هی می آیم هیچ نگویم. هی می آیم به سکوت و با کمینه درد بگذرانمش. نمی شود. مرده را باید رها کرد. زیرِ خاک. مرده را باید گذاشت و زندگی را پیش گرفت. چه فایده زیر و رو کردنِ خاک و بیرون کشیدنش. ضجه به آسمان کشیدن که بر استخوان های پوسیده شاید گوشتی ظاهر شود و پوستی. نمی شود. کار از تیرِ خلاص زدن گذشته. تیر زدن بر مرده بیهوده است. برای باورِ مرگ کاری از گلوله بر نمی آید. باید خم شد و نبض را لمس کرد. باید پلک ها را کنار زد و به چشم ها خیره شد که پر از حضورِ مرگ اند. از کلام چه بر می آید این وسط. سکوت از سر می گیرم. تمام.
شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۱
پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۱
پر از درد بودم و اشک، وقتی که آمد. به موقع بوده ایم برای هم. بی هیچ برنامه ریزی ای. تصادفِ محض یا الهام. آن روز هم به موقع بود. صدا در گلوم شکست و احوال پرسی اش را خفه کرد. آدمی مثلِ او لازم نیست بپرسد. می داند که لازم نیست بپرسد. می داند که هیچ سوالی بهتر از سکوت و صبر آدمی مثلِ من را در رفاقتی مثلِ ما به حرف نمی آورد. ساکت ماند. ماند. نه که سرگرم شود به کاری تا وقتی که من نفسم سرِ جا بیاید بر گردد. همان جا ماند. از صدای نفسش می فهمیدم. حرف زدیم. هنوز پر از بهت بودم از فریادهای روزِقبل. فریادهایی که توی خودم خفه شان کرده بودم. برای اش قصه را تعریف کردم. گوش داد. بلد است گوش بدهد بدونِ ملامت. یا قضاوت.
به آدم ها این قدر زود و زیاد کِرِدیت نده. این قدر زود به شان اجازه نده این طور بازی کنند باهات. رفاقتی که به دو هفته سکوت فنا شود یک جاش می لنگد. این ها را بهم گفت. و خیلی چیزهای دیگر. این چند وقت میلم به سکوت بوده. از وقتی این ها را بهم گفته. دیگر به خودم فشار نمی آورم که بشکنم سکوت را. منتظرم ببینم چه می شود. زنده می ماند یا نه. این چیزی که نمی دانم رفاقت است، یا هم پاییِ چند صباحه ای که دیر یا زود جداییِ مسیرها بر بادش خواهد داد.
بی تفاوتی ام بر خودم محرز می شود وقتی که پیامم می دهد و جوابی می دهم به اشتباه و حتی شوقِ توضیح دادن ندارم. که بگویم اش که نه. که اشتباه از کجا بوده. چیزی درونم پوزخند می زند که آن همه توضیح دادی، چه شد تهش. رها کن و بگذر.
این حال را یک بارِ دیگر هم داشته ام. یادم می آید. گاهی یک زخم، یک حرکتِ بی مهابا، یک ملامتِ بیجا، گاهی یک ساده ترین حرکت همان تیرِ خلاص است. گاهی نگه داشتنِ یک انگشت زیرِ بینی، آخرین راهِ نفس را بند می آورد و همه چیز تمام می شود. با این حال، ورِ امیدوارم دست بر نمی دارد از تنفس مصنوعی. می گوید شاید کمی صبرِ بیشتر. ببینیم چه می شود.
سهشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱
دردم از زخمی نیست که برم زد با حرف هاش، دردم از این است که زخم را درست بر جایی زد که به نوازش خو داده بودش. آقای روسو ی عزیز. حق با شماست. حق دارید امیل تان را آرزو داشته باشید که عادت کند به عادت نکردن. آدم از همین عادت هاست که زخم می خورد. پوستی که مدام نوازش شده نرم می شود. نرم و آسیب پذیر. آقای روسو ی عزیز. می روم که عادت کنم به عادت نکردن. با تشکر.
