‏نمایش پست‌ها با برچسب Great Expectations. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Great Expectations. نمایش همه پست‌ها

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

قرار به نوشتنم شد. می نویسم برای خودم. قصه می بافم در سکوت. یک رویایی که گریبانِ آدم را گرفت دیگر به این راحتی ول-کُنِ معامله نمی شود. هر روز سرانگشتانم به خارش می افتد از شوقی نوشتنی که به حرص می ماند. ذهنم قصه می بافد. خیال می کردم خیال بافِ درونم لال شده. خواب بود. بیدار شده.


پی نوشت به آنکه می داند. رویای تجسم ات را خوابانده بودی این همه سال. حرف های آن روزمان خیالِ من را که بیدار کرد. گمانم تجسمِ تو را هم قلقلکی داده باشد. مجالش بده که ببالد.

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۱

پس فردا روز مادر است اینجا. چشم که می گردانی پشت ویترینِ همه ی مغازه ها یک چیزی هست که تشویقت کند که بروی برای مادرت چیزی بخری. بعد تو اولش می گویی خب که چه. به خودت می گویی این هم یک روزی مثل همه روزهای دیگر. دور از مادر. ایمیل هات را چک می کنی. آنجا هم پر از تبلیغ است. برای مادرِ خود این را بخرید. یا آن را. این طور خوشحال کنید مادرتان را یا آن طور. به خودت می گویی این ها همه ترفندهای تبلیغاتی است و همه شان را پاک می کنی. آخرش اما، پشتِ ویترینِ یک گل فروشی صدای تَرَک خوردنِ چیزی را توی دلت می شنوی. قدم تند می کنی تا به ذهنت مجال ندهی تا نگاهِ خریدارانه بیندازد به گل ها که کدام مادر را خوشحال تر می توانست بکند. از بینِ همه چیز، گل. که نمی شود این همه راه فرستادش تا به مادر برسد. عجب از دلِ آدمی.

فاصله امروز عجیب زیاد به نظر می رسد.

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۱

یک روزهایی هست توی زندگی که آدم دلش مثل پینا باوش توی کافه مولر، لاغر و بی قرار با چشم های بسته خودش را به در و دیوار می کوبد. چه خوب است اگر که یکی همچین روزی بیاید یک لیوان شربت کاسنی و شاتره با تخمِ شربتی بدهد دستِ آدم. بگذارد دلِ آدم برود توی شهرِ بچگی هاش توی آن حجره های عرقیات فروشی. آرام بگیرد از آن همه عطرِ سرمست کننده که گره خورده به آن همه خاطره، به دستِ مادر که شربت را هم می زد. بعد همین طور که می گذارد آدم آرام بگیرد، شروع کند براش قصه گفتن. براش شازده کوچولو بخواند مثلا. یا مثلا قصه ی حسین قلی، لپاش گُلی را. مردی که غم نداشت فقط واسه خنده لب نداشت.

کسی که نیست فعلا. امروز بروم یک شیشه شربت بهار نارنج بگیرم. بریزم توی چای. شازده کوچولو را با صدای شاملو بگذارم که صداش بپیچد توی خانه. مست شوم.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

رد می شوی از کنارش. خطوطِ آشنای چهره اش لبخند می آورد به لبت. به کوتاهیِ یک لحظه، تلاقیِ نگاه و لبخند. پر می شوی از شادی. به سادگیِ لبخندی که یک لحظه خطوطِ آشنای چهره اش را آشناتر کرد. فکر می کنی که سلام چرا اینقدر سخت است؟ در نگاهش دوستی هست برای شناختن. آدمی که منتظر است کشفش کنی.

خیال. خیال. همه اش خیال می بافی راجع به آدم ها و دوستی های محتمل. به لبخندی شروع می کنی به قصه ی رفاقت گفتن.

می بُرَم و می دوزم. سیذازتا از بی نیازی می گوید. می نشیند پای صحبتِ آدم ها. سیذارتا می ماند و بعد می رود. سیذارتا رونده است. رهرو.

بی نیازی. رهایی.

