‏نمایش پست‌ها با برچسب Living to Tell the Tale. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Living to Tell the Tale. نمایش همه پست‌ها

جمعه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۳

آدم زندگی اش را می گذارد توی دو تا چمدان و خیال می کند تمام شد. که دیگر رفت که رفت. با خودش قرار می گذارد که به جلو نگاه کند. که قصه های پشتِ سر مانده را اول هر چند روز یک بار و بعدتر هر چند ماه یک بار هم مرور نکند قبل از خواب. بعد یک روزی می آید، می بیند توی غارِ خاک گرفته ی خاطراتش، یک چند گوشه ای روشن مانده. دست نخورده و تر و تازه. تو برای من یکی از آن گوشه هایی. بعد از دو سال حرف بزنیم یا بعد از دو روز، تو هستی و نمی دانم چه طور است که این طوریم. ولی این طوریم. هنوز هستیم. گمانم دیگر خیلی وقت است که آن سن و سالی را که آدم هنوز، هر روز و هر ماه نگران تغییراتی است که رفاقت هایش را زیر و بالا می کند از سر گذرانده ایم. و من حالا چه دو سال باشد حرف نزده باشیم چه دو روز، خیالم تخت است به بودنی که غبارِ زمان برش نمی نشیند. آدم است دیگر. دلخوشی های کوچک و بزرگش را گاهی باید جار بزند. دخترجان، سیزدهِ رفاقتمان تا چند ماهِ دیگر به در می شود و در تمامِ این سال ها پشتم گرم بوده به بودنت. در هیاهو... و در سکوت.

یادداشتی برای مهرناز - از سری یادداشت های «حرف ها را باید زد»

سه‌شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۳

تو و دیگران - از نامه های نانوشته

اول بار تو پرسیدی و من دلم لرزید. از بی موقع بودنش. از تلخیِ ناگزیرِ پاسخم. خیال می کردم درد از سؤالِ به تعویق افتاده است. از تاریخِ بر باد رفته، از آینده ای که می توانست حالِ ما باشد و نیست. طول کشید تا بفهمم درد تویی، شوقی است که در من می انگیزی، شوقی که محکوم به ناکامی است. دیشب که به اصرار همان سؤال را پیش کشید فهمیدم. تو نبودی. میلم نمی رفت که جوابی بدهم. طفره رفتم به هزار و یک ترفند. نه سوزِ دلی بود، نه آهی. تنها دلزدگی بود از گستاخی. خیالِ تو اگر نبود شاید سیلی اش می زدم. تو آرامم می کنی. تو که نمی دانی ولی. خیال می کنی تنهایی. خیال می کنی سختی اش فقط برای توست. خیال می کنی تلخیِ سؤال از کامِ من پاک شده. نشده ولی. هر بار که باهات حرف می زنم، هر بار که این حرف های را ناگفته قورت می دهم. در بی خوابی هایم.

جمعه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۳

نامه های نانوشته

کسی باشد که بیاید به آدم بگوید حرف زدن باهات را دوست دارم. که از آن طرفِ ریل ها، وقتی به انتظارِ قطارهای واگرایتان ایستاده اید داد بزند که هی رفیق کِی دوباره گپ بزنیم؟ که هنوز نرفته تشنه ی دوباره دیدنت باشد. من که به تو نگفتم این ها را. تمامش را ریختم توی دلم و تمامِ دروازه ها را درز گرفتم. تو فکر کن من قصه می گویم. مثل شهرزاد شده ام. زندگی مان را در قصه ها طلب می کنم. سلطان کشت ما را. از قصه هایم کاری بر نمی آید. از لای درزهای دلم دود می زند بیرون.

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۲

زن سرش را گذاشت روی شانه ی مرد و فکر کرد به یاری که جایی دیگر منتظرش بود و یک حسِ عجیب سر خورد توی سینه اش. مرد را دوست داشت ولی می دانست که در و تخته ی هم نیستند. دل آدم ولی چه بازی ها که به سرش نمی آورد. و حالا نشسته بود لبه ی تختِ مرد و سرش را را گذاشته بود روی شانه ی مرد. دستِ مرد با موهایش بازی می کرد و زن غرقِ لذتِ نابی شده بود که خیلی وقت بود یادش رفته بود. لذتِ رهایی، بی بندی. تو بگیر بی بند و باری اصلا. زن با خودش فکر کرد در این رهایی چه لذتِ نابی هست. در این بازی که هر آن ممکن است تمام بشود توی خلاء: نبودن. از دلهره ی این نیست شدن دلش با شوقی عجیب لرزید و دستِ دیگر مرد را آرام در دست گرفت و فشار داد. مرد داشت چیزی می گفت. زن اما جز طنینِ صداش چیزی نمی شنید.

پس نوشت. تصویری است که دوست دارم گره اش بزنم به قصه ای.

جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۲

ایمان در قطار

هر دو جوانند. مرد وجودش گُر گرفته از هوس. خم شده روی گردن زن و گرم و خیس می بوسدش. می لیسدش. زن شوخ و لوند به ضربه ی آرامِ پا پس می زندش و به دست پیش می کشد. آن قدر گرم بودنشانند که نیمی از واگن اطرافشان خالی می شود. صندلی های اطرافشان را کسی نمی خواهد اشغال کند. از دلزدگی، از حیرت یا تلاشی برای حفظِ حریم شخصی ای که خودشان بی هوا در میانه ی قطار رهاش کرده اند. توی ایستگاه مردی میانه سال وارد واگن می شود. با لباس های مندرس ولی تمیز. می رود توی فضای خالیِ میانه ی واگن رو به روی زن و مرد می ایستد و موعظه آغاز می کند. که من می توانستم صبح بیدار شوم و بروم سرِ کارِ خودم و به کسی کاری نداشته باشم، ولی عیسی مسیح من را واسطه قرار داده تا پیغامش را به شما برسانم. خداوند... گوش نمی دهم. حواسم بیشتر پیشِ زوجِ عاشق است که حالا صاف نشسته اند سرِ جاشان. مرد خیره شده به موعظه گر. چهره اش ثابت مانده جایی بین لبخند و پوزخند. موعظه پیش می رود درباره ی بهشت و جهنم و ایمان. مرد همچنان خیره و بی حرکت. موعظه ختم می شود به آمینِ. مرد شتابان دستش را از دستِ زن بیرون می کشد و بر سینه صلیب می کشد و آرام با نگاهش کشیشِ دوره گرد را دنبال می کند که از قطار پیاده می شود.

