هوای نیمه ابری و شرجی. بوی اقیانوس که از خانه که بیرون می روی در برت می گیرد. من هوای شرجی را دوست نداشتم. تا آن شب. آن پیاده روی اطراف هتل. مصاحبه موفقیت آمیز تمام شده بود. دیگر نگرانی خستگی و خواب ماندنِ فردا صبح نبود. بی دغدغه زمان. پیاده روی و گپ و گفت. و تو گفتی هوای شرجی و بوی دریا آدم را پاگیر می کند. خیال می کنی که می خواهی بروی و خودت را از آن گرما و رخوت نجات بدهی. اما دور که شدی، انگار که ماهی باشی که از آب بیرون افتاده. حالا هر بار که دری را باز می کنم و هرم گرما و رطوبت توی صورتم می خورد، یاد آن شب گریبانم را می گیرد. هوای شرجی را به خاطر آن شب، به یاد تو دوست دارم.
دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۰
داشتم نوشته های قدیمم را می خواندم. حافظه بازی های عجیبی دارد. مهم نیست چه قدر گذشته. بعضی لحظات دور نمی شوند. فراموشی حجابی است که بر تن می کنند تا جایی ناگهان از پرده برون آیند و تو را بگذارند در خماری اینکه این همه وقت کجا پنهان شده بودند. آن همه احساس داغِ تازه از تنور درآمده. عطرشان سرمستت می کند...
برچسبها:
Let the memory live again
یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۰
حریم ها را باید مراعات کرد. گفتمت که فاصله می خواهم. نفهمیدی که فاصله برای حفظ رفاقت گاهی لازم است. نفهمیدی. نخواستی ببینی که صمیمیت زیر پا گذاشتن فردیت نیست. اسم اش را بگذار خودخواهی. من نمی خواهم نقشی را که تو در ذهنت از من طرح زده ای بازی کنم. نمی توانم. نخواستی ببینی که ملامت کردن من که چرا نقشی را که برایم در نظر گرفته ای بازی نمی کنم، راه به جایی نمی برد جز پایان آنچه روزی گمان می کردم رفاقت است یا حتی عزیزتر و نزدیک تر: در حد خواهری به انتخاب خود. اشتباه کرده بودم. به همین سادگی. حالا حتی مرگی که پشت در ایستاده هم وادارم نمی تواند بکند که تن به بازی ای بدهم که تو می خواهی. خسته ام از بازی. چهره در چهره ی مرگ که همه می گویند تو هنوز در هزارتوی هولناکش اسیری، ایستاده ام. و از بی تفاوتی ام و سردی ام می لرزم. دستمال خیسی بودم برای پاک کردن دانه های عرق از پیشانی تب دارت. خیس و مچاله و لرزان خودم را از دستان تو و مادر دلنگرانت بیرون کشیدم. سردم و می لرزم، اما باکی نیست. می گذرد. می گذرم.
برچسبها:
The things I should have said
چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۰
اینکه بروی و فرم های اهدای عضو را پر کنی، به خودی خود هیچ ایرادی ندارد هیچ، خیلی هم خوب است، اما اگر همان روزی که از بیمارستان مرخصت کرده اند در حالی که هنوز بیم حمله ی قلبی می رود، راست از خانه بروی بیرون و هیچ کس نداند کجایی و آخرین جایی که ردت را یافته اند در اداره ی کذا بوده باشد... چه بگویم. قول داده ام نگران نشوم ولی سنگ که نیستم لامصب!
چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۰
از عشق و دیگر شیاطین...
بزرگ شده ی فرهنگی هستی که عشق شیطان است. آفت است. بیراه هم نمی گویند. بعد یک روز به خودت می آیی می بینی بدجور باخته ای. به هیچ کرمی مجال نداده ای بلکه پروانه شود.
بزرگ شده ی فرهنگی هستی که عشق شیطان است. آفت است. بیراه هم نمی گویند. بعد یک روز به خودت می آیی می بینی بدجور باخته ای. به هیچ کرمی مجال نداده ای بلکه پروانه شود.
برچسبها:
Of Love and Other Demons,
The Little Virtues
دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۰
سرعت تایپ کردن فارسی ام در حد دویدن لاکپشت است در بیابان. مخصوصا که تصمیم گرفته ام به صفحه کلید نگاه نکنم. فکر را نمی شود گفت که آرام بگیر. سریع می رود. باید مدتی صبور باشم. تا دوباره با هم هم گام شوند. همیشه همین حکایت است. زمان لازم است برای یاد گرفتن. بچه که هستیم مالک زمانیم. ابدیتی از آنِ ما. بزرگتر که می شویم، شروع می کنیم به برنامه ریزی های پایان. برای هر روز و هر لحظه. بلندمدت و میان مدت و کوتاه مدت. زمان به بازی می گیردمان. باورمان می شود که ابدیتی در کار نیست که همیشه وقت تنگ است و باید شتاب کرد. مرضِ وقت طلاست به جانمان می افتد. حرص می زنیم که کارهایمان چند دقیقه زودتر تمام شود. لذت نوشیدن یک چای همراه یک دوست را به خودمان حرام می کنیم. و گاهی تلنگری لازم است از جنس "من اگر چهل و هفت دقیقه وقت اضافه داشتم سلانه سلانه تا چشمه ای پیاده می رفتم." - نقل به مضمون از شازده کوچولو.
پی نوشت مرتبط خواندن مومو توصیه می شود
برچسبها:
I have a dream,
The Little Virtues
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۰
فرق زیادی هست بین:
"این روزها که می گذرد شادم"
و
"شادم که می گذرد این روزها"
چند صباحی بود که دومی بودم، اما این روزها که می گذرد شادم. عمیق و آرام. از آن ها که نشان شان، نه قهقهه ای چند دقیقه ای، که لبخندی مدام است. نه از آن لبخندها که آدم حواسش که پرت می شود محو می شوند، نه. از آن ها که حواس پرت واضح تر و پررنگ تر نقش شان می زند بر چهره.
پی نوشت، عبارات آغاز متن را از قیصر امین پور به عاریه گرفتم...
اشتراک در:
پستها (Atom)
