بهش گفته بودند بزرگ می شود. که سرش توی حساب و کتابِ زندگی می رود. که بالاخره حالیش می شود. نشده بود. سی سالش شده بود و هنوز شبِ قبل از مسافرت از شوقِ دیدنِ غریبه ای که فردا قرار است توی هواپیما کنارش بنشیند خوابش نمی برد. سرش توی حساب و کتاب آمده بود ولی. به جای ردیف کنار پنجره دلش ردیف وسط را می خواست. یا کناره ی راهرو را. جایی که بتواند آدم ها را ببیند. منظره ی شهرهای دور را تاخت زده بود با قصه های شایدِ آدم های اطرافش. نگاه می کرد به زوجِ جوان و اینکه مرد چه طور رگ های دستش برآمده بود وقتی که داشت چمدان زن را می آورد پایین. همیشه از این زوج ها همه جا هست. با این حال چیزی در تک تکشان هست که یگانه شان می کند. یا مثلا زنی که در طول پرواز دو سه تا ودکا سر می کشد و بعد خسته از دخترِ معلولش می گوید. زن پر از قصه است. پر از زندگی. در نگاهش چه غمی است وقتی از مردی می گوید که عاشق بودند بر هم. که تصادفی در اتوبان های شهری دور جداشان می کند از هم. نقاطِ بی برگشت. و با این حال هنوز زن پر از شوق است وقتی که پودر می زند به صورتش و نظرِ دیگران را می پرسد که آیا خوشگل است. دارد می رود به یک عروسی. عروسی خواهرش؟ یا شاید خواهرزاده اش. هواپیما که می نشیند قصه ها در می روند. زن می رود و خواهرش(خواهرزاده اش؟) را بغل می کند. دخترکِ معلول، گوشه گیر ایستاده کناری. نگاهش محو است. اینجا نیست انگار. زن دست تکان می دهد براش و بیرون می آوردش از خماری. هر کسی می رود پیِ زندگی اش.
دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۲
پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۲
یک نفر هم باید بنشیند قصه ی تمامِ لحظه های سکوت را روایت کند. سکوت را به واژه که نمی شود روایت کرد. قصه اش می شود مثلا انگشتی که می لغزد روی لبه ی فنجانِ قهوه. دست را که دنبال کنی می رسی به نگاهی که خیره مانده به دور. نگاهی که سنگینیِ نگاهِ تو را حس می کند. یک لحظه تلاقیِ نگاه و افکاری که از هراسِ بر ملا شدن با یک حرکتِ شتاب زده ی دست و سر کشیدنِ باقیمانده ی قهوه به ناکجای ذهن پس زده می شوند.
برچسبها:
Living to Tell the Tale
شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۲
نیم ساعتی توی تخت بیدار غلت زده بود. توی ذهنش خواب های پریشانش را مرور می کرد. بعد یک هو یادش آمد که خواب هاش هر چه بود در قیاس با بیداری ای که باید باهاش رو به رو می شد آن قدر ها هم آشفته نبودند. چشم هاش را بست و سعی کرد به یاد بیاورد که از کجا شروع شده بود. از آن روز توی پارک؟ نه قدیم تر از آن بود. از آن پیاده رویِ عصرگاهی که برای اولین بار دیده بودش که که چه طور نگاهش رفت پیِ زیبای آن سوی خیابان و بعد سر خورد و لغزید روی آن دیگری. آن حسرتِ توی نگاهش. ماجرا حتما از قدیم تر از آن آب می خورد. اما چه فرق می کرد دیگر. آن غروب نشسته بودند توی ایوان و بساطِ چای شان به راه بود. دلش شکسته بود. دل شکستگی از همان جا براش شروع شده بود که نمی دانست چه طور باید اندوه او را و حسرتِ او را تاب بیاورد و تنهایی خودش را و بی تابی و سرگردانیِ خودش را. همان جا با دلِ شکسته چای اش را سر کشیده بود و نگاهش کرده بود که چه طور آن جا روبه روش نشسته بود اما آنجا نبود و فکر کرده بود که از کِی دیگر نبود و چه طور نفهمیده بود زودتر از آن. کجا شروع شده بود؟ توی تخت از این پهلو به آن پهلو شد و فکر کرد به خوابی که دیده بود. قطره اشکِ داغی که چرخید توی چشمش اما بخار کرد خیالِ خواب را. دستش را گذاشت روی چشمهاش. چه طور این قدر دیر شده بود؟ کجا از دستش در رفته بود. از همان اول می دانست که باید حواسش باشد. با این حال تصمیم گرفته بود بی هوا باشد. لبش را گزید و فکر کرد اشتباه بود آیا؟ به تردید و احتیاط باید جلو می رفت شاید. شاید بهتر بود از اولش دلش را عریان و بی دفاع نمی آورد به میانه ی میدان. فکر کرده بود به حسرتِ نگاهش. او هم عریان و بی دفاع آمده بود. اصلا به بی اعتمادی و سپر به دست گرفتن مگر می شود زندگی را پیش برد؟ عشق را؟ دیشب هم هر دو بی دفاع نشسته بودند توی ایوان. مثلِ آن شب. چای شان سرد شده بود. زمان برای شان ایستاده بود. وداع نفسِ هر دو شان را گرفته بود. تنهاییِ بی هیاهویی که در کنار هم خفه شان می کرد. همان جا دیده بود که او هم دل شکسته است. هر دو برای زنده ماندن تقلا می کردند. بی جنجال قرار گذاشته بودند که نباشند. گفته بود که فردا صبح کمکش می کند که وسایلش را جمع کند. و حالا صبح بود و می دانست که باید پای حرفش بایستد و با این حال می دانست که چیزی برای جمع کردن نمانده. وقتی بیدار شده بود از تشنگی، شنیده بودش که وسایلش را جا به جا می کرد. گام هاش چه سنگین شده بود. دلش تنگ شد برای گام های سبکش در میانه ی رقص. فکر کرد به نامه ای که احتمالا روی درِ یخچال منتظرش بود. فکر کرد به سردی و تلخیِ کلمات. بلند شد و رفت که دست و صورتش را با آب سرد شست. خسته و بی حال رفت توی آشپزخانه. گشت پیِ کاغذی که شاید جایی نوشته ای. نبود چیزی. لبخند زد. پس بی مس مس کردن و بی حسرت رفته بود. بغض اش گرفت. کابینتِ چای ها را باز کرد و یک نفسِ عمیق کشید. چای محبوبش را بیرون آورد. کتری را پر کرد و گذاشت روی گاز و فکر کرد که برود برای خودش گُل بخرد.
شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲
راه افتاد برود. کوله اش را انداخت پشتش. دست کشید روی شلوار و کلیدها را حس کرد توی جیبش. از توی جیب درآوردشان و یک لحظه نگاه شان کرد مردد. گذاشتشان روی میز و ناهار خوری و رفت بیرون. در با یک صدای بلندی پشت سرش به هم کوبیده شد. یک لحظه، خیلی کوتاه مکث کرد. بعد راه افتاد و از پله ها رفت پایین. دستش را برد سمت سرش که عینکش را از بالای سرش بیاورد روی چشم هاش. دست کشید روی سرش و جای خالیِ عینک. یک لحظه قدم کند کرد که برگردد برای عینک، یک نفس عمیق کشید و منصرف شد. درِ ساختمان را که باز کرد نورِ آفتاب چشم هاش را زد. دستش را سایبانِ چشم کرد و خیره شد به کوچه ی خالی. راه افتاد سمتِ رودخانه ای که چند خیابان آن طرف تر بود. همیشه آن جا بود. قرارشان آنجا بود. قرارشان بود که آنجا ببینند هم را. روی همان نیمکت. همان جا که اولین بار وقتی نشسته بود و فکر می کرد به بیهودگی هاش، که خیال می کرد از آن رودخانه هم عمیق تر و بی پایان ترند، آمده بود. رسید به نیمکت. هنوز زود بود. هنوز آفتاب بالا بود. قرارشان وقتی بود که آفتاب می رسد به حاشیه ی آب. که می بوسدش سرخ و تازه. نشست روی نیمکت و فکر کرد اگر نیاید چه. اگر یادش رفته باشد چه. نشست و خیره شد به آب. با خودش گفت اگر جا بزنی، تو هم می شوی یکی مثلِ همه ی آدم های دیگر. می روم. از کفَت می روم. نشست و خیال بافت. فکر کرد به آن غروبی که دستش را گذاشته بود روی شانه اش. از پشتِ سر غافلگیرش کرده بود. تا آن موقع چند بار با هم حرف زده بودند؟ چه فرق می کند؟سر گرداند به اطراف بلکه ببیندش از دور. با خودش فکر کرد بلکه یادش بیاید از کدام طرف می آید. بلند خندید به خودش و گفت فکرش را بکن! حتی نمی دانم از کجا می آید. بلند شد. پرید از روی نرده های حاشیه ی رودخانه. نشست روی یک سنگ آن طرف تر.