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۲

عکاس

خانم، اجازه می دهید یک عکس ازتان بگیرم؟
زن قدم تند کرد و گذشت. مرد با آن لباس های ژنده به بی خانمانی می مانست. یک بسته دستکشِ یک بار مصرف گوشه ی خیابان بود کنار کوله پشتی اش. کوله پشتی اش قدیمی بود و وارفته. از گوشه ی بازش دستکش های مچاله زده بودند بیرون. مرد دوید سمتِ دو دخترِ که داشتند خندان خندان راه می آمدند.
می گذارید یک عکس ازتان بگیرم؟ این جوانی و این خنده های زیبا حیف نیست در یادی نماند؟
دخترها جا خوردند ولی سرخوش بودند و جوان.
چرا که نه. یکی هم با موبایل من ازمان بگیر!
مرد نگاهشان کرد و همین طور که نوکِ پا به قدم هایی که به رقص می مانست می دوید سمتِ کوله پشتی اش، گفت:
ها، با موبایلِ شما هم می گیرم. دوربینِ من ولی با دوربین هایی که تا حالا دیدید فرق دارد. اجازه هست؟ نشانتان می دهم الان.
دست کرد از توی جعبه یک جفت دستکشِ نو کشید بیرون. دخترها جا خوردند. یکی شان دستِ دیگری را کشید که برویم. آن یکی ولی جسور و کنجکاو خیره شد به دست های مرد که دستکش را داشت دست می کرد. مرد آرام آمد طرفشان. دخترها انگار خشکشان زده بود. یکی از ترس و دیگری از شوق و هیجان. مرد ایستاد رو به روشان. دخترٍ ترسیده یک قدم پرید عقب وقتی که مرد دستِ راستش را بالا آورد. مرد چشم هاش را بست و انگشتهاش لبخندِ جسورِ دختر را دنبال کردند. دست چپش آمد بالا و انحنای گردنِ دختر را آرام طرح زد و رفت بالا تا گوشِ راستش و از آنجا تا خمِ بی نقصِ ابرو و پیشانیِ کشیدهِ دختر. دختر چشمهاش را بست و لبخندش عمیق تر شد. چروک های ظریفِ کنارِ چشمش از سر انگشتانِ دستکش پوش مخفی نماند. سایه ی تردید و دلهره ای نشست به صورتِ مرد. دستِ دیگرش سرخورد سمتِ لب ها و انحنای خندانشان آرام را به چهره اش برگرداند. انگشتان سر خوردند تا گونه های گل انداخته ی دختر. دستش چند لحظه ای مکث کرد همانجا. آرام دست هاش را برداشت از روی صورتِ دختر. و چشم هاش را باز کرد. دختر برگشت به دوستش نگاه کرد که هنوز بهت زده ایستاده بود. مرد همین طور که آرام می رفت سمتِ کوله پشتی اش گفت:
حالا می خواهید موبایلتان را بدهید ازتان عکس بگیرم. دوستتان که گمان نکنم اجازه بدهد من ازش عکس بگیرم.
دستکشش را در آورد و گذاشت توی کیف و برگشت دختر را نگاه کرد که آمده بود بالای سرش ایستاده بود.
لازم نیست. لحظه را که نمی شود توی موبایل نگه داشت، می شود؟
و خندید. مرد بلند شد و ایستاد و دختر بی هوا پرید و بغلش کرد.
حیف که باید بروم الان، وگرنه بدم نمی آمد می ایستادم اینجا و از آدم های رهگذر عکس می گرفتم مثلِ تو.
و برگشت به دوستش نگاه کرد که توی باد و سرما می لرزید.
*
خانم؟ خانم، می شود یک عکس بگیرم ازتان؟ این موهای پریشان در باد حیف نیست اگر در خاطری نماند؟
زن جا خورد و قدم تند کرد. مردی که از روبه رو می آمد برای اینکه به زن نخورد، سریع روی پا چرخید و تعادلش به خورد. چنگ زد به دیوار و بی هوا پاش خورد به کوله پشتی ای که آن گوشه بود. چند تا دستکشِ مچاله از کوله پشتی ریخت بیرون و باد زد و توی پیاده رو پراکنده شان کرد. چروکِ ظریفِ کنارِ چشم های خندان دختری را باد برد...

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۲

آینه های کاغذی

نشسته روی زمین، گوشه ی ایستگاه مترو. دور و برش پر از لوله های کاغذ. از همان ها که قدیم تر ها که همه چیز کامپیوتری نبود صندوقدارهای سوپر مارکت فاکتورها را رویش پرینتِ سوزنی می گرفتند. بعضی از لوله ها معلوم بود دست نخورده اند. بعضی دیگر شلخته لوله شده بودند و سرشان ول شده بود. یک لوله زیر دستش روی زمین باز بود و تند و تند چیزی می کشید با ماژیکِ سیاهی که در دست داشت. سرش به تناوب بالا و پایین می رفت. گاهی لبش به خنده ای باز می شد و گاهی تحسین نگاهش را برق می انداخت. منتظر مترو بودم و مترویی که می خواستم نمی آمد. نزدیک تر رفتم. ترکِ دیوار هم جالب می شود وقتی منتظری. سرش را بالا آورد دوباره. ردِ نگاهش را دنبال کردم. دخترها بلند بلند می خندیدند. موهای بلند یکی افشان بود روی یقه ی کتِ قرمزش. از خوشحالی پیچ و تابِ دلنشینی به تنش داد. نگاهم سُر خورد روی شادی شان و برگشتم سمت مرد که هنوز نشسته بود روی زمین و ماژیک را روی طومارش سریع می لغزاند. خطوط در هم تاب خوردند و شکلِ ساده ی زنی شدند رقصان. صورت ها و تن ها روی طومار در هم تنیده بودند. ادامه ی خطِ دامنِ زنی محو شده بود در موهای فرفریِ دخترکی و لبخندِ دخترک را که امتداد می دادی می رسیدی به صورتِ چروکیده ی پیرمردی کلاه به سر... نگاهم گره خورده به دستش که تند و تند خطوط را به هم وصل می کرد. قطاری که نمی آمد را روی طومارش ثبت می کرد. سرش را آورد بالا. نگاهِ من هنوز به دستش بود. دستش از حرکت ایستاد. برگشت و از پشت سرش یک کاغذ بزرگ تر در آورد. نگاهش کردم. دوباره سرش را بالا آورد و نگاهمان گره خورد. لبخند خجولم را لبخند مطمئن و آرامش بیرون کشید. چشم نمی توانستم بردارم از آن چشم های آبی که قطار قطار آدم را می نوشید و ثبت می کرد بر خاطری، و بر کاغذی. مترو آمد. درهاش را باز کرد و سیل آدم ها ریخت بینمان و چند لحظه دنیامان را با خودش برد. مترو درهاش را که بست سکو دوباره سبک شد. دوباره دیدمش. نگاهی به کسی و تصویری که دست هاش به طومار اضافه کرد. شگفت زده برگشت و نگاهم کرد. لبخند زد باز. این بار انگار که به دوستی قدیمی سلام می کنم دست تکان دادم برایش. خندید. کاغذ بزرگ تر را افتاده بود کنارش برداشت. جای پایی رویش افتاده بود. نشانم داد و خندید. دست کرد توی کیفش و یک کاغذ دیگر در آورد. چشمانش جدی شد و خیره نگاهم کرد. دستش روی کاغذ رقصید. خطوطِ بلند و کشیده. کاغذ را گرفت طرفم. از مترو جاماندی نه؟ این به آن در. نگاهش کردم و خندیدم. به جاماندن از ده مترو هم می ارزید. کاغذ را با هفت هشت ده خطِ رقصان آینه ای کرده بود برایم...

دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۲

مزاحمتِ بیجا مانع کسب است

قهوه ی تلخم را چند ساعتی بود که در کافه مزمزه می کردم. نشسته بودم پشتِ میزی گوشه ی کافه. کافه شلوغ بود. آمد و مؤدب اجازه خواست که روی گوشه ی میز قهوه شان را بگذارند. بی حوصله و به اشارتِ چشم حالی اش کردم که بنشین به من چه. بگذار به کتاب و موسیقی ام خوش باشم. داشتم دست های آلوده می خواندم باز. آنجا بودم که هوده رر می گوید اما من دست هایم آلوده است تا آرنج که سنگینیِ نگاهی روی کتابم مچِ دستِ راستم را که کتاب را نگه داشته بود کلافه کرد. از زیر چشم پیِ گرفتم وزنِ نگاه را و رسیدم به چهره ی مشتاقی که از دور خیره شده بود به کتاب. فکر کردم مگر این ها دو نفر نبودند؟ نگاهم را که شکار کرد دستش را بالا آورد. ژان. همین هفته از فرانسه آمدم و الان هم ذوق زده شدم دیدم یکی دارد سارتر می خواند. موسیقی را به شتاب قطع کردم. سلام. فریده. اخم هاش رفت توی هم. همیشه می رود توی هم اخم هاشان وقتی که نمی دانند چه طور ازم بخواهند اسمم را دوباره هجی کنم برایشان. خلاصش می کنم با خنده. ف ر ی د ه. همه همین طور می شوند وقتی که اسمم را می شنوند. اخم هاش را خنده ای باز می کند. سعی می کند ادای من را در بیاورد در تلفظ اسمم. می خندم و عبور می کنیم. درباره ی سارتر می خواهد حرف بزند. می گویم چیزِ زیادی نمی دانم. تازه شروع کرده ام به خواندنش. دروغ می گویم. بار چندمی است که دست های آلوده را می خوانم؟ نمی دانم. ساکت می شود و توی ذهنش می گردد دنبالِ حرفی که بزند. اخم هاش می رود توی هم. می گوید لغت ها را گم می کنم. ببخشید که چیزی نمی گویم. با خودم فکر می کنم من خودم هفت خطِ روزگارم. آدم حرف برای زدن داشته باشد، واژه ها را از زیر سنگ شده پیدا می کند. نشد، به اشارتِ دست و سر و تن. به رقص اصلا. مثلِ زوربا. رفیقش می آید با دو قهوه در دست. لبش به خنده باز می شود. عذر می خواهد و با رفیقش شروع به حرف زدن می کند. موسیقی ام را به راه می کنم و می خوانم و صدای هوده رر در ذهنم می پیچد: اما من دستهام آلوده است... تا آرنج...

سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۲

از کارکردهای عینکِ آفتابی

توی مترو ایستاده ایم که وارد می شود. جوان است و زیبا. قد بلند و لاغر با موهای آشفته، انگار که همین الان از کنارِ دریا آمده باشد. آن طور شلختگیِ بی قید. چشم هاش ولی می گوید که طوفانی که موهاش را این طور به هم ریخته، نه کنار دریا که توی اتاقی بوده، یا رستورانی، یا هر جایی که با عزیزی بوده. چشم هاش هنوز سرخند. مترو که راه می افتد، تکانه اش ضربه ای به تنِ همه مان می زند و اشک می آید توی چشم هاش. جای خالیِ آنکه نیست شاید. می زند توی پهلویم و بلند می گوید لابد با دوست پسرش دعواش شده. نگاهش کن! زیباست. و در این زیبا گفتنش تحقیری هست. از همان نوعی که قبلا بارها شنیده بودم در صدایش وقتی که از فلان همکلاسیِ هم جنس گرایش حرف زده که چه طور زیبایی اش هدر رفته و برای او مهره ی سوخته است. زبانِ دیگری دانستن بهش اعتماد به نفس کافی داده که حرف هایش را همه جا فریاد بزند بدون هراس از شنیده شدن. قضاوت کند بدون قضاوت شدن. نگاه ها ولی ترجمه نمی خواهند. جوان دست می کند توی کیفش و عینکِ دودی اش را بیرون می آورد و به چشم می زند. بر می گردد و پشتش را به ما می کند. پیاده که می شویم شانه هاش می لرزند. قبل از اینکه قطار راه بیفتد بر می گردم و نگاهش می کنم باز. گوش ها و بینی اش قرمز است ولی لبهاش صاف و بی حالت اند. قطار راه می افتد و ما از ایستگاه بیرون می رویم.

