توست. نمایش تک هنرپیشه ی زندگی تو. قرار هم نیست این تک گویی به گفت و گو تبدیل شود. حداقل اینجا نه. امروز نه. آدم گاهی با خودش بی رحم می شود. می دانستم این جور فکر کردن می تواند از پا در آوَرَدَم. با این حال ادامه می دادم. از ایستادن خسته شدم. رفتم روی نیمکت های چوبی نشستم. با فاصله ای مطمئن از نزدیکترین دیگرانی که آن اطراف نشسته بودند. نشستم و نوشتم کمی. ادامه همان افکار را. پا شدم با خیال اینکه سبک شده ام و دیگر وقت رفتن است. صدایی به خود آورد مرا:
smile, it's a beautiful day
برگشتم. با لبخندی به پهنای صورت. هنوز داشت با نگاهش دنبالم می کرد. لبخندم را که دید لبخند زد. قدم تند کردم و دور شدم. با حس داغی که توی چشمهایم بود، حس سنگینی که در گلویم بود. رفتم به قدر کافی دور و دوباره ایستادم رو به دریا و رها کردم آن داغی و سنگینی را. خوبیِ مردمِ خوشحال این است که نمی بینند بار اندوه تو را بر شانه هایت. و دلسوزی شان را مثل پتویی کهنه و سنگین نمی اندازند روی شانه هایت.
ایستادم و گذاشتم باد و آفتاب صورتم را خشک کنند.
دوباره مهربان شدم با خودم.

دیدم که درخت
هست،
وقتی که درخت هست،
پیداست که باید بود...
(سهراب سپهری)

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

به کودکان باید فضیلت های بزرگ را آموخت. این روزها بدجور آشفته ام. فضیلت بزرگ، اعتماد است. فضیلت بزرگ تلاش برای فهمیدن آدم هاست بدون درنظر گرفتن اینکه ملیت شان در نظر فرهنگ تو چه برچسب هایی خورده. فضیلت بزرگ دوست داشتن آدم هاست آن طور که هستند. نترسیدن از آدم ها. فهمیدن اینکه نهایت کاری که دیگری می تواند با تو بکند آسیب رساندن به جسم تو است و این تو ورای این جسم است و آزاد است و وقتی به آزادی و آسیب ناپذیری اش واقف شود چه توانایی های شگرفی پیدا می کند. اینکه با همه ی بزرگی اش اشتباه ممکن است بکند اما اشتباه کردن بهتر از هیچ نکردن است.

سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹


دلم گرفت از این همه ناراستی ام. برای پنهان کردن حقیقتی تلخ از تو. راستی چه فرق می کند. تو تصادف می کنی و به او نمی گویی چون می گویی بیهوده نگران خواهد شد در حالی که کاری از دستش بر نمی آید و من تنها می روم و به تو نمی گویم که بیهوده نگران نشوی در حالی که که کاری از دستت بر نمی آید. با این حال نگرانی ات انگار در من ته نشین شده. فکر اینکه اگر می دانشستی چه قدر نگران می شدی. انگار که آن نگرانی که نخواسته ام به تو تحمیل کنم، تمامش در من جمع می شود. بار فکر و خیالات تو، همه ی نکندها و مباداها. این بار، سنگین است برای من که همیشه در کنارت بودم و تو بار خودت را داشتی و من سهم تلاش خودم برای مقابله با این انبوه نگرانی. حالا اما شده ام تنها بازیگر نمایشی که برای دو نفر نوشته شده. تنهایی کماکان بی هیاهوست. بی هیاهو می روم و می آیم و نگران می شوم و آنکه می فهمد نیست و بقیه هستند و منم و باری بر دوش و لذت زندگی و همه ی فشارهایش و زهرخندی به روی آنان که نگرانی ام را به حساب نزدیک شدن ترم می گذارند...

دوشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۹

این ماه عجیب شلوغ بود و در هم و بر هم. خرید و آماده شدن برای جدا شدن از چیزهایی که باهاشان مانوس بودم و جدایی بی هیاهو و تنهایی بی هیاهو. اینجا همه چیز خوب است. همه به شدت از حریم شخصی شان مواظبت می کنند و در نتیجه با حفظ فاصله ی مطمئنه برای خودشان، برای من که به یک حریم نازک عادت داشتم، فضای امن بزرگی فراهم می آورند. اینجا کسی بهت زل نمی زند اگر در مترو زیر لب زمزمه کنی آهنگی را که دوست داری. حتی اگر با خودت شروع کنی به حرف زدن. اینجا کسی کاری ندارد که تو کی ای. کسی نمی خواهد تا از راه رسید تا ته زندگی ات را بخواند. کسی در مترو راجع به سیاست حرف نمی زند و کسی به مذهب دیگری کاری ندارد. سایه ی سنگین عرفی که معلوم نیست از کجا آمده بر سرت سنگینی نمی کند. می توانی باشی هر طور که بخواهی. ذهن خفه نمی شود زیر آوار انتظارات و می توانی فکر کنی که چه می خواهی و چه طور می خواهی و چرا.

پنجشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۹


دست و دلم به خرید نمی رود بی تو که برای همه ی تردیدهای من حوصله داشتی و آرام گوش می دادی و صبر می کردی تا انتخاب کنم. دلم می خواست به خودت بگویم، اما این روزها چرا نمک به زخمت بپاشم. می دانم اگر می توانستی تنهایم نمی گذاشتی در این بهبوهه. همان طور که من اگر مجبور نبودم هیچ نمی خریدم این روزها. اما گاهی همه چیز دست ما نیست انگار. یک مجموعه ی وسیعی از اگرها کنار هم قرار می گیرند و حادثه رخ می دهد و تا مدت ها حضور سنگینش را در جاهای مختلف به رخ می کشد.

چه قدر ساده خاطره های کوچک به آرزوهای بزرگ بدل می شوند. این که با هم راه برویم در این خیابان های شلوغ و کثیف و حرف بزنیم و چیزی بخریم یا نخریم، بسته به اینکه آنچه پی اش بوده ایم را یافته ایم یا نه.

پنجشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۹

آخر قصه جدایی است. نویسنده بیهوده تلاش می کند با قطع کردن روایتش در نقطه ای که همه هستند احساس ابدی بودن القا کند.

"So, my sister and Robbie were never able to have the time together they both so longed for... and deserved. Which ever since I've... ever since I've always felt I prevented. But what sense of hope or satisfaction could a reader derive from an ending like that? So in the book, I wanted to give Robbie and Cecilia what they lost out on in life. I'd like to think this isn't weakness or... evasion... but a final act of kindness. I gave them their happiness."

Atonement - 2007