نمی آید. تو که می دانی نمی آید، منتظری برای چه؟
یک سنگریزه انداخت توی آب.
فرق نمی کند. برای او نیست که نشسته ام. برای خیالِ راحتِ خودم نشسته ام. همین طور «لیطمئن قلبی»-طور نشسته ام. که بعدا دلم جا نماند کنارِ یک نیمکتِ فکستنی کنار رودخانه. که هر جا یک نیمکت ببینم و یک رودخانه بلرزم که شاید. می دانی که. آفتاب هم دارد می رود پایین. یک ذره دیگر می نشینم که یک عمر برنگردم به عقب خیره شوم هر بار کسی را می بینم که توی پیاده رو تنها راه می رود شتابان انگار که سمتِ قراری.
آفتاب کامل رفت و نیامد. همین دیگر. می روم.
از نرده ها خودش را کشید بالا. راه افتاد توی خیابان ها. رسید دمِ در خانه. دست کشید توی جیبش. یادش افتاد به کلیدهایی که روی میز گذاشته بودشان.
نشست روی پله های دم در خانه منتظر.
وقتی رسید نگاهش کرد با خنده. تو باز کلیدهات را جا گذاشتی؟ بغل کرد و بوسیدش. عاشقِ بی حواسیتم...
نمی آید. تو که می دانی نمی آید، منتظری برای چه؟
یک سنگریزه انداخت توی آب.
فرق نمی کند. برای او نیست که نشسته ام. برای خیالِ راحتِ خودم نشسته ام. همین طور «لیطمئن قلبی»-طور نشسته ام. که بعدا دلم جا نماند کنارِ یک نیمکتِ فکستنی کنار رودخانه. که هر جا یک نیمکت ببینم و یک رودخانه بلرزم که شاید. می دانی که. آفتاب هم دارد می رود پایین. یک ذره دیگر می نشینم که یک عمر برنگردم به عقب خیره شوم هر بار کسی را می بینم که توی پیاده رو تنها راه می رود شتابان انگار که سمتِ قراری.
آفتاب کامل رفت و نیامد. همین دیگر. می روم.
از نرده ها خودش را کشید بالا. راه افتاد توی خیابان ها. رسید دمِ در خانه. دست کشید توی جیبش. یادش افتاد به کلیدهایی که روی میز گذاشته بودشان.
نشست روی پله های دم در خانه منتظر.
وقتی رسید نگاهش کرد با خنده. تو باز کلیدهات را جا گذاشتی؟ بغل کرد و بوسیدش. عاشقِ بی حواسیتم...
برچسبها:
Living to Tell the Tale
یکشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۲
خواب بودم. خواب می دیدم که خوابم و تو، توی خوابم بودی و نبودی. می دانی؛ داشتم سعی می کردم بهت زنگ بزنم اما به موبایلِ توی دستم که نگاه کردم دیدم موبایلِ توست. یک جورِ بی تابانه ای می خواستم باهات حرف بزنم و نبودی. وقتی توی خواب بیدار شدم، فکر کردم که چه بی تابانه می خواهمت. دست بردم سمتِ تلفن که بهت زنگ بزنم. تلفن اما نبود. من بی قرار بودم اما به جز دستی که می گشت توی تاریکی دنبالِ تلفن، تنم را نمی توانستم تکان بدهم. نبودی و می خواستمت. چه قدر گشتم تا بالاخره بیدار شدم از خواب؟ نمی دانم. گمانم توی خوابم دوباره خوابم برد. از آن خواب های بی رویا. هیچ چیزی یادم نمی آید. حالا گمانم بیدارم بالاخره. از هر دو لایه ی خواب. شاید هم نباشم. هنوز گیجم. اتاقم همان شکلی است که قبل از خواب بود. لیوانِ آبم دست نخورده بالای سرم. تو اما نیستی. تو بودی و نیستی و نمی دانم که این یعنی من هنوز خوابم یا نه. حافظه ام کمرنگ شده. می دانی که خواب ها چه طورند. بیدار که می شوی می پرند از خاطر. محو می شوند. این ها را می نویسم چون می دانم که همیشه دوست داشتی بدانی بی تابت بوده ام. این هم نشانه ای بر بی تابی های من. باورت نمی شود اغلب. آدم قصه که زیاد گفته باشد زندگی اش هم انگِ قصه بودن می خورد. بیچاره چوپانِ خیال