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۲

کسی که نبود

زن توی مترو نشسته بود. با یک پالتوی سبز و کلاه کرمی. میان سال می زد. لبخندِ محوی روی صورتش بود. یک زنِ معمولی بود توی مترو که دارد می رود به دوستِ قدیمی اش یا مثلا دختر جوان و نوه اش سر بزند. از همان زن هایی که آدم هر روز می بیند ولی در ذهن نمی مانند. یک آن زیر لب شروع کرد به نخودی خندیدن. بدون اینکه تکانی به سر و گردنش بدهد به بالا نگاه کرد، انگار که حضوری نامرئی بالای سرش ایستاده. انگار که شوخی ای کرده که فقط زن و او می دانند. چشم هاش را بست و لب های به هم فشرده اش شروع کرد به جنبیدن. دوباره خندید. انگار که از پشتِ لب های بسته اش شوخی ای کرده با او. ساکت شد و خیلی جدی از پنجره زل زد به بیرون. بعد انگار یکهو آن موجودِ نامرئی دلقک بازیِ دیگری در آورد که زن توی پنجره دید و بعد به آنی باز نگاهش کرد. ابروهاش جنبید و لب های به هم فشرده اش باز چیزی گفت و باز نگاهی به بالا کرد به کسی که نبود و باز با هم خندیدند. با کسی که نبود.

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۲

روسری اش را توی آینه صاف کرد و به خودش نگاه کرد. مادرش را دید که با نگاه شماتت بار خیره شده بهش. تمامِ این یک ماه، هر روز و هر ساعت توی آینه بود. با همان نگاهِ خیره و شماتتِ نگفته. یک نفس عمیق کشید و کوله پشتی اش را انداخت روی دوشش. مادر از توی آینه نگاهش خیره ماند روی باسنش. زهرا با خجالت دست کشید به پشتش. کوله را گذاشت روی زمین و نشست کنارش. این طور نمی شد. هر روز معذب از جلوی آینه رد می شد. روسری اش را برداشت انداخت روی آینه. نگاهِ خیره ی مادر داشت سوراخش می کرد. رفت از توی کمد یک روسریِ پشمی در آورد و گذاشت روی روسریِ قبلی. یک روسریِ خنک تر برداشت و سر کرد. روسری های روی آینه را کنار زد. مادر همانجا بود. توی چشم هاش خودش را نگاه کرد. دست کرد زیرِ روسری و یک طره را کشید بیرون. نگاه مادر داشت شعله می کشید. دستش لرزید و آینه را دوباره پوشاند. کوله اش را انداخت پشتش. کلاسش نباید دیر می شد.

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۲

توی قطارِ شهری دیدمش. نشسته بود و من ایستاده بودم رو به روش و داشتم کتاب می خواندم. توی ایستگاه بود که مرد وارد شد. مرد دخترکِ یکی دو ساله ای را توی بغل گرفته بود و ساکِ لوازم نوزاد هم روی دوشش. دخترک خواب بود و مرد هم به وضوح خسته. وقتی دیدشان اشاره ای کرد و بلند شد. مرد کمی من و من کرد. انگار سختش باشد یا مثلا عارش بیاید که کسی بهش جا داده باشد. با این حال در لبخندِ مرد جوان که حالا از جاش بلند شده بود و ایستاده بود کنارِ من که بهش راه بدهد چیزی بود مثل آتشی که یخِ تردید را آب می کرد. لبخند زدم. آدم روزش شاد می شود از دیدنِ این مهربانی های کوچک. ادامه ی کتابی را که داشتم می خواندم سر گرفتم. سایه اش که افتاد روی کتابم سرم را بالا آوردم. خیره شده بود از پنجره به بیرون، به تاریکیِ تنگِ پشتِ پنجره های قطارِ زیرزمینی. موبایلش را از جیبش بیرون آورد. از گوشه ی چشمم دیدم که دارد آلبومِ عکس هاش را زیر و رو می کند. رسید به یک عکس و خیره ماند. زنِ توی عکس عجیب آشنا بود. مطمئن بودم که جایی پیش از آن دیده ام اش. عکس انگار به عجله و پیش از رفتنش به جایی گرفته شده باشد. برگشته بود از روی شانه به عکاس نگاه می کرد و می خندید، با یک دست که بالا رفته بود که خداحافظ، یا می بینمت بعدا، یا تا فردا مثلا. با شتابِ عجیبی موبایل را برگرداند توی جیبش و دوباره خیره شد از پنجره به تاریکی. زنِ توی عکس چرا این قدر آشنا بود؟ برگشتم و دزدانه نگاهش کردم. مرد آنجا ایستاده بود. سی ساله می زد. موهاش مجنون وار صورتش را قاب گرفته. لب هاش که حالا لبخندی روی شان نبود به خاطراتی احتمالا مربوط به آن زن بر هم فشرده شده بود. چشم های میشی اش پر از حرف های نگفته بود. چشم هاش پرتم کرد به سال های دور و شهری دورتر. به بی رحمی های معصومانه ی کودکی. عاشقِ مادرش بود. تنها زندگی می کردند مادر و پسر. و من سؤال پیچش می کردم راجع به پدری که نبود. که چرا نبود. و پسر هر بار بغضش می گرفت و من نمی فهمیدم چرا. احمق بودم و بی رحم. باز می پرسیدم. یک سال بعدش از آن خانه رفتند و من ندیدمش دیگر. مادرم که رفت، تا مدت ها به خوابم می آمد. خیال می کردم نفرینِ آن بغض هاست که گریبانم را گرفته. نفرینش می کردم هر روز، انگار که اگر به محله ی ما نمی آمدند مادرم نمی رفت. وقتی که دوباره دیدمش بیست ساله بودیم. توی باغِ دانشکده فنی دیدمش که داشت دختری را می بوسید. بعدتر توی کلاس هم دیدمشان. می نشستند کنار هم. چهره ی دختر ولی از ذهنم محو شده از بس که همیشه محوِ تماشای لبخندِ مردانه اش بودم. اطمینان بخش و آرام. شنیدم که رفتند  با هم به دیاری دیگر و از دل برود هر آنکه از دیده برفت-طور، در خاطرم کمرنگ شده بود.

به ایستگاهِ بعد رسیدیم و به معذرت خواهی از کنارم گذشت که پیاده شود. صداش کردم بهنام. برگشت و نگاهم کرد پر از سوال. درهای قطار بسته شد و نگاه مان را برید.

دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۲

بهش گفته بودند بزرگ می شود. که سرش توی حساب و کتابِ زندگی می رود. که بالاخره حالیش می شود. نشده بود. سی سالش شده بود و هنوز شبِ قبل از مسافرت از شوقِ دیدنِ غریبه ای که فردا قرار است توی هواپیما کنارش بنشیند خوابش نمی برد. سرش توی حساب و کتاب آمده بود ولی. به جای ردیف کنار پنجره دلش ردیف وسط را می خواست. یا کناره ی راهرو را. جایی که بتواند آدم ها را ببیند. منظره ی شهرهای دور را تاخت زده بود با قصه های شایدِ آدم های اطرافش. نگاه می کرد به زوجِ جوان و اینکه مرد چه طور رگ های دستش برآمده بود وقتی که داشت چمدان زن را می آورد پایین. همیشه از این زوج ها همه جا هست. با این حال چیزی در تک تکشان هست که یگانه شان می کند. یا مثلا زنی که در طول پرواز دو سه تا ودکا سر می کشد و بعد خسته از دخترِ معلولش می گوید. زن پر از قصه است. پر از زندگی. در نگاهش چه غمی است وقتی از مردی می گوید که عاشق بودند بر هم. که تصادفی در اتوبان های شهری دور جداشان می کند از هم. نقاطِ بی برگشت. و با این حال هنوز زن پر از شوق است وقتی که پودر می زند به صورتش و نظرِ دیگران را می پرسد که آیا خوشگل است. دارد می رود به یک عروسی. عروسی خواهرش؟ یا شاید خواهرزاده اش. هواپیما که می نشیند قصه ها در می روند. زن می رود و خواهرش(خواهرزاده اش؟) را بغل می کند. دخترکِ معلول، گوشه گیر ایستاده کناری. نگاهش محو است. اینجا نیست انگار. زن دست تکان می دهد براش و بیرون می آوردش از خماری. هر کسی می رود پیِ زندگی اش.

پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۹۲

یک نفر هم باید بنشیند قصه ی تمامِ لحظه های سکوت را روایت کند. سکوت را به واژه که نمی شود روایت کرد. قصه اش می شود مثلا انگشتی که می لغزد روی لبه ی فنجانِ قهوه. دست را که دنبال کنی می رسی به نگاهی که خیره مانده به دور. نگاهی که سنگینیِ نگاهِ تو را حس می کند. یک لحظه تلاقیِ نگاه و افکاری که از هراسِ بر ملا شدن با یک حرکتِ شتاب زده ی دست و سر کشیدنِ باقیمانده ی قهوه به ناکجای ذهن پس زده می شوند.

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۲

نیم ساعتی توی تخت بیدار غلت زده بود. توی ذهنش خواب های پریشانش را مرور می کرد. بعد یک هو یادش آمد که خواب هاش هر چه بود در قیاس با بیداری ای که باید باهاش رو به رو می شد آن قدر ها هم آشفته نبودند. چشم هاش را بست و سعی کرد به یاد بیاورد که از کجا شروع شده بود. از آن روز توی پارک؟ نه قدیم تر از آن بود. از آن پیاده رویِ عصرگاهی که برای اولین بار دیده بودش که که چه طور نگاهش رفت پیِ زیبای آن سوی خیابان و بعد سر خورد و لغزید روی آن دیگری. آن حسرتِ توی نگاهش. ماجرا حتما از قدیم تر از آن آب می خورد. اما چه فرق می کرد دیگر. آن غروب نشسته بودند توی ایوان و بساطِ چای شان به راه بود. دلش شکسته بود. دل شکستگی از همان جا براش شروع شده بود که نمی دانست چه طور باید اندوه او را و حسرتِ او را تاب بیاورد و تنهایی خودش را و بی تابی و سرگردانیِ خودش را. همان جا با دلِ شکسته چای اش را سر کشیده بود و نگاهش کرده بود که چه طور آن جا روبه روش نشسته بود اما آنجا نبود و فکر کرده بود که از کِی دیگر نبود و چه طور نفهمیده بود زودتر از آن. کجا شروع شده بود؟ توی تخت از این پهلو به آن پهلو شد و فکر کرد به خوابی که دیده بود. قطره اشکِ داغی که چرخید توی چشمش اما بخار کرد خیالِ خواب را. دستش را گذاشت روی چشمهاش. چه طور این قدر دیر شده بود؟ کجا از دستش در رفته بود. از همان اول می دانست که باید حواسش باشد. با این حال تصمیم گرفته بود بی هوا باشد. لبش را گزید و فکر کرد اشتباه بود آیا؟ به تردید و احتیاط باید جلو می رفت شاید. شاید بهتر بود از اولش دلش را عریان و بی دفاع نمی آورد به میانه ی میدان. فکر کرده بود به حسرتِ نگاهش. او هم عریان و بی دفاع آمده بود. اصلا به بی اعتمادی و سپر به دست گرفتن مگر می شود زندگی را پیش برد؟ عشق را؟ دیشب هم هر دو بی دفاع نشسته بودند توی ایوان. مثلِ آن شب. چای شان سرد شده بود. زمان برای شان ایستاده بود. وداع نفسِ هر دو شان را گرفته بود. تنهاییِ بی هیاهویی که در کنار هم خفه شان می کرد. همان جا دیده بود که او هم دل شکسته است. هر دو برای زنده ماندن تقلا می کردند. بی جنجال قرار گذاشته بودند که نباشند. گفته بود که فردا صبح کمکش می کند که وسایلش را جمع کند. و حالا صبح بود و می دانست که باید پای حرفش بایستد و با این حال می دانست که چیزی برای جمع کردن نمانده. وقتی بیدار شده بود از تشنگی، شنیده بودش که وسایلش را جا به جا می کرد. گام هاش چه سنگین شده بود. دلش تنگ شد برای گام های سبکش در میانه ی رقص. فکر کرد به نامه ای که احتمالا روی درِ یخچال منتظرش بود. فکر کرد به سردی و تلخیِ کلمات. بلند شد و رفت که دست و صورتش را با آب سرد شست. خسته و بی حال رفت توی آشپزخانه. گشت پیِ کاغذی که شاید جایی نوشته ای. نبود چیزی. لبخند زد. پس بی مس مس کردن و بی حسرت رفته بود. بغض اش گرفت. کابینتِ چای ها را باز کرد و یک نفسِ عمیق کشید. چای محبوبش را بیرون آورد. کتری را پر کرد و گذاشت روی گاز و فکر کرد که برود برای خودش گُل بخرد.

