دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

اینقَدَر دلم گرفته بود که نگو. بعدش موقعی که داشتیم حرف می زدیم، یکهو نه که دیگر دلم گرفته نباشدها، نه. اما یکهو مثل وقت هایی که ابرهای خیلی کلفت و تیره ای توی آسمان هست و باران و طوفان، بعد آن وسط تر ها، یک جایی ناگهان روزنه ای باز می شود بین ابرها و نور خورشید سر می خورد پایین... همان قدر ساده و طبیعی، همان قدر قشنگ. بعد فکر کردم که آدم در زندگی اش چی ممکن است بخواهد خیره کننده تر از این روبان های نور در میانه ی طوفان؟

یکشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۰

فضیلت تردید. یقین سراب است. و با این حال آدمی که تردید را تاب نمی آورد چنگ می زند به چیزی و یقین می نامدش. اطمینان. تردید بار سنگینی است. انگار که هیچ بر هیچ است و با این حال زنده ایم و زیبایی هست، اما زنده ایم و زیبایی هست هم خوب که فکرش را بکنی یقینی نیست. شاید لمحه هایی از رویایی باشیم در ذهنی تب دار. هذیانی گذرا. با این حال، فرض می کنیم هستیم و زیبایی هست و بنا می نهیم قصرمان را بر پایه ای چنین تردیدناک و برج و بارویی عَلَم می کنیم از فرضی بر پایه ی فرضی دیگر و استدلالاتی بر مبنای فروض و بیش و کم از یاد می بریم آن پرسش هایی را که پای هر پله دفن کرده ایم زیر سنگ های یقین. تردید را رها می کنیم. دل می دهیم به اطمینانی که خودمان بنا کرده ایم. از یاد می بریم فرض های دیگر را، فرض هایی شاید در تضاد با بنیاد قصرِ باشکوهِ ما.
تردید بارِ سنگینی است بر شانه های کوچک ما.

جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۰

بعضی چیزها هرگز کمرنگ نمی شوند. در میان هزار و یک تصویری که هر روز نگاه آدم برشان متوقف می شود برای لحظه ای، یکی شاید از آن دست باشد. جاودانگی شان را گاهی آدم در همان لحظه نمی فهمد. زمان می گذرد. و آن تصویر، پررنگ و درخشان، خود را به رخ می کشد. و آدم گاهی می ماند چرا. چه طور این یکی از میانه ی آن هزاران و یک تصویر... اغلب این پرسش را در کوران تصاویر جدیدِ هر روز و هر لحظه، به فراموشی می سپارم. اما گاهی، می نشینم در خلوت. تصاویر را می گذارم رو به رویم. انگار که قطعه های پازلی نا تمام است. گمان نکنم اصلا قرار باشد هیچ وقت همه ی قطعه ها را در یک لحظه داشته باشم. تا وقتی زنده ام نمی شود بازی زندگی تمام شود که. مدام تصویری جدید دارد اضافه می شود. انگار که قالیِ رنگ رنگی که رج به رج بالا می رود و هیچ تمامی ندارد.
بازی خوبی است برای روزهای بیماری و بی حالی. یک گوشه می نشینم. کز می کنم زیر پتو. با یک لیوان چای داغ، می گذارم تصاویر نقش ببندند زیر پلک های نیمه بسته ام. یادِ جنون ها، شیطنت ها، جسارت ها، نافرمانی ها. یاد تپش های هیجان زده ی قلبم در یک کوچه ی تاریک. یادِ عزمِ جزم شده برای اعتماد کردن در تاریکی.

