‏نمایش پست‌ها با برچسب Simplicity of Being. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Simplicity of Being. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۱

چه فرق می کند تولد آدمی با یک ماه بعدش یا چهل روز قبلش؟ تو بگیر امروز یا دیروز. از آن موقعی شروع شد که در آن سال های دور چیزی نخواستن را انتخاب کردم که چه سخت بود برای پنج سالگی ام که دلش برای بادکنک ها و مداد شمعی ها می رفت و با این حال وقتی گرفتمشان برای تولدی یا شاید روزی دیگر چیزی در دلم تنگ شد که آن موقع نمی دانستم چیست و هنوز هم نمی دانم اسمش را چه می شود گذاشت جز خود درگیری ای مزمن. امسال اما خوب بود. کلوچه های خانه پز گرفتم. چیزهایی که در دست نمی مانند، که بار نمی شوند بر دوشِ آدم را دوست دارم. مثل همین لطفی که در گرمای کلوچه هایی که جلویم گذاشت بود. تمامِ آنچه می ماند بعد از یک هفته، یک یاد است و یک لبخند. بار که نیست هیچ، سبک می کند آدم را.

پس نوشت. هدیه گرفتن، هنری است که زمان برد تا قدرش در دلم جا بیفتد. لذتِ هدیه دادن را ساده می شود دید، هدیه گرفتن اما رقصی است چابکانه بر پرتگاهِ توقع و بی میلی.

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۱

مثلا قصه ی دختری باشد. دختر، چون به هر حال من هیچ وقت پسر نبوده ام که بدانم چه طور است. اقلا برای شروع. مثلا دختری باشد توی یک شهری. شهر چون به هر حال من همه ی عمرم توی شهرهای مختلف گذشته. بعد مثلا یک جور عجیبی باشد این دختری که توی یک شهری زندگی می کند. چون به هر حال برای اینکه قصه جذاب باشد باید یک چیزی هم یک ذره اقلا عجیب باشد. با این حال نه خیلی هم غیر معمول و عجیب چون به هر حال قصه باید باورپذیر باشد در چارچوب های خودش اقلا. مثلا یک کمی هم معمولی باشد و برود مدرسه. سوارِ مترو شود هر روز. با آدم ها حرف بزند. همه هم خیال کنند که چه دلنشین است. که چه خوش برخورد است. چه اجتماعی است. با این حال دختر قصه در خلوتِ خودش دلش بخواهد برود. رفتن و فقط رفتن بی که بپرسد به کجا یا چه طور یا تا کِی. مثلا هر بار که راه می رود در خیابان تا برسد به ایستگاهِ مترو فکر کند که اگر با همین سرعت و در همین مسیر راه برود تمامِ روز، تا چه قدر بیرونِ شهر می تواند برود. که موقعِ غروبِ آفتاب آیا به افقی بی ساختمان می رسد یا نه. یا مثلا در هر گپ و گفتِ معمولی ای که با آدم هایی که خیالشان می شناسندش، در ذهنش قصه ببافد. قصه های همین آدم ها. قصه هایی که جایگزینِ حقیقت های معمولی شان شود. مثلا صبح برود کافه که یک قهوه بگیرد و با خودش فکر کند که فروشنده ی کافه ی سرِ خیابان اگر توی یک حقیقتِ دیگر به دنیا آمده بود چه پهلوانی می توانست باشد با آن چهره ی تیره ی بی هراسش. می توانست برود و اژدهایی را از توی غار بکشد بیرون. اژدها را از پا در آورد، بعد برود توی خانه ی کوچکش در حاشیه ی شهر، بنشیند روی ایوان، ساز بزند و آواز بخواند. ترانه ای از نبردِ پهلوانی با یک اژدها. و همسایه هاش سر تکان بدهند و باورشان نشود. بعد شب بشود و مرد مثلِ بقیه ی قهرمان هایی که کسی باورشان نمی کند تنها بماند و ماه باشد و خیال. و مرد در سر قصه ی دختری را ببافد که شاید در دنیایی دیگر، در حقیقتی دیگر باورش می کند. مرد آه بکشد و برود که بخوابد. دختر قهوه اش را از کافه چی می گیرد و می رود. به همین سادگی و معمولی.
hey, you’re not dead, you’re
doing good, damned good again,
what’s this talk about tossing it
in?
what you were doing while you
were feeling sick enough
to die,
what you were really doing was just re-
charging your batteries.
now let everybody get
out of the way,
you’re thundering
down the track again
like a locomotive
hauling 90 thousand
unwritten poems
and they’re all
yours
and you’re pounding along
the rails
sometimes through dark tunnels
but then roaring out again
into the
light!
who the hell said that
you no longer had it in
you?
it was you who said that.
the engineer
who is now
feeling a fresh surge of
hope and
power
and who is
grinning madly at the
thought of this
wonderful
new
day.