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

راه افتاد برود. کوله اش را انداخت پشتش. دست کشید روی شلوار و کلیدها را حس کرد توی جیبش. از توی جیب درآوردشان و یک لحظه نگاه شان کرد مردد. گذاشتشان روی میز و ناهار خوری و رفت بیرون. در با یک صدای  بلندی پشت سرش به هم کوبیده شد. یک لحظه، خیلی کوتاه مکث کرد. بعد راه افتاد و از پله ها رفت پایین. دستش را برد سمت سرش که عینکش را از بالای سرش بیاورد روی چشم هاش. دست کشید روی سرش و جای خالیِ عینک. یک لحظه قدم کند کرد که برگردد برای عینک، یک نفس عمیق کشید و منصرف شد. درِ ساختمان را که باز کرد نورِ آفتاب چشم هاش را زد. دستش را سایبانِ چشم کرد و خیره شد به کوچه ی خالی. راه افتاد سمتِ رودخانه ای که چند خیابان آن طرف تر بود. همیشه آن جا بود. قرارشان آنجا بود. قرارشان بود که آنجا ببینند هم را. روی همان نیمکت. همان جا که اولین بار وقتی نشسته بود و فکر می کرد به بیهودگی هاش، که خیال می کرد از آن رودخانه هم عمیق تر و بی پایان ترند، آمده بود. رسید به نیمکت. هنوز زود بود. هنوز آفتاب بالا بود. قرارشان وقتی بود که آفتاب می رسد به حاشیه ی آب. که می بوسدش سرخ و تازه. نشست روی نیمکت و فکر کرد اگر نیاید چه. اگر یادش رفته باشد چه. نشست و خیره شد به آب. با خودش گفت اگر جا بزنی، تو هم می شوی یکی مثلِ همه ی آدم های دیگر. می روم. از کفَت می روم. نشست و خیال بافت. فکر کرد به آن غروبی که دستش را گذاشته بود روی شانه اش. از پشتِ سر غافلگیرش کرده بود. تا آن موقع چند بار با هم حرف زده بودند؟ چه فرق می کند؟سر گرداند به اطراف بلکه ببیندش از دور. با خودش فکر کرد بلکه یادش بیاید از کدام طرف می آید. بلند خندید به خودش و گفت فکرش را بکن! حتی نمی دانم از کجا می آید. بلند شد. پرید از روی نرده های حاشیه ی رودخانه. نشست روی یک سنگ آن طرف تر.
نمی آید. تو که می دانی نمی آید، منتظری برای چه؟
یک سنگریزه انداخت توی آب.
فرق نمی کند. برای او نیست که نشسته ام. برای خیالِ راحتِ خودم نشسته ام. همین طور «لیطمئن قلبی»-طور نشسته ام. که بعدا دلم جا نماند کنارِ یک نیمکتِ فکستنی کنار رودخانه. که هر جا یک نیمکت ببینم و یک رودخانه بلرزم که شاید. می دانی که. آفتاب هم دارد می رود پایین. یک ذره دیگر می نشینم که یک عمر برنگردم به عقب خیره شوم هر بار کسی را می بینم که توی پیاده رو تنها راه می رود شتابان انگار که سمتِ قراری.
آفتاب کامل رفت و نیامد. همین دیگر. می روم.
از نرده ها خودش را کشید بالا. راه افتاد توی خیابان ها. رسید دمِ در خانه. دست کشید توی جیبش. یادش افتاد به کلیدهایی که روی میز گذاشته بودشان.
نشست روی پله های دم در خانه منتظر.
وقتی رسید نگاهش کرد با خنده. تو باز کلیدهات را جا گذاشتی؟ بغل کرد و بوسیدش. عاشقِ بی حواسیتم...

یکشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۲

خواب بودم. خواب می دیدم که خوابم و تو، توی خوابم بودی و نبودی. می دانی؛ داشتم سعی می کردم بهت زنگ بزنم اما به موبایلِ توی دستم که نگاه کردم دیدم موبایلِ توست. یک جورِ بی تابانه ای می خواستم باهات حرف بزنم و نبودی. وقتی توی خواب بیدار شدم، فکر کردم که چه بی تابانه می خواهمت. دست بردم سمتِ تلفن که بهت زنگ بزنم. تلفن اما نبود. من بی قرار بودم اما به جز دستی که می گشت توی تاریکی دنبالِ تلفن، تنم را نمی توانستم تکان بدهم. نبودی و می خواستمت. چه قدر گشتم تا بالاخره بیدار شدم از خواب؟ نمی دانم. گمانم توی خوابم دوباره خوابم برد. از آن خواب های بی رویا. هیچ چیزی یادم نمی آید. حالا گمانم بیدارم بالاخره. از هر دو لایه ی خواب. شاید هم نباشم. هنوز گیجم. اتاقم همان شکلی است که قبل از خواب بود. لیوانِ آبم دست نخورده بالای سرم. تو اما نیستی. تو بودی و نیستی و نمی دانم که این یعنی من هنوز خوابم یا نه. حافظه ام کمرنگ شده. می دانی که خواب ها چه طورند. بیدار که می شوی می پرند از خاطر. محو می شوند. این ها را می نویسم چون می دانم که همیشه دوست داشتی بدانی بی تابت بوده ام. این هم نشانه ای بر بی تابی های من. باورت نمی شود اغلب. آدم قصه که زیاد گفته باشد زندگی اش هم انگِ قصه بودن می خورد. بیچاره چوپانِ خیال پرداز و شوقِ شنیده شدنش. می دانی که. همان طفلک که برچسبِ دروغگویی زدندش. آن روزِ آخر که گرگ آمد، نشسته بود و فکر می کرد که عجب پایانِ غم انگیزی است برای یک قصه گو. اما در غم اش روایتی هست. می دانی که همیشه یک چیزی باید باشد ورای انتظار برای روایت کردن. گرگ که آمد با هم گله را ناکار کردند و رفتند که قصه هاشان را دنبال کنند. به هر حال این روایتی است که من دوست دارم. چوپان را هم بارها و بارها در لباس های مختلف دیده ام به چشمِ خودم. دیده ام که چه طور به چشمانِ پر از قصه اش سر تکان می دهد که این طور بهتر است که من هم می توانم بی خیال بروم سراغِ قصه ی بعدی و قصه های بعدی. آن طرفِ چهارراه ایستاده بود و ما نشسته بودیم توی کافه و چای می خوردیم. بی هوا نگاهم به نگاهش گره خورد. گرگ هم همراهش بود. داشتی حرف می زدی. شاکی شدی که چرا گوش نمی دهم. گفتم ببین. خودت ببین و این همه به من انگِ بی حواسی نزن. همان است که آن شب دیدمش. همان شب که گم شده بودم. همان جا بود که فهمیدم باورم نمی کنی. که نمی توانی باورم کنی. دیدمت که بلند شدی از جات. که رفتی از در بیرون. از پشتِ شیشه دیدم که از خیابان رد شدی و توی هیاهوی شهر گم شدی. حالا تویی که توی این شهر گم شدی، و چوپانی که توی این شهر گم شده، هر دوتان شده اید قصه ی ناتمامِ یک بعد از ظهرِ تعطیل. خواب می بینم که دارم در خواب پی ات می گردم و این قدر بعیدی که حتی به خوابِ خودم نمی آیی که بیدار که می شوم هنوز گرمای نگاهت زیرِ پلک هام باشد.

