‏نمایش پست‌ها با برچسب The Little Virtues. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب The Little Virtues. نمایش همه پست‌ها

جمعه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۳

آدم زندگی اش را می گذارد توی دو تا چمدان و خیال می کند تمام شد. که دیگر رفت که رفت. با خودش قرار می گذارد که به جلو نگاه کند. که قصه های پشتِ سر مانده را اول هر چند روز یک بار و بعدتر هر چند ماه یک بار هم مرور نکند قبل از خواب. بعد یک روزی می آید، می بیند توی غارِ خاک گرفته ی خاطراتش، یک چند گوشه ای روشن مانده. دست نخورده و تر و تازه. تو برای من یکی از آن گوشه هایی. بعد از دو سال حرف بزنیم یا بعد از دو روز، تو هستی و نمی دانم چه طور است که این طوریم. ولی این طوریم. هنوز هستیم. گمانم دیگر خیلی وقت است که آن سن و سالی را که آدم هنوز، هر روز و هر ماه نگران تغییراتی است که رفاقت هایش را زیر و بالا می کند از سر گذرانده ایم. و من حالا چه دو سال باشد حرف نزده باشیم چه دو روز، خیالم تخت است به بودنی که غبارِ زمان برش نمی نشیند. آدم است دیگر. دلخوشی های کوچک و بزرگش را گاهی باید جار بزند. دخترجان، سیزدهِ رفاقتمان تا چند ماهِ دیگر به در می شود و در تمامِ این سال ها پشتم گرم بوده به بودنت. در هیاهو... و در سکوت.

یادداشتی برای مهرناز - از سری یادداشت های «حرف ها را باید زد»

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۱

چه فرق می کند تولد آدمی با یک ماه بعدش یا چهل روز قبلش؟ تو بگیر امروز یا دیروز. از آن موقعی شروع شد که در آن سال های دور چیزی نخواستن را انتخاب کردم که چه سخت بود برای پنج سالگی ام که دلش برای بادکنک ها و مداد شمعی ها می رفت و با این حال وقتی گرفتمشان برای تولدی یا شاید روزی دیگر چیزی در دلم تنگ شد که آن موقع نمی دانستم چیست و هنوز هم نمی دانم اسمش را چه می شود گذاشت جز خود درگیری ای مزمن. امسال اما خوب بود. کلوچه های خانه پز گرفتم. چیزهایی که در دست نمی مانند، که بار نمی شوند بر دوشِ آدم را دوست دارم. مثل همین لطفی که در گرمای کلوچه هایی که جلویم گذاشت بود. تمامِ آنچه می ماند بعد از یک هفته، یک یاد است و یک لبخند. بار که نیست هیچ، سبک می کند آدم را.

پس نوشت. هدیه گرفتن، هنری است که زمان برد تا قدرش در دلم جا بیفتد. لذتِ هدیه دادن را ساده می شود دید، هدیه گرفتن اما رقصی است چابکانه بر پرتگاهِ توقع و بی میلی.

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۱

hey, you’re not dead, you’re
doing good, damned good again,
what’s this talk about tossing it
in?
what you were doing while you
were feeling sick enough
to die,
what you were really doing was just re-
charging your batteries.
now let everybody get
out of the way,
you’re thundering
down the track again
like a locomotive
hauling 90 thousand
unwritten poems
and they’re all
yours
and you’re pounding along
the rails
sometimes through dark tunnels
but then roaring out again
into the
light!
who the hell said that
you no longer had it in
you?
it was you who said that.
the engineer
who is now
feeling a fresh surge of
hope and
power
and who is
grinning madly at the
thought of this
wonderful
new
day.

Charles Bukowski

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

زندگی انگار که می گذارد روی خوشش را در یک روزی به آدم نشان می دهد که آدم دیگر دارد فکر می کند که خوب حالا که زندگیِ این روزهام این مزخرفی است که هست، نمی شود که هی نشست و غصه خورد. همان موقعی که می خواهد بگوید اصلا گورِ پدرِ هر چه مشکل، من می خندم به همه شان. انگار که زندگی فقط منتظر بوده درس اش را یاد بگیرد. بک هو همه چیز می رود که بهتر شود. خبرهای خوب. نه خیلی بزرگ. یک روزنه هایی فقط. آن قدر که بخندد آدم. نه به زندگی و مشکلاتش. که با زندگی. یکی یکی برود سروقتِ حل کردنِ مشکلات.