Charles Bukowski

یکشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۱

دلم می خواهد بروم توی غار. آدم است دیگر. یک روزهایی هم دلش می خواهد برود گورش را گم کند. تمامِ بندها را ببرد. امروز عجیب احساسِ اسارت می کنم.انگار پوستم تنگم است. خانه که هیچ، دنیا هم قفس است امروز. کجا بروم من؟ کجا را دارم بروم. همه اش همین است. همین یک وجب قفس. همین آسمان. همین زمین. همین آدمیت. کجا بروم من که دلم از خودم تنگ است؟

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱

«آدم است دیگر.» صدای توی جمجمه ام گفت. «یک روزهایی هم دلش می خواهد چس-ناله کند.» با خودم فکر کردم. عجب. همین دیروز بود که با فلانی حرف زدیم و گفت که چه قدر بیزار است از این آدم هایی که می آیند چس ناله می کنند توی بلاگ هایشان. حالا این واژه این قدر محکم چسبیده کفِ جمجمه ام که صدای توی جمجمه هی تکرارش می کند. می خواندش. صدا همزمان با این فکرهای من داشت می گفت که «این طور است دیگر. یک روزهایی آدم احساس می کند قدش کوتاه تر از همیشه است. که بارِ روی شانه هاش تا زانو فرو کرده اش توی زمین. که زمین سفت نیست. مثل باتلاق است و آدم را می بلعد.» این را که گفت فکرم رفت پیشِ آقای ژان*. ماریوس بر دوش. توی له ویاتان. صدا گفت «قدم به قدم می رود عمیق تر توی لجن. توی فاضلاب. برای نجاتِ کسی، چیزی که شاید دوام نیاورد حتی. می دانی چه امیدِ عظیمی می خواهد؟» لبخند زدم. زمینِ زیرِ پام سفت شد دوباره. قد کشیدم. به اندازه ی همان صد و شصت و شش سانتیمترِ همیشگی. صدا داشت می گفت «امید است دیگر. مثلِ آتش است که می گیرد به جانِ آدم. خاموش که دارد می شود، یک دمِ گرم، یک اخگر از امیدهای دیگر می تواند شعله ور کندش باز.»


*ژان والژان. همان آدمِ غریبِ توی بینوایان.

دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۱

نشسته بودیم به حرف زدن، تو بگیر دردِ دل که ناگاه برم روشن شد که زندگی ام چه کم داشت آن روزهایی که ناله ام به هوا رفته بود. تنوع نبود در کارم. حسِ آفرینندگی ام ارضا نمی شد چون کارهام به سنگ خورده بود. تعادلِ زندگی ام به هم خورده بود. حالا به زندگی ام گل و گیاه اضافه کرده ام. دوچرخه سواری. پروژه های کوچکی برای کشف و باز کشفِ این شهرِ فوق العاده ای که درش زندگی می کنم. حرف زدن با آدم ها. فکر کردن به قصه ها. خواندن. نوشتن. موسیقی. آفرینش در زندگی ام دیگر محدود به کارهای دانشگاه نیست که به سنگ اگر بخورد چند صباحی، شوقم خفه شود در نگرانیِ بی حاصلی. تو بگیر پرنده ی مهاجری که اینجا که سرد شد، آن جای دیگر را دارد. می رود و می آید و زندگی به این سادگی ها برش تنگ نمی شود بس که دنیاش را بزرگ کرده.