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۲

نیچه میگه از دروغت آزرده ام، به خاطرِ اینکه دیگر نمی تونم بهت اعتماد کنم.
اسمِ نیچه را طوری می آورد که انگار رفیقِ گرمابه و گلستانش بوده. یا همکلاسیِ سالیان مثلا. قصه اش را خورد ولی ادامه داد:
می دانی آدم یک وقت هایی دلش از بی ارزیِ حرف ها می شکند. حتما هم لازم نیست یک قولِ تمامِ عمر باشد. می تواند به سادگیِ یک قرارِ بعد از ظهر باشد. به سادگیِ اینکه فلان جا خواهم بود و نبودن. می دانی. بی اعتمادی از همین بدقولی های کوچک آب می خورد.
توی صداش یک غمی بود که آدم با خودش فکر می کرد روزگار چه به سرش آورده مگر؟ نمی گفت ولی. سرسخت بود روی رازداری.
بگذریم. چه فرقی می کند.
براش یک لیوان چایی ریختم و تکرار کردم چه فرق می کند. وقتی که چای هست و گرما هست و عطرِ خوش و یک بعد از ظهر برای بی خیالانه با تو گذراندن.
«با تو» را نگفتم ولی. دمِ آخر خوردمش. از ترسِ هراساندنش. بوده ام در آن حال. در آن بی اعتمادی و شکنندگی. چای را گرفت دستش. یک نفسِ عمیق کشید توی بخارِ معطرِ چای. نفس را که بیرون داد نمی شد تمیزش داد از آه. رطوبتِ روی مژه هاش که معلوم نبود از چای است یا دردِ دل شکستگی به دردم آورد. رفتم رادیو را روشن کردم. دوست ندارم فکرهای پشتِ انتخاب کردنِ آهنگ را. رادیو خیالِ آدم را راحت می کند بس که نامنتظر است.
چایش را هورت کشید. من، لیوانِ چای به دست، رفتم  نشستم کنجِ پنجره. رازداری اش را دوست دارم. از آن عادت های نایابِ این روزگار است. تصمیمِ سختی است دردهای یک رابطه را درونِ همان رابطه حل کردن. بی چس ناله. معلوم بود دردش زیاد بوده این بار ولی که نتوانسته به خیابان گردی و کافه نشینی پس بزندش.

هوای خوشِ پاییز پرده ها را به بازی گرفته بود. آن قدر که باشم کنارش هر وقت که بخواهد اما بر هم نزنم عزلتش را. چایم که تمام شد برگشتم نگاهش کردم. لیوانش هنوز نیمه پر بود. نگاهم به نگاهش گره خورد.

یادت هست آن روز را که نشستیم کنارِ هم و نگاهشان کردیم. رفیق هامان را می گویم.
آره. من و تو که تا قبلش صنمی نداشتیم. دو تا دوستِ مشترک داشتیم فقط.
آن موقع خیلی ناراحت بودم. یک جورهایی که انگار دور انداخته شده باشم. می دانی. بعد تو آمدی نشستی کنارم. گمانم همه چیز قرار بود این طور باشد.
همم. شاید. چه فرق می کند؟ حالا بعد از این همه وقت ما هستیم هنوز. خبری ازشان داری؟
رفیقکِ من هنوز ایده آلیست است. هنوز می رود مدرسه و درس می دهد و خیالِ عوض کردنِ دنیا را دارد. رفیقکِ تو اما نمی دانم کجاست و چه می کند. به دعوا از هم خداحافظی کردیم وقتی که مردش را سخاوتمندانه خواست بگذارد برای من. یک جورهایی به من برخورد. یادت هست که چه طور بود.
اوهوم.خوش شانس بودم که خیلی قبل از اینکه به دعوا منتهی شویم از زندگیِ هم محو شدیم.

صداش لرزید. چای بهانه است همیشه برای قورت دادنِ بغض های مخفی. رفتم توی آشپزخانه و قوریِ چای را آوردم. بغض به قدرِ کافی سرد هست که آدم نخواهد با چایِ یخ کرده فرو بدهدش. نگاهم کرد.

آدم که همیشه نباید حرف بزند. لازم که نیست همیشه همه چیز را بگوید. یک وقت هایی هم استراحتش است. آرام که شدی بیا برویم روی پشتِ بام. منظره ی شهر و همه ی قصه هاش می شود تمامِ آن چیزی که لازم داریم. اصلا می نشینیم مثلِ آملی فکر می کنیم چند نفر در این لحظه توی این شهر در حالِ عشق بازی اند. چند تاشان عاشق اند واقعا.

خیره شد به لیوانِ چای اش.

اصلا تو همین جا بنشین یا دراز بکش یا هر طور که راحتی. من برایت زندگی در پیش رو می خوانم.
بادبادک ها را بیار به جاش. نیازم به امیدِ بی خدشه.
از اولش؟
اوهوم.
رفتم بادبادک ها را آوردم از توی کتابخانه. نشستم کنارش و شروع کردم به خواندن. لیوانِ چای به دست، چشم هاش را بست و سرش را گذاشت روی شانه ام.