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۱

یک روزی یک رویایی بود در ذهنم که یک روزی یک دوربینِ خوب می گیرم دستم و برای خودم یک پروژه ی کوچک تعریف می کنم. یکی دو روز بعد از آن یک روز توی قطار نشسته بودم که نگاهم از پنجره به بیرون افتاد. از آدم ها فقط پاهاشان را می دیدم. با خودم فکر کردم به آن همه قصه ای که در گام ها هست. فکر کردم به این که اولین پروژه ی عکاسی ام ثبتِ لحظه هایی از این قصه ها باشد. از گام ها. از کفش ها. پاها. از زندگی ای که در هر قدم هست. آن روز چنان به هیجان آمدم از فکرم که زنگ زدم بهش و گفتم که چنین ایده ای دارم. چنین رویایی. با او حرف زدم چون آن روزها نزدیک ترین کسی بود که می دانستم عکاسی را دوست دارد. گفت که سخت است ثبتِ گام ها. گفت که دشوار است. و من گذاشتم برای موقعی که دوربینِ بهتری داشته باشم. شد رویایی در ذهنم. امروز دیدم که ایده ام را او پیاده کرده. فکر کردم به اینکه همیشه می گفت هیچ چیز از خاطرش نمی رود. فکر کردم که آیا یادش هست که این رویای من بود؟ بعد به خودم نهیب زدم که رویاها که حقّ کپی ندارند. که مالکیت بر یک رویا بی معنی است. با این حال رویاهام را برای خودم نگه می دارم. توی دلم. که چنین افکاری نتوانند بیایند سراغم. که نتوانم کسی را متهم کنم. تا وقتی که یاد بگیرم درس را. که رویاها را نمی شود به مالکیت درآورد. که نمی شود دیگری را ملامت کرد به رویایی شاید مشابه.

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۱

یک روزها و شب هایی هست که خوشحالی ازشان چکه می کند. یک روزها و شب هایی هستند که نمی شود انگشت گذاشت روی یک لحظه یا یک واقعه شان و گفت که خوشحالی از اینجا نشت کرده. کلا زندگی در لحظه لحظه شان برق می زند. حتی اگر که بیشترش را نشسته باشی گوشه ی یک اتاقِ سردِ بی پنجره. این ها همه بهانه است برای خوشحال نبودن. برای ناز کردن. زندگی نازِ آدم را نمی خرد و آدم می افتد توی چاله ی ناله زدن. بعد یک هو، یکی از همین روزها، چشمش را باز می کند. زندگی را نگاه می کند و خوشی عظیمی می آید می نشیند توی دلش. آن قدر که حس می کند که اگر خوشی اش را فریاد نزند می ترکد. بعد می بیند که حق با لِستر است. نمی شود خشمگین یا غمگین ماند وقتی این همه زیبایی در این دنیا، در این زندگی هست.

Lester Burnham: I guess I could be pretty pissed off about what happened to me... but it's hard to stay mad, when there's so much beauty in the world. Sometimes I feel like I'm seeing it all at once, and it's too much, my heart fills up like a balloon that's about to burst... And then I remember to relax, and stop trying to hold on to it, and then it flows through me like rain and I can't feel anything but gratitude for every single moment of my stupid little life.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۱

درختِ اقاقیای کنارِ ایستگاه مترو با خودش با گل هاش در این روزهای آخرِ بهار هزار رویای فعلا دور می آورد. با خودت می گویی یک روز، بالاخره یک روز یک خانه ای یک جایی خواهد بود، با یک درخت اقاقیا گوشه ی حیاطش. بعد می بینی خانه ات چیزی کم دارد اگر که توی حیاط، یاسِ رازقی نباشد که شب های تابستان وقتی آرام آرام داغیِ روز دارد محو می شود، بروی آب بپاشی در حیاط تا عطرِ رازقی ها با بخارِ آب هوا را غلیظ کند. تا مست شوی از سنگینی اش. و باز می بینی چیزی کم است اگر که درختِ نارنج آن گوشه نباشد که هر بهار لباسِ سفیدش را به تن کند و عطر بهار نارنج خانه را بردارد. و یک درختِ خرمالو که وقتی پاییز می آید چراغان شود. و سرو. مگر می شود نباشد؟ زمستان ها را آن وقت چه طور سر کند آدم اگر که سرو نباشد که عطرِ خنکِ برگ هاش را بدهد به برف؟

آروزهای فعلا دور.

بعد دعوتش کنم خانه ام. بنشینیم توی ایوان. چای بخوریم و گپ بزنیم. از سال هایی که بر ما گذشته. از سال هایی که پیش رو داریم.