پرداز و شوقِ شنیده شدنش. می دانی که. همان طفلک که برچسبِ دروغگویی زدندش. آن روزِ آخر که گرگ آمد، نشسته بود و فکر می کرد که عجب پایانِ غم انگیزی است برای یک قصه گو. اما در غم اش روایتی هست. می دانی که همیشه یک چیزی باید باشد ورای انتظار برای روایت کردن. گرگ که آمد با هم گله را ناکار کردند و رفتند که قصه هاشان را دنبال کنند. به هر حال این روایتی است که من دوست دارم. چوپان را هم بارها و بارها در لباس های مختلف دیده ام به چشمِ خودم. دیده ام که چه طور به چشمانِ پر از قصه اش سر تکان می دهد که این طور بهتر است که من هم می توانم بی خیال بروم سراغِ قصه ی بعدی و قصه های بعدی. آن طرفِ چهارراه ایستاده بود و ما نشسته بودیم توی کافه و چای می خوردیم. بی هوا نگاهم به نگاهش گره خورد. گرگ هم همراهش بود. داشتی حرف می زدی. شاکی شدی که چرا گوش نمی دهم. گفتم ببین. خودت ببین و این همه به من انگِ بی حواسی نزن. همان است که آن شب دیدمش. همان شب که گم شده بودم. همان جا بود که فهمیدم باورم نمی کنی. که نمی توانی باورم کنی. دیدمت که بلند شدی از جات. که رفتی از در بیرون. از پشتِ شیشه دیدم که از خیابان رد شدی و توی هیاهوی شهر گم شدی. حالا تویی که توی این شهر گم شدی، و چوپانی که توی این شهر گم شده، هر دوتان شده اید قصه ی ناتمامِ یک بعد از ظهرِ تعطیل. خواب می بینم که دارم در خواب پی ات می گردم و این قدر بعیدی که حتی به خوابِ خودم نمی آیی که بیدار که می شوم هنوز گرمای نگاهت زیرِ پلک هام باشد.
برچسبها:
Living to Tell the Tale
جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۲
نیچه میگه از دروغت آزرده ام، به خاطرِ اینکه دیگر نمی تونم بهت اعتماد کنم.
اسمِ نیچه را طوری می آورد که انگار رفیقِ گرمابه و گلستانش بوده. یا همکلاسیِ سالیان مثلا. قصه اش را خورد ولی ادامه داد:
می دانی آدم یک وقت هایی دلش از بی ارزیِ حرف ها می شکند. حتما هم لازم نیست یک قولِ تمامِ عمر باشد. می تواند به سادگیِ یک قرارِ بعد از ظهر باشد. به سادگیِ اینکه فلان جا خواهم بود و نبودن. می دانی. بی اعتمادی از همین بدقولی های کوچک آب می خورد.
توی صداش یک غمی بود که آدم با خودش فکر می کرد روزگار چه به سرش آورده مگر؟ نمی گفت ولی. سرسخت بود روی رازداری.
بگذریم. چه فرقی می کند.
براش یک لیوان چایی ریختم و تکرار کردم چه فرق می کند. وقتی که چای هست و گرما هست و عطرِ خوش و یک بعد از ظهر برای بی خیالانه با تو گذراندن.
«با تو» را نگفتم ولی. دمِ آخر خوردمش. از ترسِ هراساندنش. بوده ام در آن حال. در آن بی اعتمادی و شکنندگی. چای را گرفت دستش. یک نفسِ عمیق کشید توی بخارِ معطرِ چای. نفس را که بیرون داد نمی شد تمیزش داد از آه. رطوبتِ روی مژه هاش که معلوم نبود از چای است یا دردِ دل شکستگی به دردم آورد. رفتم رادیو را روشن کردم. دوست ندارم فکرهای پشتِ انتخاب کردنِ آهنگ را. رادیو خیالِ آدم را راحت می کند بس که نامنتظر است.
چایش را هورت کشید. من، لیوانِ چای به دست، رفتم نشستم کنجِ پنجره. رازداری اش را دوست دارم. از آن عادت های نایابِ این روزگار است. تصمیمِ سختی است دردهای یک رابطه را درونِ همان رابطه حل کردن. بی چس ناله. معلوم بود دردش زیاد بوده این بار ولی که نتوانسته به خیابان گردی و کافه نشینی پس بزندش.