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۱

یک روزی یک رویایی بود در ذهنم که یک روزی یک دوربینِ خوب می گیرم دستم و برای خودم یک پروژه ی کوچک تعریف می کنم. یکی دو روز بعد از آن یک روز توی قطار نشسته بودم که نگاهم از پنجره به بیرون افتاد. از آدم ها فقط پاهاشان را می دیدم. با خودم فکر کردم به آن همه قصه ای که در گام ها هست. فکر کردم به این که اولین پروژه ی عکاسی ام ثبتِ لحظه هایی از این قصه ها باشد. از گام ها. از کفش ها. پاها. از زندگی ای که در هر قدم هست. آن روز چنان به هیجان آمدم از فکرم که زنگ زدم بهش و گفتم که چنین ایده ای دارم. چنین رویایی. با او حرف زدم چون آن روزها نزدیک ترین کسی بود که می دانستم عکاسی را دوست دارد. گفت که سخت است ثبتِ گام ها. گفت که دشوار است. و من گذاشتم برای موقعی که دوربینِ بهتری داشته باشم. شد رویایی در ذهنم. امروز دیدم که ایده ام را او پیاده کرده. فکر کردم به اینکه همیشه می گفت هیچ چیز از خاطرش نمی رود. فکر کردم که آیا یادش هست که این رویای من بود؟ بعد به خودم نهیب زدم که رویاها که حقّ کپی ندارند. که مالکیت بر یک رویا بی معنی است. با این حال رویاهام را برای خودم نگه می دارم. توی دلم. که چنین افکاری نتوانند بیایند سراغم. که نتوانم کسی را متهم کنم. تا وقتی که یاد بگیرم درس را. که رویاها را نمی شود به مالکیت درآورد. که نمی شود دیگری را ملامت کرد به رویایی شاید مشابه.

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۱

اشارتی، ردپایی، سایه ی کمرنگی از حضورش. چیزی در حدّ آمدیم نبودید. می دانی آدم دلش می خواهد فکر کند که توی ذهنِ دوستانش به زندگی ادامه می دهد. که وجودش در زندگی شان اثر داشته. همان طور که حضورشان در زندگی اش. می دانی، آدم دلش قوت می گیرد به این فکر که حالا هر چه هم که بشود یک تکه هایی ازش هستند که دور از گزندِ روزگارند. آدم است دیگر. یک دلخوشی های کوچکی می خواهد برای خودش دست و پا کند که آتشِ امیدش یک وقت به کولاکِ زمستان خاموش نشود. کم جان نشود یک وقت.

هربار دوستی قدیمی گذرش می افتد به نوشته هام و ردی از خود باقی می گذارد، شادی در دلم می جوشد. پنهان نمی کنم شوقم را از دیدنِ اینکه کسی گذارش به اینجا افتاده. راست است که برای دلِ خودم می نویسم. که حتی اگر هیچ کس نیاید و هیچ کس نخواند هم می نویسم. منافاتی اما ندارد با شوقم از دیدن ردّپاها. از دیدن نام های آشنا و حتی ناآشنایی که کم کم دستم آمده به کدام تکه ی وجودم نزدیک ترند.

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۱

یک روزها و شب هایی هست که خوشحالی ازشان چکه می کند. یک روزها و شب هایی هستند که نمی شود انگشت گذاشت روی یک لحظه یا یک واقعه شان و گفت که خوشحالی از اینجا نشت کرده. کلا زندگی در لحظه لحظه شان برق می زند. حتی اگر که بیشترش را نشسته باشی گوشه ی یک اتاقِ سردِ بی پنجره. این ها همه بهانه است برای خوشحال نبودن. برای ناز کردن. زندگی نازِ آدم را نمی خرد و آدم می افتد توی چاله ی ناله زدن. بعد یک هو، یکی از همین روزها، چشمش را باز می کند. زندگی را نگاه می کند و خوشی عظیمی می آید می نشیند توی دلش. آن قدر که حس می کند که اگر خوشی اش را فریاد نزند می ترکد. بعد می بیند که حق با لِستر است. نمی شود خشمگین یا غمگین ماند وقتی این همه زیبایی در این دنیا، در این زندگی هست.

Lester Burnham: I guess I could be pretty pissed off about what happened to me... but it's hard to stay mad, when there's so much beauty in the world. Sometimes I feel like I'm seeing it all at once, and it's too much, my heart fills up like a balloon that's about to burst... And then I remember to relax, and stop trying to hold on to it, and then it flows through me like rain and I can't feel anything but gratitude for every single moment of my stupid little life.

سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۱

معجزه. جوانه ی سبزی در میانه ی خاکِ تیره. معجزه را دریاب. عزیزکم امروز سر زد از خاک. دانه ای که هفته ی پیش گذاشتم در خاک. جدالِ امید و ناامیدی که آیا سبز خواهد شد. شد. زندگی. زندگی همیشه از مرگ قوی تر است. خوشم. مستم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱

دردم از زخمی نیست که برم زد با حرف هاش، دردم از این است که زخم را درست بر جایی زد که به نوازش خو داده بودش. آقای روسو ی عزیز. حق با شماست. حق دارید امیل تان را آرزو داشته باشید که عادت کند به عادت نکردن. آدم از همین عادت هاست که زخم می خورد. پوستی که مدام نوازش شده نرم می شود. نرم و آسیب پذیر. آقای روسو ی عزیز. می روم که عادت کنم به عادت نکردن. با تشکر.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