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۰

زندگی را نمی شود گذاشت توی پَستو برای روزِ مبادا. یک روز بیدار می شوی و می بینی مرگ آمده. یک روز بیدار می شوی و یادت می آید آخرین افکارت راجع به آدمی که حالا دیگر در این اطراف نیست، افکاری آمیخته به تحقیر و خشم بوده. که بخشش را و عشق را گذاشته بوده ای توی پستو، برای روزی دیگر. و همه ی روزهای دیگر را از کف داده ای. که مرگ آمده و قاپیده و رفته. و خیال می کنی متأثر نمی شوی. اما دست به قلم که می بری، واژگان معلوم ات می دارند که زهی خیالِ باطل. و با خودت فکر می کنی که این اندوه نیست. آن طور که اغلب با مرگ در هم تنیده می پندارندش. ترس هم نیست. انگار که بیدار شده ای. انگار که با تکانی شدید بیدار شده ای. یاد روزی می افتی که دوستِ شوخ طبعی، وقتی که در ماشین خواب بوده ای و مسافرت می رفته اید با هم، روی ات آب ریخته و اولین چیز که چشم باز کردی و دیدی صورت خندان و لیوان آب در دستش بوده که تو را هم به خنده واداشته. و فکر می کنی همین است. نه خشم، نه اندوه، نه ترس. شوخ طبعی روزگار است.

دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۰

The most important sphere of giving, however, is not that of material things, but lies in the specifically human realm. What does one person give to another? He gives of himself, of the most precious he has, he gives of his life. This does not necessarily mean that he sacrifices his life for the other - but that he gives him of that which is alive in him; he gives him of his joy, of his interest, of his understanding, of his knowledge, of his humor, of his sadness - of all expressions and manifestations of that which is alive in him. In thus giving of his life, he enriches the other person, he enhances the other's sense of aliveness by enhancing his own sense of aliveness. He does not give in order to receive; giving itself is an exquisite joy. But in giving he cannot help bringing something to life in the other person, and this which is brought to life reflects back to him; in truly giving, he cannot help receiving that which is given back to him. Giving implies to make the other person a giver also and they both share in the joy of what they have brought to life.

The Art of Loving - Erich Fromm


یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۰

در بند اشیا نیستم. نبوده ام هیچ وقت. آدم ها اما فرق دارند. نزدیک که می شوم به شان، ترس و هیجانی توامان برم می دارد. لذت کشف. لمس حیاتی دیگر. دنیایی سراسر ناشناخته. و ترس. ترس از پیمان های بر زبان نیامده. از امیدی که به بودن ام می دهم شان. از اینکه می دانم من آدمِ یک جا ماندن نیستم. از رنجی که خواهیم برد. رنجی که خواهند برد. برای من رفتن اجتناب ناپذیر است. خون کولی های عالم در رگانم جاری است. من از تبار بادم. بی سامان. بی مکان. ولی رنج می کشم وقتی می بینم که دیگری امید بسته بوده به ماندنم. دیدن غم در چشم ها در آخرین دیدار. با این همه، آدمِ عزلت گزیدن هم نیستم. دوست دارم آدم ها را بشناسم. دوست دارم دنیایشان را ببینم. که دنیا را از منظرشان ببینم. گوشه هایی از دنیایم را نشانشان دهم. شاید کمی، فقط کمی دیدشان به دنیا وسیع تر شود. و دید من نیز. با این حال، دوست دارم رهایی ام را. در بند نمی مانم. بندها را می گسلم. نمی مانم یک جا. من آدمِ تغییرم. تجربه های نو.

پیش از طلوع را که دیدم، گفتی ام آدم باید کسی را پیدا کند که همراهش از قطار پیاده شود. من اما گمانم باید کسی را پیدا کنم که همراهم در قطار بماند و برویم. من مسافرم. مسافر ابدی تمام قطارهای بی مقصد...


سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

هوای نیمه ابری و شرجی. بوی اقیانوس که از خانه که بیرون می روی در برت می گیرد. من هوای شرجی را دوست نداشتم. تا آن شب. آن پیاده روی اطراف هتل. مصاحبه موفقیت آمیز تمام شده بود. دیگر نگرانی خستگی و خواب ماندنِ فردا صبح نبود. بی دغدغه زمان. پیاده روی و گپ و گفت. و تو گفتی هوای شرجی و بوی دریا آدم را پاگیر می کند. خیال می کنی که می خواهی بروی و خودت را از آن گرما و رخوت نجات بدهی. اما دور که شدی، انگار که ماهی باشی که از آب بیرون افتاده. حالا هر بار که دری را باز می کنم و هرم گرما و رطوبت توی صورتم می خورد، یاد آن شب گریبانم را می گیرد. هوای شرجی را به خاطر آن شب، به یاد تو دوست دارم.