نبودن را نمی شود با مشغولیت توجیه کرد. هر چه قدر هم که فاصله گرفته باشم از آن دخترکِ ایده آلیستی که همیشه برای همه ی دوستانِ دور و نزدیکش می خواست وقت داشته باشد، این یک قلم را هنوز به آن دخترک حق می دهم. که وقت داشتنی نیست. ساختنی است. که می شود وقت ساخت برای بودن. اگر که بخواهم.
دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰
دلِ آدم هم گاهی بازی های عجیبی دارد. می لرزد. اشک می جوشد و هیچ جوره نمی شود نگه داشت اشک ها را. یادم می آید آن روزِ اوایلِ زمستانی را که اشک و تنهایی شانه هام را لرزاند. نسیمِ دمِ غروبِ حاشیه ی کویر می پیچید دورم. «شب، سکوت، کویرِ» شجریان گوش می دادم. نشسته بودم یک گوشه دور از همه. تقلا می کردم که تلخیِ مواجهه با قصه ای که دیگر نمی توانست روایتِ من باشد را هموار کنم بر خودم. شجریان داشت می خواند «ای عاشقان، ای عاشقان...» صدای خفه ی تپی به خود آوردم. اشکی که بر گونه ام سرید و چکید روی یک برگ خشک زیرِ پام. آن روز اشک بود و تنهایی و شانه های لرزان و تمنای حضوری ناممکن. دل آدم است دیگر. هنوز که هنوز است یادم می آید آن غروب، و آن تلخی می ریزد به جانم. تعریف که کردم براش. گوش شد برام. بی هیچ ابرازِ نظری. انگار که قصه ای. گوش داد و فقط در سکوت دست هاش را دورم حلقه کرد محکم. تلخیِ آن غروب حالا گرمای آغوشی را همراه دارد. دلِ آدم است دیگر. تلخ و شیرین را می تند به هم، لبخندی می آورد به لب در میانه ی اشک.
چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقشِ غلط مخوان که همین لوحِ ساده ایم...
برچسبها:
Simplicity of Being,
The things I should have said
سهشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۰
ترسهام را می گذارم توی طاقچه. می روم پیِ زندگیم. کاش همینقدرساده بود. می مانند روی کولم. یکی شان را می کَنَم. یکی دیگر چنگالهاش را محکم فرو می کند توی پوستم. سرد است. لب می گزم که داد نزنم. می روم بیرون. صورتم شده مثلِ یک مجسمه ی سنگی. آفتابی به چه قشنگی دارد می تابد. به حالِ سنگ چه فرق می کند. طول می کشد اما بالاخره گرماش می خزد زیرِ پوستم. چنگال های سردِ ترس آب می شوند. جای زخم می ماند و نفسِ تنگ. دلم می خواهد بیاید بغلم کند الان. سرم را بگذارد روی شانه اش. هیچی نگوید. دست بکشد پشتم. به نوازش. در سکوت. همین جا، زیر این آفتابِ درخشان بایستیم. آرزو نیست حتی. قصه است. و در تضاد قصه و حال، چه غمی هست. داشتیم حرف می زدیم. گفت که فلانی دوستِ تمام وقت می خواهد. من نمی توانم. من فکر کردم این قصه تا ابد تکرار خواهد شد. آدم گاهی نمی خواهد تمام وقت باشد. گاهی نمی تواند اصلا. بعد می ماند توی منگنه ی دوست داشتن ها. بعد فکر می کند که شاید اصلا دوست داشتن ازش بر نمی آید. می ترسد. مسافر است ولی. نمی شود رفت ولی دوست داشت؟ نمی شود رفت و برگشت؟ بودن و ماندن تنها راه است؟ باید رفت و دید. می شکند. می شکنم. می ترکد بغضم. می لرزم. با این حال می روم. برنمی گردم مبادا که ببیند چشمهام خیس است. نمی خواهم دوباره بپرسد چرا می روم. می روم چون بی تابم. بی قرارم. می ترسد. می لرزم. زیاد خداحافظی دیده ام. من امید به کوچکیِ دنیا و بزرگیِ آدم ها دارم. ترسش پر از یأس است و امیدم، در برابرِ عظمتِ یأسش می لرزد. می لرزد و ضربه می خورد و با این حال پشت نمی کند بهش. خیره نگاه می کند توی چشمهای کم نورِ این پرهیب. دردمندند هر دو. آنکه می زند و آنکه می خورد. هر دو درد می کشند. چشم هام را می بندم. نفسم را حبس می کنم در سینه. فکر می کنم به روزی که می رویم. فرقِ ما در رفتن و ماندن نیست. همه می رویم. هیچ کس نمی ماند. بالاخره مرگ. یا هر چه. فرقِ اختیار است و اجتناب ناپذیر.
شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰
گیجم انگار. شروع کرده ام به خواندنِ ریشه های آسمان. روایاتی از تنهایی آدم ها. تنهایی ای که هر کس جدا افتاده از دیگران تقلا می کند به دوش بکشد. تقلایی بی سرانجام. آنجا که مینا می گوید آمده در چاد، چون در برلین سردش بوده و هیچ چیز نمی توانسته گرمش کند. نه اجاقِ ذغالی ای که در اتاق داشته و نه مردهایی که تنش را می خواسته اند فقط. جدایی از محبوبِ روس که می خواسته اند با هم از برلین فرار کنند به فرانسه، و تنهایی و سرمای بعدش. آمده در چاد. آدم تنهایی شناسی که خود برای کنار آمدن با تنهایی اش از آلمان آمده در بیابان های آفریقا، سرگردان از این گوشه به آن گوشه می رود و دستِ روزگار مأمورش کرده که بازجوی مینا باشد، می فهمد این سرما را. آدم های تنها شاید نتوانند حصارِ تنهایی هم را بدرند ولی بی برو برگرد بوی تنهایی را از فرسخ ها دورتر می فهمند. بوی تنهایی را؛ و سرگشتگی را. تازه بیست صفحه از کتاب را خوانده ام و مستم از زیباییِ نگاه رومن گاری به تنهایی. از تنهایی می نویسد اغلب. از تلاش آدم ها برای کنار آمدن با تنهایی شان. از امید. از بودن.
گیجم انگار. دیروز دوستی را دیدم که این روزها می خواهد نزدیکِ من باشد. حتی با اخلاقِ غارنشینی که دارم این روزها. صبور است و کنارش حس می کنم که می توانم آرام بگیرم. می توانم آرام آرام بیایم از غارم بیرون. آشفته. با گام های لرزان و نامطمئن. تنهایی ماجرای عجیبی شده. پیِ چیزی می گردم که نمی دانم چیست. به قولِ سهراب: پیِ نوری، ریگی، لبخندی شاید.در این اوضاع و احوال، عجیب نیست که ریشه های آسمان این قدر به دلم می نشیند.
She suddenly laughed-a kind of small, guilty laugh, as if asking forgiveness, and looked at Sch.... 'You see that I really didn't know what I wanted. But that's how it was: a craving for something, a longing to be away from there.'
Roman Gary - The Roots of Heaven
پی نوشت: موقعِ نوشتن داشتم این آهنگ را گوش می دادم. در نوشته ام بی تأثیر نبود. در خواندن اش هم شاید اثری داشته باشد. نمی دانم. شاید.
سهشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰
حرف را باید زد. می دانم. با من حرف زدن باید کارِ دشواری باشد. من از سرراست حرف زدن در رفته ام یک عمر. خودم را پیچیده ام در نشانه ها. آن قدر بازی کرده ام با شاخ و برگ ها، که معناشان برای من متفاوت شده. انگار که رفته باشم پی یافتن شان به عمق جنگل و راه برگشت را فراموش کرده باشم. حرف زدن با من، فهمیدنِ آنچه می گویم از میانه ی انبوهِ اشاراتم باید کارِ دشواری باشد. دشوار و خسته کننده. با این حال حسرتی بر دلم نیست. این کمیابیِ آدمی را که حوصله و اشتیاق و پشتکارِ گوش دادن داشته باشد، دوست دارم. می فهمم حالِ شازده کوچولو را که بیابان را پیِ چاهِ آبی در می نوردد. حتی از آن دورتر، کهکشانی را زیرِ پا می گذارد پیِ دوست.
یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۰
قصه چه طور پیش می رفت اگر که سیندرلا به شنیدن نوای ناقوسی که نیمه شب را اعلام می کرد، شانه بالا می انداخت و به رقص ادامه می داد؟ از چه ترسید که گریخت؟ از نگاهِ مردم یا از اینکه شهزاده به دیدنِ لباسی نظرش برگردد؟ شهزاده مگر به لباس دلباخته بود؟
این بود خوشبختی ای که چشم انتظارش بودی؟ گیرم بیاید و بگردد و پیدات کند دختر جان. این کافی است برات؟ دیگر چه ها را به فرار پنهان خواهی کرد؟
برچسبها:
Of Love and Other Demons,
The Little Virtues
اشتراک در:
پستها (Atom)