شب دراز است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۲

مثلا من نشسته باشم گوشه ی یک کافه. بعد مثلا تو بیایی و از پشتِ پنجره رد بشوی. بعد مثلا من حتی ندانم که تو در این شهری. مثلا تو آمده باشی که غافلگیرم کنی. می دانی که. تمامش آن غافلگیری است. امیدِ همین حال است که هر بار دوان دوان می کشدم بیرونِ کافه. که شاید تو باشی. می دانی چه می گویم. همین دانستن ات است که وامی داردم به این دیوانگی. دیروز نشسته بودم توی ایستگاه مترو. قطارِ من نبود آن که آمد. اما توی پنجره اش تو را دیدم. سوار شدم، پی ات گشتم. گردن کشیدم این طرف و آن طرف. راه رفتم از این سرِ واگن به آن سرش. مردمِ خسته فحشم دادند. مهربان هاشان فقط نگاهِ سنگین پرتم کردند. نبودی. پیاده شدم در نا کجا. راه افتادم پیاده. تو که نیستی. کجا ناکجا نیست آخر؟! پیاده خیابان ها را بی هدف گز کردم. سرِ هر چهار راه رنگِ چراغ راهم را می گفت. هر طرف که بشود رفت. می دانی که. آن طور حالی که فقط می خواهی بروی. که همه جا نا کجاست و تو گم شده ای.

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۲

کاری ندارد که. می روی و با آدم ها معاشرت می کنی. اصلا بیا خودم نشانت می دهم. این طوری بود که اولین بار رفت به یک مهمانی که با بقیه معاشرت کند. به خیالش که می رود و شاید هم یکی دو تا دوستِ جدید هم پیدا کند. شب توی مهمانی بود که فهمید از این مهمانی ها رفاقتی بر نمی آید. آدم ها همه مستند. انگار که می خواهند حضورِ هم را به زورِ الکل تحمل کنند. به بیهوشی و مستی و فراموشی. ساده است با آدمی حرف زدن و فرداش اسم که هیچ، حتی قیافه اش را هم به یاد نیاوردن. دلش نمی خواست به روش بیاورد که به مذاقش خوش نیامده، که معاشرتی که او می گفته از گپ زدن های تصادفیِ توی مترو هم خالی تر است. این بود که رفت نشست روی یک کاناپه. توی جمع اما دور از همه. نشست آنجا و نگاه کرد به آدم ها. به دختری با لپ های گل انداخته که داشت با پسری خوش و بش می کرد. دخترک با آن برقِ نگاهش معلوم بود از پسر خوشش می آید. پسر اما آن قدر مست نبود هنوز و از چشم هاش بی اعتنایی می بارید. روش را برگرداند که از دختر و شوقش فاصله بگیرد. یک لحظه نگاه شان گره خورد. دختر نشسته روی کاناپه با آن نگاهِ هوشیارِ بی اعتناش سرزمینِ ناشناخته ای بود آنجا. تو بگیر جزیره ای. راهش را باز کرد و آمد نشست پیشش.
تو چرا با بقیه نمی جوشی؟ حالت خوب است؟ چیزی می خواهی برات بیاورم؟
دختر نگاهش کرد. توی نگاهش یک جور لبخندِ ملایمی آمد. یک جور امیدی که شاید آن قدرها هم ناممکن نباشد گپ زدن.
خوبم. صرفا خسته ام از شلوغیِ اینجا.
اهل کجایی؟
کجایی می خورد باشم؟
نمی دانم.
حدس بزن.
امریکای جنوبی؟
دختر خندید.
نه. حتی نزدیک هم نیست.
جنوبِ اروپا؟
دختر فکر می کند که چه دور از ذهن است بودنش آنجا. برای خودش هم حتی. چه برسد به پسری که قرار است مثلا حدس بزند ملیتش را.
دورتر حتی.
و خندید دوباره. پسر امیدوار شد به اینکه توانسته دختر را بخنداند. کتاب های معاشرت و افسانه هاشان.
من باید بروم دستشویی.
پسر با نگاه دنبالش کرد که بین جمعیت گم شد. واقعا جزیره بود آنجا. یکی آمد کنارش نشست. همان دخترِ لپ گلی. پسر آهش را فرو خورد. براش یک بطری آبجو آورده بود. بطری را گرفت.
دختر را تا حالا ندیده بودم. می دانی با کی آمده؟
نه.
تنها که نمی شود. حداقل باید یکی را بشناسد اینجا.
لابد.
پسر گردن کشید بلکه برگردد و نجات بدهدش از این مصاحبت.
نمی دانم این آدم های کسل را کی می آورد توی مهمانی. آدم از دیدنش غمش می شود. آن طور که یکه و تنها نشسته بود این گوشه. اگر کسی مثلِ تو مهربان نباشد که به حرف بگیردشان تمامِ شب می نشینند یک گوشه مثل برجِ زهرمار.
نگاهِ پسر گشت دنبال مفری توی جمع.
دختر بر می گشت. ایستاد یک گوشه ای آن دور. پسر نگاهش کرد.
آن وسط یکی دستِ دختر را گرفت و کشیدش وسط که برقصند با هم. دختر مثل موم نرم و لطیفِ به ضربِ موسیقی تکانی داد به سراپاش. بی اعتنا به بقیه. چشم هاش بسته.
دخترِ لپ گلی آه کشید.
من عاشقِ این ترانه ام. بیا برقصیم.
پسر نگاهش را کَند از آن جنبشِ نرمِ میانه ی میدان. پر از حسرت.
من بلد نیستم برقصم.
بیا. کاری ندارد که. دل می دهی به موسیقی و می گذاری بدنت تصویر کند قصه ی نواها را.
دستش را گرفت و کشیدش وسطِ اتاق.
پسر نگاه کرد به جزیره ی نزدیک و دور از دست. چشم هاش را بست و فکر کرد به دیده شدن. ناشیانه به چپ و راست تاب خورد. چشم هاش را باز کرد به حسرت.
دختر هنوز می رقصید. کسی دستش را گرفت و کشیدش کناری. شروع کرد باهاش حرف زدن.
دختر آرام دستش را کشید و رفت سمتِ کسی.
خسته ام. فردا می بینمت.
بی تفاوت در آغوش کشیدش و روش را بوسید و روی پاشنه ی پا چرخید و رفت.
سرِ راه نشست توی ایستگاه اتوبوس. تنهایی اش را با یک نفسِ عمیق بلعید. فکر کرد که برود. که سوارِ اتوبوس شود و برود به کسی هم نگوید کجا. اتوبوس که آمد اما همانجا ماند. اتوبوس رفت گه رفت با خودش فکر کرد که صبر کردنش آنجا چه بیهوده است. که حتی اگر از مهمانی بیرون بیاید و آنجا بنشیند کنارش هم رفاقتی در کار نخواهد بود. فقط هوسی و شوقی و خیالی. اتوبوسِ بعدی که آمد سوار شد و رفت.