آرزوهای فعلا دور.

دلم می لرزد از فکری که یک لحظه می گذرد از ذهنم. که مبادا روزی که می نشینم توی خانه ام، وقتی که بالاخره توانسته ام آن آرزوی فعلا دور را بسازم برای خودم، آن قدر دور شده باشم از همه ی آن ها که امروز خیالِ چای خوردن و گپ زدن باهاشان گرم می داردم، که تنهایی چای خوردن تنها چاره ام باشد برای پس زدن تلخیِ برباد رفته ها.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱

با خودت فکر می کنی هر چه قدر هم در رفاقت ها و روابطت به خودت بگویی که سن و سال مهم نیست، آخرش یک جا به روت می آورند این عددی را که مال آن ها بزرگ تر است. آخرش یک جا بر می گردند می گویند تو بچه تر از آنی که بدانی. که تو چه می دانی این حالِ ما چیست در این سن و سال.  و تو لال شوی.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

در من یک لشکر آدم های مختلف، هی می زنند توی سر و کله ی هم. بعد این وسط یکی شان هست که بگی نگی زورش خیلی زیاد است. می آید وسط می ایستد. پوزخند می زند و بد و بیراه می گوید. انگار نه انگار که این همه، این لشکر، آخرش همه توی من اند. خودِ من اند. سر و تهِ یک کرباس. نور می اندازد روی نقص ها. می گذاردشان زیرِ ذره بین. بعد می ایستد کنار و دست و پا زدنِ بقیه را و تقلاشان برای غرق نشدن توی یأس نگاه می کند. چند وقتی است این بازی روی دورِ سریع مدام تکرار می شود. بعد من هی زود از نفس می افتم. همه شان را ساکت می کنم. می نشینم یک گوشه. موسیقی گوش می دهم. شعر می خوانم. دارم سعی می کنم انرژی ام را جمع کنم که این حلقه را بشکنم.

باز ایستاده وسط و با آن پوزخندش می گوید دیر می شود. دیر بشود اصلا. بهتر از هرگزی است که این خستگی می کشاندم بهش.

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱

میدانِ جنگ است درونم. تن به تن. شادی با اندوه. مسئولیت با سستی. عزت نفس با خواری. امید با یأس. همین طور بگیر و برو.

امروز میانه ی صحبت با دوستی، ناگهان چشمانم باز شد به اینکه چه ساده واداده بودم. آدم باید مسئولیتِ زندگی اش را دست بگیرد. مسئولیتِ اشتباهاتش را. هنوز هم پسِ ذهنم آن بی مسئولیتیِ ته نشین شده هست که زمزمه می کند کدام بی مسئولیتی؟ تو خیلی هم خوبی.
آدم باید با خودش روراست باشد اقلا. این ها را این جا می نویسم که یادم نرود که من، فریده، در این روز به تکانی بیدار شدم و دردِ اشتباهاتِ این ایام ریخت به جانم. با این حال دردی اگر هست، حس کردنش بهتر از کتمان و فراموشی است.

سکان را می گیرم دستم. زندگیِ من است و باید از پسِ خودم و اشتباهات و ضعف هام بر بیایم. همین.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

رد می شوی از کنارش. خطوطِ آشنای چهره اش لبخند می آورد به لبت. به کوتاهیِ یک لحظه، تلاقیِ نگاه و لبخند. پر می شوی از شادی. به سادگیِ لبخندی که یک لحظه خطوطِ آشنای چهره اش را آشناتر کرد. فکر می کنی که سلام چرا اینقدر سخت است؟ در نگاهش دوستی هست برای شناختن. آدمی که منتظر است کشفش کنی.

خیال. خیال. همه اش خیال می بافی راجع به آدم ها و دوستی های محتمل. به لبخندی شروع می کنی به قصه ی رفاقت گفتن.

می بُرَم و می دوزم. سیذازتا از بی نیازی می گوید. می نشیند پای صحبتِ آدم ها. سیذارتا می ماند و بعد می رود. سیذارتا رونده است. رهرو.

بی نیازی. رهایی.

گنج را از بی نیازی خاک بر سر می کنند...*


*حافظ

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۱

نبودن را نمی شود با مشغولیت توجیه کرد. هر چه قدر هم که فاصله گرفته باشم از آن دخترکِ ایده آلیستی که همیشه برای همه ی دوستانِ دور و نزدیکش می خواست وقت داشته باشد، این یک قلم را هنوز به آن دخترک حق می دهم. که وقت داشتنی نیست. ساختنی است. که می شود وقت ساخت برای بودن. اگر که بخواهم.

