اینکه بروی و فرم های اهدای عضو را پر کنی، به خودی خود هیچ ایرادی ندارد هیچ، خیلی هم خوب است، اما اگر همان روزی که از بیمارستان مرخصت کرده اند در حالی که هنوز بیم حمله ی قلبی می رود، راست از خانه بروی بیرون و هیچ کس نداند کجایی و آخرین جایی که ردت را یافته اند در اداره ی کذا بوده باشد... چه بگویم. قول داده ام نگران نشوم ولی سنگ که نیستم لامصب!
چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۰
چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۰
از عشق و دیگر شیاطین...
بزرگ شده ی فرهنگی هستی که عشق شیطان است. آفت است. بیراه هم نمی گویند. بعد یک روز به خودت می آیی می بینی بدجور باخته ای. به هیچ کرمی مجال نداده ای بلکه پروانه شود.
بزرگ شده ی فرهنگی هستی که عشق شیطان است. آفت است. بیراه هم نمی گویند. بعد یک روز به خودت می آیی می بینی بدجور باخته ای. به هیچ کرمی مجال نداده ای بلکه پروانه شود.
برچسبها:
Of Love and Other Demons,
The Little Virtues
دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۰
سرعت تایپ کردن فارسی ام در حد دویدن لاکپشت است در بیابان. مخصوصا که تصمیم گرفته ام به صفحه کلید نگاه نکنم. فکر را نمی شود گفت که آرام بگیر. سریع می رود. باید مدتی صبور باشم. تا دوباره با هم هم گام شوند. همیشه همین حکایت است. زمان لازم است برای یاد گرفتن. بچه که هستیم مالک زمانیم. ابدیتی از آنِ ما. بزرگتر که می شویم، شروع می کنیم به برنامه ریزی های پایان. برای هر روز و هر لحظه. بلندمدت و میان مدت و کوتاه مدت. زمان به بازی می گیردمان. باورمان می شود که ابدیتی در کار نیست که همیشه وقت تنگ است و باید شتاب کرد. مرضِ وقت طلاست به جانمان می افتد. حرص می زنیم که کارهایمان چند دقیقه زودتر تمام شود. لذت نوشیدن یک چای همراه یک دوست را به خودمان حرام می کنیم. و گاهی تلنگری لازم است از جنس "من اگر چهل و هفت دقیقه وقت اضافه داشتم سلانه سلانه تا چشمه ای پیاده می رفتم." - نقل به مضمون از شازده کوچولو.
پی نوشت مرتبط خواندن مومو توصیه می شود
برچسبها:
I have a dream,
The Little Virtues
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۰
فرق زیادی هست بین:
"این روزها که می گذرد شادم"
و
"شادم که می گذرد این روزها"
چند صباحی بود که دومی بودم، اما این روزها که می گذرد شادم. عمیق و آرام. از آن ها که نشان شان، نه قهقهه ای چند دقیقه ای، که لبخندی مدام است. نه از آن لبخندها که آدم حواسش که پرت می شود محو می شوند، نه. از آن ها که حواس پرت واضح تر و پررنگ تر نقش شان می زند بر چهره.
پی نوشت، عبارات آغاز متن را از قیصر امین پور به عاریه گرفتم...
سهشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۰
سهشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۰
سنگ که نیستم. گیرم مدام بگویم که چیزی نیست. که آرامم. که نمی ترسم. اما همه ی ترس های فروخورده، به دیدن گزیدگی ای بر ساعد که سفت و قرمز شده به وسعت یک کف دست، فوران می کند.
باید بروم دکتر و دلم بودنت را می خواهد. مریضی تنهایی لذت بخش نیست. تب بی حضور کسی که دستمال مرطوب بر پیشانی ات بگذارد، درد بی گرمی دستی که دستت را فشار بدهد... بیهوده چنگ می زنم در هوا، پیِ حضور کسی که نیست. امان از خیال، که نمی گذارد باورِ نبودنش جان بگیرد.
باید بروم دکتر و دلم بودنت را می خواهد. مریضی تنهایی لذت بخش نیست. تب بی حضور کسی که دستمال مرطوب بر پیشانی ات بگذارد، درد بی گرمی دستی که دستت را فشار بدهد... بیهوده چنگ می زنم در هوا، پیِ حضور کسی که نیست. امان از خیال، که نمی گذارد باورِ نبودنش جان بگیرد.
برچسبها:
Great Expectations,
Simplicity of Being
جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۰
هزار کاکلی شاد را یادت هست؟ من خوب یادم هست. آن چشم ها را مگر می شود از یاد برد؟ آن چشم ها که هزار هزار قصه در خود پنهان کرده بودند. آن لبخندی که به جای لب، در چشمها خانه کرده بود. شادتر از هزار کاکلی شاد. آن چشم ها که برای چندی در هم خیره شدیم و خیلی زود مجبور شدم خداحافظی کنم ازشان مبادا که پری از آن هزار کاکلی شاد کم شود به خاطر بودن من. هزار امید، هزار آرزو برای تو. هزار حسرت برای من. هزار قناری خاموش سهم من بود. من سهمم را هنوز نگه داشته ام. هزار قناری خاموش. تو اما، چه به روز کاکلی هایت آمد؟ خوب یادم هست. نگو که هستند. نگو. به من نگو که چیزی نیست. کاکلی ها کوچ کرده اند و من نگران می شوم اما قناری هایم آوازشان را از دست داده اند.
پی نوشت. داستانواره ای است که با این موسیقی زمینه باید خوانده شود.
پس پی نوشت. امشب عجیب در حس و حال نوشتنم. مدت ها بود این طور نشده بودم.
پی نوشت. داستانواره ای است که با این موسیقی زمینه باید خوانده شود.
پس پی نوشت. امشب عجیب در حس و حال نوشتنم. مدت ها بود این طور نشده بودم.
اشتراک در:
پستها (Atom)