در من یک لشکر آدم های مختلف، هی می زنند توی سر و کله ی هم. بعد این وسط یکی شان هست که بگی نگی زورش خیلی زیاد است. می آید وسط می ایستد. پوزخند می زند و بد و بیراه می گوید. انگار نه انگار که این همه، این لشکر، آخرش همه توی من اند. خودِ من اند. سر و تهِ یک کرباس. نور می اندازد روی نقص ها. می گذاردشان زیرِ ذره بین. بعد می ایستد کنار و دست و پا زدنِ بقیه را و تقلاشان برای غرق نشدن توی یأس نگاه می کند. چند وقتی است این بازی روی دورِ سریع مدام تکرار می شود. بعد من هی زود از نفس می افتم. همه شان را ساکت می کنم. می نشینم یک گوشه. موسیقی گوش می دهم. شعر می خوانم. دارم سعی می کنم انرژی ام را جمع کنم که این حلقه را بشکنم.

باز ایستاده وسط و با آن پوزخندش می گوید دیر می شود. دیر بشود اصلا. بهتر از هرگزی است که این خستگی می کشاندم بهش.

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۱

یک روزهایی هست توی زندگی که آدم دلش مثل پینا باوش توی کافه مولر، لاغر و بی قرار با چشم های بسته خودش را به در و دیوار می کوبد. چه خوب است اگر که یکی همچین روزی بیاید یک لیوان شربت کاسنی و شاتره با تخمِ شربتی بدهد دستِ آدم. بگذارد دلِ آدم برود توی شهرِ بچگی هاش توی آن حجره های عرقیات فروشی. آرام بگیرد از آن همه عطرِ سرمست کننده که گره خورده به آن همه خاطره، به دستِ مادر که شربت را هم می زد. بعد همین طور که می گذارد آدم آرام بگیرد، شروع کند براش قصه گفتن. براش شازده کوچولو بخواند مثلا. یا مثلا قصه ی حسین قلی، لپاش گُلی را. مردی که غم نداشت فقط واسه خنده لب نداشت.

کسی که نیست فعلا. امروز بروم یک شیشه شربت بهار نارنج بگیرم. بریزم توی چای. شازده کوچولو را با صدای شاملو بگذارم که صداش بپیچد توی خانه. مست شوم.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

رد می شوی از کنارش. خطوطِ آشنای چهره اش لبخند می آورد به لبت. به کوتاهیِ یک لحظه، تلاقیِ نگاه و لبخند. پر می شوی از شادی. به سادگیِ لبخندی که یک لحظه خطوطِ آشنای چهره اش را آشناتر کرد. فکر می کنی که سلام چرا اینقدر سخت است؟ در نگاهش دوستی هست برای شناختن. آدمی که منتظر است کشفش کنی.

خیال. خیال. همه اش خیال می بافی راجع به آدم ها و دوستی های محتمل. به لبخندی شروع می کنی به قصه ی رفاقت گفتن.

می بُرَم و می دوزم. سیذازتا از بی نیازی می گوید. می نشیند پای صحبتِ آدم ها. سیذارتا می ماند و بعد می رود. سیذارتا رونده است. رهرو.

بی نیازی. رهایی.

گنج را از بی نیازی خاک بر سر می کنند...*


*حافظ

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۱

افکار پریشان. قصه های ناتمام. دلی که گرفته به لطایف الحیل باز نمی شود گاهی. لبخندی نامنتظر، نگاهی گذرا سر چهارراه می خواهد. درمانی غیرقابلِ پیش بینی. چیزی که نبوده. دلِ که می گیرد، نیازی به آفریدن سر بر می آورد. تا شاید تازه ای هست شود که تسکین باشد بر درد. این دنیا را بگیر مثلا. چه قدر باید دلتنگ بوده باشد.

دیر و زود دارد. اما سوخت و سوز نه. چیزی خواهم آفرید. شاید دیده نشود. شاید نشود در دست گرفتش حتی. اما، این عطشی که در من هست نمی گذاردم به حال خودم تا در بیهودگی بپوسم. دیر و زودش کارِ من است و کلنجارم با ترس ها و ضعف ها.

چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقشِ غلط مخوان که همین لوحِ ساده ایم...