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

حرف را باید زد. می دانم. با من حرف زدن باید کارِ دشواری باشد. من از سرراست حرف زدن در رفته ام یک عمر. خودم را پیچیده ام در نشانه ها. آن قدر بازی کرده ام با شاخ و برگ ها، که معناشان برای من متفاوت شده. انگار که رفته باشم پی یافتن شان به عمق جنگل و راه برگشت را فراموش کرده باشم. حرف زدن با من، فهمیدنِ آنچه می گویم از میانه ی انبوهِ اشاراتم باید کارِ دشواری باشد. دشوار و خسته کننده. با این حال حسرتی بر دلم نیست. این کمیابیِ آدمی را که حوصله و اشتیاق و پشتکارِ گوش دادن داشته باشد، دوست دارم. می فهمم حالِ شازده کوچولو را که بیابان را پیِ چاهِ آبی در می نوردد. حتی از آن دورتر، کهکشانی را زیرِ پا می گذارد پیِ دوست.

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۰

قصه چه طور پیش می رفت اگر که سیندرلا به شنیدن نوای ناقوسی که نیمه شب را اعلام می کرد، شانه بالا می انداخت و به رقص ادامه می داد؟ از چه ترسید که گریخت؟ از نگاهِ مردم یا از اینکه شهزاده به دیدنِ لباسی نظرش برگردد؟ شهزاده مگر به لباس دلباخته بود؟

این بود خوشبختی ای که چشم انتظارش بودی؟ گیرم بیاید و بگردد و پیدات کند دختر جان. این کافی است برات؟ دیگر چه ها را به فرار پنهان خواهی کرد؟

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

نشسته ام اینجا و قهوه مزمزه می کنم. اینجا یعنی توی کتابخانه. سرم کمی درد می کند.
توی آسانسور باشی و راه بیفتد برود پایین و دلِ آدم هُرّی بریزد پایین. حالا من انگار که توی آسانسوری باشم که مدام می رود پایین و نمی ایستد.
کمی بهترم.
در قهوه ام پودر وانیل و کاکائو ریختم. پودر وانیل بردم به کودکی ام. نگاه کردن به دست مامان که خمیر کیکی را برای تولد یکی مان داشت هم می زد. خاطره آن قدر دور است و من آن قدر کوچکم درش که برای ام تولد معنی خاصی ندارد جز بهانه ای برای هدیه گرفتن و نه حتی هدیه دادن. هنوز از لذتِ بخشیدن بو نبرده ام. آنجا همیشه وانیل پودری سفید، خوش بو و تلخ بود. اینجا توی خانه که می خواهم کیک و شیرینی درست کنم، وانیل مایعی است قهوه ای رنگ. عطرش همان است. به یادم می آورد بعد از ظهرِ روزی را نشستن روی کابینتِ آشپزخانه و نگاه کردن به جادوی دست های مادر که چه طور رنگ ها و عطرها و طعم ها را در هم می آمیخت. و بعد معجزه ای که در فر رخ می داد در حالی که مامان خامه را با عطر تابستانیِ توت فرنگی متبرک می کرد. تابستانی که در ردیفِ مرباهای خانگی تهِ یخچال برای روزهای سرد زمستان ذخیره شده بود. آن همه عطر و رنگ. فقط برای من و مامان. کار و مدرسه، مجالی بود برای ما. آن روزها تلفن هم نداشتیم. من بودم و مامان و خوشبختی به سادگی گرمای بدن مامان بود در یک صبح سرد زمستانی. بعد از رفتنِ بقیه، سر خوردن زیرِ پتو کنار مامان.

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۰

ایمیل خیلی بیروح است. از تمام ارتباط آدم ها با هم، چهار تا کلمه می ماند فقط. با این صورتک ها که مثلا قرار است جای خالی حرکاتِ چهره ای که دارد این ها را می گوید پر کنند. کاش نبودند ولی. نامه به مراتب بهتر است. خواندنِ دست نوشته ی عزیزی، و دیدن که چه طور این جا انگار دستش لرزیده، آنجا را عجله داشته بنویسد که برسد به جمله ی بعد، اینجا که مرکب به عمقِ کاغذ نفوذ کرده، درنگ کرده بوده، تردید داشته که جمله اش را چه طور به سرانجام برساند. در انحنای هر حرف، می بینی اش. اصلا صدایش را انگار می شنوی. گرمای دستش را در موج خوردگی کاغذ حس می کنی.