هوای خوشِ پاییز پرده ها را به بازی گرفته بود. آن قدر که باشم کنارش هر وقت که بخواهد اما بر هم نزنم عزلتش را. چایم که تمام شد برگشتم نگاهش کردم. لیوانش هنوز نیمه پر بود. نگاهم به نگاهش گره خورد.
یادت هست آن روز را که نشستیم کنارِ هم و نگاهشان کردیم. رفیق هامان را می گویم.
آره. من و تو که تا قبلش صنمی نداشتیم. دو تا دوستِ مشترک داشتیم فقط.
آن موقع خیلی ناراحت بودم. یک جورهایی که انگار دور انداخته شده باشم. می دانی. بعد تو آمدی نشستی کنارم. گمانم همه چیز قرار بود این طور باشد.
همم. شاید. چه فرق می کند؟ حالا بعد از این همه وقت ما هستیم هنوز. خبری ازشان داری؟
رفیقکِ من هنوز ایده آلیست است. هنوز می رود مدرسه و درس می دهد و خیالِ عوض کردنِ دنیا را دارد. رفیقکِ تو اما نمی دانم کجاست و چه می کند. به دعوا از هم خداحافظی کردیم وقتی که مردش را سخاوتمندانه خواست بگذارد برای من. یک جورهایی به من برخورد. یادت هست که چه طور بود.
اوهوم.خوش شانس بودم که خیلی قبل از اینکه به دعوا منتهی شویم از زندگیِ هم محو شدیم.
صداش لرزید. چای بهانه است همیشه برای قورت دادنِ بغض های مخفی. رفتم توی آشپزخانه و قوریِ چای را آوردم. بغض به قدرِ کافی سرد هست که آدم نخواهد با چایِ یخ کرده فرو بدهدش. نگاهم کرد.
آدم که همیشه نباید حرف بزند. لازم که نیست همیشه همه چیز را بگوید. یک وقت هایی هم استراحتش است. آرام که شدی بیا برویم روی پشتِ بام. منظره ی شهر و همه ی قصه هاش می شود تمامِ آن چیزی که لازم داریم. اصلا می نشینیم مثلِ آملی فکر می کنیم چند نفر در این لحظه توی این شهر در حالِ عشق بازی اند. چند تاشان عاشق اند واقعا.
خیره شد به لیوانِ چای اش.
اصلا تو همین جا بنشین یا دراز بکش یا هر طور که راحتی. من برایت زندگی در پیش رو می خوانم.
بادبادک ها را بیار به جاش. نیازم به امیدِ بی خدشه.
از اولش؟
اوهوم.
رفتم بادبادک ها را آوردم از توی کتابخانه. نشستم کنارش و شروع کردم به خواندن. لیوانِ چای به دست، چشم هاش را بست و سرش را گذاشت روی شانه ام.
شب دراز است.
برچسبها:
Living to Tell the Tale
سهشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۲
مثلا من نشسته باشم گوشه ی یک کافه. بعد مثلا تو بیایی و از پشتِ پنجره رد بشوی. بعد مثلا من حتی ندانم که تو در این شهری. مثلا تو آمده باشی که غافلگیرم کنی. می دانی که. تمامش آن غافلگیری است. امیدِ همین حال است که هر بار دوان دوان می کشدم بیرونِ کافه. که شاید تو باشی. می دانی چه می گویم. همین دانستن ات است که وامی داردم به این دیوانگی. دیروز نشسته بودم توی ایستگاه مترو. قطارِ من نبود آن که آمد. اما توی پنجره اش تو را دیدم. سوار شدم، پی ات گشتم. گردن کشیدم این طرف و آن طرف. راه رفتم از این سرِ واگن به آن سرش. مردمِ خسته فحشم دادند. مهربان هاشان فقط نگاهِ سنگین پرتم کردند. نبودی. پیاده شدم در نا کجا. راه افتادم پیاده. تو که نیستی. کجا ناکجا نیست آخر؟! پیاده خیابان ها را بی هدف گز کردم. سرِ هر چهار راه رنگِ چراغ راهم را می گفت. هر طرف که بشود رفت. می دانی که. آن طور حالی که فقط می خواهی بروی. که همه جا نا کجاست و تو گم شده ای.
اشتراک در:
پستها (Atom)