گنج را از بی نیازی خاک بر سر می کنند...*


*حافظ

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۱

یکهو به خودت می آیی و می بینی که ای دلِ غافل. یک ماهی هست یک دلِ سیر باهاشان حرف نزده ای و حالا هم از این مسافرت برنگشته عازمِ سفرِ دیگری اند انتها نامعلوم. یعنی معلوم نیست کی بشود دوباره بی اختلال باهاشان گپ بزنی. بعد با خودت فکر می کنی که ای بابا، من و این رومانتیک بازی ها؟ بعد می گویی که خب هر چه که هست، چه بخواهی اش و چه نه، حسی است که امروز وقتی پیغامکشان را دیدی یکهو آمد نشست توی دلت.
بعد یخه ی خودت را می گیری که ها! می دانم در چه فکری. انگار که نبودنت عادتشان شده. بعد تو که همیشه ستاره ی سهیل بودی ترس برت داشته. چه فایده دارد خودسانسوری؟

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۱

نبودن را نمی شود با مشغولیت توجیه کرد. هر چه قدر هم که فاصله گرفته باشم از آن دخترکِ ایده آلیستی که همیشه برای همه ی دوستانِ دور و نزدیکش می خواست وقت داشته باشد، این یک قلم را هنوز به آن دخترک حق می دهم. که وقت داشتنی نیست. ساختنی است. که می شود وقت ساخت برای بودن. اگر که بخواهم.

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

گیجم انگار. شروع کرده ام به خواندنِ ریشه های آسمان. روایاتی از تنهایی آدم ها. تنهایی ای که هر کس جدا افتاده از دیگران تقلا می کند به دوش بکشد. تقلایی بی سرانجام. آنجا که مینا می گوید آمده در چاد، چون در برلین سردش بوده و هیچ چیز نمی توانسته گرمش کند. نه اجاقِ ذغالی ای که در اتاق داشته و نه مردهایی که تنش را می خواسته اند فقط. جدایی از محبوبِ روس که می خواسته اند با هم از برلین فرار کنند به فرانسه، و تنهایی و سرمای بعدش. آمده در چاد. آدم تنهایی شناسی که خود برای کنار آمدن با تنهایی اش از آلمان آمده در بیابان های آفریقا، سرگردان از این گوشه به آن گوشه می رود و دستِ روزگار مأمورش کرده که بازجوی مینا باشد، می فهمد این سرما را. آدم های تنها شاید نتوانند حصارِ تنهایی هم را بدرند ولی بی برو برگرد بوی تنهایی را از فرسخ ها دورتر می فهمند. بوی تنهایی را؛ و سرگشتگی را. تازه بیست صفحه از کتاب را خوانده ام و مستم از زیباییِ نگاه رومن گاری به تنهایی. از تنهایی می نویسد اغلب. از تلاش آدم ها برای کنار آمدن با تنهایی شان. از امید. از بودن.

گیجم انگار. دیروز دوستی را دیدم که این روزها می خواهد نزدیکِ من باشد. حتی با اخلاقِ غارنشینی که دارم این روزها. صبور است و کنارش حس می کنم که می توانم آرام بگیرم. می توانم آرام آرام بیایم از غارم بیرون. آشفته. با گام های لرزان و نامطمئن. تنهایی ماجرای عجیبی شده. پیِ چیزی می گردم که نمی دانم چیست. به قولِ سهراب: پیِ نوری، ریگی، لبخندی شاید.در این اوضاع و احوال، عجیب نیست که ریشه های آسمان این قدر به دلم می نشیند.

She suddenly laughed-a kind of small, guilty laugh, as if asking forgiveness, and looked at Sch.... 'You see that I really didn't know what I wanted. But that's how it was: a craving for something, a longing to be away from there.'

Roman Gary - The Roots of Heaven

پی نوشت: موقعِ نوشتن داشتم این آهنگ را گوش می دادم. در نوشته ام بی تأثیر نبود. در خواندن اش هم شاید اثری داشته باشد. نمی دانم. شاید.

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

حرف را باید زد. می دانم. با من حرف زدن باید کارِ دشواری باشد. من از سرراست حرف زدن در رفته ام یک عمر. خودم را پیچیده ام در نشانه ها. آن قدر بازی کرده ام با شاخ و برگ ها، که معناشان برای من متفاوت شده. انگار که رفته باشم پی یافتن شان به عمق جنگل و راه برگشت را فراموش کرده باشم. حرف زدن با من، فهمیدنِ آنچه می گویم از میانه ی انبوهِ اشاراتم باید کارِ دشواری باشد. دشوار و خسته کننده. با این حال حسرتی بر دلم نیست. این کمیابیِ آدمی را که حوصله و اشتیاق و پشتکارِ گوش دادن داشته باشد، دوست دارم. می فهمم حالِ شازده کوچولو را که بیابان را پیِ چاهِ آبی در می نوردد. حتی از آن دورتر، کهکشانی را زیرِ پا می گذارد پیِ دوست.