برچسبها:
Simplicity of Being,
The things I should have said
یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۱
درختِ اقاقیای کنارِ ایستگاه مترو با خودش با گل هاش در این روزهای آخرِ بهار هزار رویای فعلا دور می آورد. با خودت می گویی یک روز، بالاخره یک روز یک خانه ای یک جایی خواهد بود، با یک درخت اقاقیا گوشه ی حیاطش. بعد می بینی خانه ات چیزی کم دارد اگر که توی حیاط، یاسِ رازقی نباشد که شب های تابستان وقتی آرام آرام داغیِ روز دارد محو می شود، بروی آب بپاشی در حیاط تا عطرِ رازقی ها با بخارِ آب هوا را غلیظ کند. تا مست شوی از سنگینی اش. و باز می بینی چیزی کم است اگر که درختِ نارنج آن گوشه نباشد که هر بهار لباسِ سفیدش را به تن کند و عطر بهار نارنج خانه را بردارد. و یک درختِ خرمالو که وقتی پاییز می آید چراغان شود. و سرو. مگر می شود نباشد؟ زمستان ها را آن وقت چه طور سر کند آدم اگر که سرو نباشد که عطرِ خنکِ برگ هاش را بدهد به برف؟
آروزهای فعلا دور.
بعد دعوتش کنم خانه ام. بنشینیم توی ایوان. چای بخوریم و گپ بزنیم. از سال هایی که بر ما گذشته. از سال هایی که پیش رو داریم.
آرزوهای فعلا دور.
دلم می لرزد از فکری که یک لحظه می گذرد از ذهنم. که مبادا روزی که می نشینم توی خانه ام، وقتی که بالاخره توانسته ام آن آرزوی فعلا دور را بسازم برای خودم، آن قدر دور شده باشم از همه ی آن ها که امروز خیالِ چای خوردن و گپ زدن باهاشان گرم می داردم، که تنهایی چای خوردن تنها چاره ام باشد برای پس زدن تلخیِ برباد رفته ها.
جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۱
پس فردا روز مادر است اینجا. چشم که می گردانی پشت ویترینِ همه ی مغازه ها یک چیزی هست که تشویقت کند که بروی برای مادرت چیزی بخری. بعد تو اولش می گویی خب که چه. به خودت می گویی این هم یک روزی مثل همه روزهای دیگر. دور از مادر. ایمیل هات را چک می کنی. آنجا هم پر از تبلیغ است. برای مادرِ خود این را بخرید. یا آن را. این طور خوشحال کنید مادرتان را یا آن طور. به خودت می گویی این ها همه ترفندهای تبلیغاتی است و همه شان را پاک می کنی. آخرش اما، پشتِ ویترینِ یک گل فروشی صدای تَرَک خوردنِ چیزی را توی دلت می شنوی. قدم تند می کنی تا به ذهنت مجال ندهی تا نگاهِ خریدارانه بیندازد به گل ها که کدام مادر را خوشحال تر می توانست بکند. از بینِ همه چیز، گل. که نمی شود این همه راه فرستادش تا به مادر برسد. عجب از دلِ آدمی.
فاصله امروز عجیب زیاد به نظر می رسد.
برچسبها:
Great Expectations,
Of Love and Other Demons
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱
سهشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۱
عکسش را می بینی تصادفا. از برکاتِ این شبکه های اجتماعی. اولش نمی شناسی اش. یک عکسِ دیگرش را باز می کنی. در این یکی عکس لبخندش همان است که یادت می آید. یک چیزی گم شده اما. چند سال گذشته؟ با خودت سال ها را می شماری. چهار سال آنجا و چهار سالِ دیگر هم و دو سال هم اینجا. ده سال. یک لحظه به ناچیزیِ عددِ ده و به عظمت ده سال در عمرِ بیست و چهار ساله ات فکر می کنی. بعد دوباره خیره می شوی به عکسش و فکر می کنی در این ده سال چه به سرش آمده و آن چیست که گم شده. زیباست. در این شکی نیست. چهره اش زیباست. چشمانش هنوز برق می زند. یک لحظه چیزی الهام می شود. یادت می آید. صداش، چهره اش. همان طور که ده سال پیش بود. آن غروری که در تمامِ حرکاتش بود. یک جور عزتِ نفسِ شگفت انگیز برای یک بچه ی چهار ده ساله. بعد نگاه می کنی به عکسش. نیست. آن غرور محو شده از وجناتش. با خودت فکر می کنی به آن مدرسه که نخواستش دیگر. به جمعِ دوستانی که یکهو از بین شان پرت شد بیرون. در این ده سال چه برش گذشته. نمی دانی. مثلِ خیلی های دیگر. خیلی های نزدیک تر از او حتی. عکس را می بندی و فکر می کنی که به زمانی که بر همه گذشته. به آنچه به تاراج برده.
برچسبها:
Let the memory live again
اشتراک در:
پستها (Atom)