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

گیجم انگار. شروع کرده ام به خواندنِ ریشه های آسمان. روایاتی از تنهایی آدم ها. تنهایی ای که هر کس جدا افتاده از دیگران تقلا می کند به دوش بکشد. تقلایی بی سرانجام. آنجا که مینا می گوید آمده در چاد، چون در برلین سردش بوده و هیچ چیز نمی توانسته گرمش کند. نه اجاقِ ذغالی ای که در اتاق داشته و نه مردهایی که تنش را می خواسته اند فقط. جدایی از محبوبِ روس که می خواسته اند با هم از برلین فرار کنند به فرانسه، و تنهایی و سرمای بعدش. آمده در چاد. آدم تنهایی شناسی که خود برای کنار آمدن با تنهایی اش از آلمان آمده در بیابان های آفریقا، سرگردان از این گوشه به آن گوشه می رود و دستِ روزگار مأمورش کرده که بازجوی مینا باشد، می فهمد این سرما را. آدم های تنها شاید نتوانند حصارِ تنهایی هم را بدرند ولی بی برو برگرد بوی تنهایی را از فرسخ ها دورتر می فهمند. بوی تنهایی را؛ و سرگشتگی را. تازه بیست صفحه از کتاب را خوانده ام و مستم از زیباییِ نگاه رومن گاری به تنهایی. از تنهایی می نویسد اغلب. از تلاش آدم ها برای کنار آمدن با تنهایی شان. از امید. از بودن.

گیجم انگار. دیروز دوستی را دیدم که این روزها می خواهد نزدیکِ من باشد. حتی با اخلاقِ غارنشینی که دارم این روزها. صبور است و کنارش حس می کنم که می توانم آرام بگیرم. می توانم آرام آرام بیایم از غارم بیرون. آشفته. با گام های لرزان و نامطمئن. تنهایی ماجرای عجیبی شده. پیِ چیزی می گردم که نمی دانم چیست. به قولِ سهراب: پیِ نوری، ریگی، لبخندی شاید.در این اوضاع و احوال، عجیب نیست که ریشه های آسمان این قدر به دلم می نشیند.

She suddenly laughed-a kind of small, guilty laugh, as if asking forgiveness, and looked at Sch.... 'You see that I really didn't know what I wanted. But that's how it was: a craving for something, a longing to be away from there.'

Roman Gary - The Roots of Heaven

پی نوشت: موقعِ نوشتن داشتم این آهنگ را گوش می دادم. در نوشته ام بی تأثیر نبود. در خواندن اش هم شاید اثری داشته باشد. نمی دانم. شاید.

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

حرف را باید زد. می دانم. با من حرف زدن باید کارِ دشواری باشد. من از سرراست حرف زدن در رفته ام یک عمر. خودم را پیچیده ام در نشانه ها. آن قدر بازی کرده ام با شاخ و برگ ها، که معناشان برای من متفاوت شده. انگار که رفته باشم پی یافتن شان به عمق جنگل و راه برگشت را فراموش کرده باشم. حرف زدن با من، فهمیدنِ آنچه می گویم از میانه ی انبوهِ اشاراتم باید کارِ دشواری باشد. دشوار و خسته کننده. با این حال حسرتی بر دلم نیست. این کمیابیِ آدمی را که حوصله و اشتیاق و پشتکارِ گوش دادن داشته باشد، دوست دارم. می فهمم حالِ شازده کوچولو را که بیابان را پیِ چاهِ آبی در می نوردد. حتی از آن دورتر، کهکشانی را زیرِ پا می گذارد پیِ دوست.

شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۰

نشستن در سکوت و فکر کردن. تنهاییِ دلگرمی که می دانی عزیزی ده قدم آن سوتر در اتاق اش هست. و اصلا تنهایی یعنی چه وقتی کسی این قدر نزدیک هست. و اصلا نزدیک یعنی چه. دور یعنی چه. و آدم انگار خودش است که به فاصله ها دامن می زند بعد بی تاب می شود و می خواهد پس بزند این فکر را که این تنهایی را خودش دورِ خودش حصار کرده. مویه کردن راحت تر از دویدن است اما راه به جایی نمی برد.

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۰



حالِ این روزهای من است. از کنارِ هر کافه ای که می گذرم، در گوشه های تاریکِ هر کدام، میزی هست، خودم را می بینم آنجا، با یک پالتوی سبز. با فنجانی رو به روم. تنها. عبور می کنم و می روم و می ماند فکر قصه ای که می توانست قصه ی من باشد اگر آنجا، آن گوشه ی تاریک کافه نشسته بودم با پالتوی سبزی بر تنم با فنجانی رو به روم. قصه ای که قدم های تند کرده ام به فنا می دهدش، آینده ای محتمل که می شود رویایی، بر باد.