پ.ن. در خوبی های ایمیل شکی نیست. ابزار ارتباطی خوبی است. با این حال بی روح بودن اش، سرد و فلزی بودن اش را نمی شود کتمان کرد.

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

همه چیز از «مرد که گریه نمی کند» ها شروع می شود. یاد می گیری احساسات را نهان کنی. بریزی شان در غارِ عجایب و درش را به سنگی جادویی ببندی و فقط خودت بدانی چه طور بگویی باز شو سسمی که راه به درون بیابی و بنشینی در تنهاییِ غار، میانِ تمامی احساساتِ مهار شده و تلخندی بزنی به اقتدارت، به تسلطت. به حماقتِ این همه سال که در پیِ اثباتِ محکم بودنِ خود، زندگی را پس زده ای هر جا که جز پیروزمندی عرضه ات کرده. و زندگی به هر حال کارِ خود را می کند و تو به بهایِ تمامیِ اشک های نریخته، به خودت نشان داده ای که هیچ چیز از پا در نمی آوردت، بعد، یک آن، به خودت می آیی و می بینی که همان اشک های نریخته، همان ها دارند از پا در می آورندت. تمامیِ قصه هایی که پایانِ تلخ شان را به اشک نشسته ای، تلخی شان را به جان ات ریخته اند و تو مات مانده ای که تلخی این روزها از کجا آب می خورد. همه چیز از خیلی قدیم شروع می شود. از اولین پدری که به پسرش گفت مرد که گریه نمی کند. از این جفایِ دیرینِ پدران در حق پسران.

پی نوشت قصه می گوید که کسی روزی تعقیب ات خواهد کرد تا غار. خواهد شنید که چه طور می گویی باز شو سسمی. به تاراج خواهد آمد، شبی از شب ها. در قصه ها، تمامی گنج های نهفته روزی پیدا می شوند.

پس پی نوشت یاد این نوا افتادم. و سکانس مربوط به آن. راه یابی به غار و رازهایی که بر ملا می شود.

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۰

فداکاری لباسِ فاخری است که بر تنِ اعمال مان می کنیم. در انتظارِ پاسخی بوده ایم یا در بهترین حالت برای خوشحالیِ خودمان بوده. امان از ترسِ ما از قضاوتِ دیگران و برچسبِ خودخواهی خوردن. اسمش را که فداکاری بگذاری اما خودخواهانه تر می شود. دیگری را تحتِ فشار گذاشتن است که لطفی در حق اش کرده ایم. یا اقلا دیگرانی را متقاعد کردن که خوبی و بزرگیِ مان را صحه بگذارند.

شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۰

بک روزهایی هم هست که آدم برمی گردد به عقب نگاه می کند بعد می بیند یک کوه اشتباه و تبعات شان روی هم تلنبار شده اند. بعد یک جور عجیبی پر از انرژی نگاه می کند و به جای کوه یک عالمه سنگریزه می بیند. یک عالمه قصه های بی سرانجام مانده ای که باید به یک سرانجامی رساندشان. بعد یک جوری انگار پر می شود از شوق، انگار که زندگی از توی آدم بجوشد، و تو قُل قُلِ شادی بخشش را بشنوی، ببینی که چه طور سرشار می شوی، که چه قدر همه چیز خوب است و چه قدر بودن خوب است و چه قدر خوشحالی. بعد در یک چنین شبی یک نفر که خیلی نمی شناسی اش می آید سفره ی دلش را پیش تو باز می کند چون که بر حسب اتفاق پیشینه ی فرهنگی تو جوری است که می توانی بفهمی اش. بعد هی می گوید و بعد هی ناراحت است چون خیال می کند عیش ات را منقص کرده اما تو نگاه می کنی و می بینی که زندگی از درون ات دارد فوران می کند و یک جور فوق العاده ای خوشحالی. نه از آن خوشحالی ها که آدم را مست می کند و بی حس، جوری که نفهمد درد را. یک جور حال عجیبی که انگار تمامِ دردِ دنیا را هم که بدهند بهت می توانی هضم اش کنی، می توانی بنشینی و به جای غصه خوردن و یأس، درمان پیدا کنی. انگار که رفته ای ورای این زمان و مکان، انگار که آن قدر بزرگ شده باشی که بتوانی همه ی این ها را گوشه ی دل ات بگذاری و باز هم کلی جا باشد برای زندگی.

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

Red: Let me tell you something my friend. Hope is a dangerous thing. Hope can drive a man insane.

*
Andy Dufresne: [in letter to Red] Remember Red, hope is a good thing, maybe the best of things, and no good thing ever dies.