‏نمایش پست‌ها با برچسب Remains of the day. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Remains of the day. نمایش همه پست‌ها

جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۹۰

شب هایی هم هست که یکهو بی هیچ غروبی روز را می بلعند. ابرهایی هم هستند که هی می بارند. بعد دل هایی هم هستند که هی پیاده روی می خواهند در یک پارکِ خلوتِ نمِ باران-خورده، اما جمعه شب هایِ شلوغی هستند که آدم فقط می تواند صبر کند تا شنبه صبح زود که همه جا خلوت باشد. بعد پاشنه ها را ور بکشد، برود پیاده روی.

چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۰

اینکه بروی و فرم های اهدای عضو را پر کنی، به خودی خود هیچ ایرادی ندارد هیچ، خیلی هم خوب است، اما اگر همان روزی که از بیمارستان مرخصت کرده اند در حالی که هنوز بیم حمله ی قلبی می رود، راست از خانه بروی بیرون و هیچ کس نداند کجایی و آخرین جایی که ردت را یافته اند در اداره ی کذا بوده باشد... چه بگویم. قول داده ام نگران نشوم ولی سنگ که نیستم لامصب!