‏نمایش پست‌ها با برچسب Bucket List. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Bucket List. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۰

آدم گاهی دلش می خواهد کنجی داشته باشد در اتاق اش برای لم دادن. بعد نگاه می کند به گوشه ی خالی اتاق و یادش می افتد که یک چیزی بود، یک جور صندلی که شبیه خرمالوی بزرگی بود که می شد روی اش ولو شد. بعد هر چه فکر می کند یادش نمی آید اسم صندلی چه بوده. حتی نمی داند اگر که برود توی مغازه چه طور باید وصف اش کند. شروع می کند به گشتن توی اینترنت و زود پیدا می کندش. می فهمد که اسمش «گونیِ لوبیا»ست.

بالاخره یک روز یک گونی لوبیا می گیرم و رویش لم می دهم و کتاب می خوانم و حظ وافر می برم...

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

ultraviolett / Flickr
http://oldestfashion.blogspot.com/2011/09/blog-post_2033.html
آدم باید یک خانه ای داشته باشد، بعد خانه اش یک گوشه ای داشته باشد و یک پنجره ای آن گوشه باشد و لبه ی پنجره به قدر کافی پهن باشد که بنشیند و به ازدحام کوچه ی خوش بخت نگاه کند. خوب نگاه کند. بعد، خوب که تماشا کرد و از خوشبختی کوچه لبریز شد از لبه پایین بیاید، برود توی آشپزخانه، برای خودش یک چایی دم کند، یا یک شیرینی آماده کند. برود توی یک کاناپه ی گرم و نرم غرق شود. بگذارد لذت چایی در بر بگیردش و یک کتاب ور دارد ورق بزند و موسیقی محبوبش را بگذارد که پخش شود. و ببیند که خودش، همین زندگی ساکت و خلوت خودش، خودِ خوشبختی است. که ازدحام کوچه و همه ی این ها بخشی از دنیای کوچک اش اند. که خوشبختیِ کوچه نه مایه ی حسرت که مایه ی مسرت است.

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۹۰

یک وقت هایی هم هست که آدم آشفته است. ژولیده شده زندگی اش. افکارش. نه که قبلا نبوده، یا بعدا نخواهد بود. تا جایی که یادش می آید همیشه یک جور ژولیدگی را یدک می کشیده در زندگی. با این حال یک وقت هایی بیشتر فکر می کند به آن جاهای زندگی اش. مثل اتاقِ همیشه شلخته ای که ناگهان یک بار که چشم می بندی و باز می کنی به نظرت می آید که خب. باید مرتب اش کنم. آخرش مرتبِ مرتب هم نمی شود. ولی دستی به سر گوش اتاق کشیده ای. آخر خوب که فکرش را می کنی هویتِ اتاق با شلختگی اش انگار گره خورده. بعد این جور وقت ها آدم دلش می خواهد یک چیزی درست کند. با دست هایش. با همین دست هایش. دلش می خواهد بلد بود نقاشی کند. یا مجسمه بسازد. یا بافتنی ببافد. این ها را که بلد نیست. می رود سر گنجه. بساط شیرینی پزی را در می آورد و دست به کار می شود. بعد ولی اشکالش این است که شیرینی را باید حسابش را بکند که نمی شود زیادی درست کرد. کی قرار است آن همه شیرینی را بخورد؟ این است که کارش زود تمام می شود. می آید این طرف تر. می نشیند روی کاناپه. پاهایش را می گذارد روی میز و فکر می کند که خب. حالا چه کار کنم با این دست هایی که دلشان می خواهد مشغول باشند؟ بعد فکر می کند که بافتنی. باید برود بافتنی بافتن یاد بگیرد. برای شب های سرد و طولانیِ زمستان.

دوشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۹

In the ancient times, before humans invented writing, they searched for the stone that resembled their feelings, and gave it to another person. The person, who received the stone, read the other person's feelings by the weight and texture.

For example, smooth texture symbolizing a peaceful mind, and rough texture symbolizing a concern for others.