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۰

حالا من که وسط روز تو را دلم می خواهد یکهو که برات حرف بزنم کی را باید ببینم؟ اصلا زمین چرا گرد است که وسط روزِ من بشود شبِ تو؟

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰

در رهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ راز

هر کسی
برحسَبِ فکر
گمانی دارد

حافظ

یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۰

در بند اشیا نیستم. نبوده ام هیچ وقت. آدم ها اما فرق دارند. نزدیک که می شوم به شان، ترس و هیجانی توامان برم می دارد. لذت کشف. لمس حیاتی دیگر. دنیایی سراسر ناشناخته. و ترس. ترس از پیمان های بر زبان نیامده. از امیدی که به بودن ام می دهم شان. از اینکه می دانم من آدمِ یک جا ماندن نیستم. از رنجی که خواهیم برد. رنجی که خواهند برد. برای من رفتن اجتناب ناپذیر است. خون کولی های عالم در رگانم جاری است. من از تبار بادم. بی سامان. بی مکان. ولی رنج می کشم وقتی می بینم که دیگری امید بسته بوده به ماندنم. دیدن غم در چشم ها در آخرین دیدار. با این همه، آدمِ عزلت گزیدن هم نیستم. دوست دارم آدم ها را بشناسم. دوست دارم دنیایشان را ببینم. که دنیا را از منظرشان ببینم. گوشه هایی از دنیایم را نشانشان دهم. شاید کمی، فقط کمی دیدشان به دنیا وسیع تر شود. و دید من نیز. با این حال، دوست دارم رهایی ام را. در بند نمی مانم. بندها را می گسلم. نمی مانم یک جا. من آدمِ تغییرم. تجربه های نو.

پیش از طلوع را که دیدم، گفتی ام آدم باید کسی را پیدا کند که همراهش از قطار پیاده شود. من اما گمانم باید کسی را پیدا کنم که همراهم در قطار بماند و برویم. من مسافرم. مسافر ابدی تمام قطارهای بی مقصد...


سه‌شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۰

سنگ که نیستم. گیرم مدام بگویم که چیزی نیست. که آرامم. که نمی ترسم. اما همه ی ترس های فروخورده، به دیدن گزیدگی ای بر ساعد که سفت و قرمز شده به وسعت یک کف دست، فوران می کند.
باید بروم دکتر و دلم بودنت را می خواهد. مریضی تنهایی لذت بخش نیست. تب بی حضور کسی که دستمال مرطوب بر پیشانی ات بگذارد، درد بی گرمی دستی که دستت را فشار بدهد... بیهوده چنگ می زنم در هوا، پیِ حضور کسی که نیست. امان از خیال، که نمی گذارد باورِ نبودنش جان بگیرد.

پنجشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۹


دست و دلم به خرید نمی رود بی تو که برای همه ی تردیدهای من حوصله داشتی و آرام گوش می دادی و صبر می کردی تا انتخاب کنم. دلم می خواست به خودت بگویم، اما این روزها چرا نمک به زخمت بپاشم. می دانم اگر می توانستی تنهایم نمی گذاشتی در این بهبوهه. همان طور که من اگر مجبور نبودم هیچ نمی خریدم این روزها. اما گاهی همه چیز دست ما نیست انگار. یک مجموعه ی وسیعی از اگرها کنار هم قرار می گیرند و حادثه رخ می دهد و تا مدت ها حضور سنگینش را در جاهای مختلف به رخ می کشد.

چه قدر ساده خاطره های کوچک به آرزوهای بزرگ بدل می شوند. این که با هم راه برویم در این خیابان های شلوغ و کثیف و حرف بزنیم و چیزی بخریم یا نخریم، بسته به اینکه آنچه پی اش بوده ایم را یافته ایم یا نه.

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹


حس غریبی است. که تو دلت بخواهد اطرافت خلوت باشد حتی اگر معنی اش هزار خرده ریز باشد که باید انجام دهی، فقط برای اینکه بتوانی این چند روزه زندگی ات را از این آدم هایی که این قدر دوست شان داری و معلوم نیست دفعه ی بعد کی می توانی کنار هم ببینی شان سرشار کنی. با این حال دیگرانی که هیچ از تو نمی دانند و آنچه در سرت می گذرد، به نیت کمک کردن به تو، برای برداشتن بار آن هزار خرده ریز از روی شانه هایت تصمیم بگیرند که بیایند و بمانند. بدون مشورت با تو. گاهی بزرگترین کمکی که می توانیم به هم بکنیم نبودن است. من می دانم تو چه قدر با محبتی، می دانم، لازم نیست محبتت را ثابت کنی. به من که لازم نیست. به چه کسی می خواهی ثابت کنی؟ به خودت؟ باور کن عذاب وجدان لازم نیست، اگر نباشی. باور کن. باور کن ترجیح می دهم در تنهایی درد بکشم تا اینکه پیش روی تو ناله کنم تا تو بیایی و یک لیوان آب و مسکّن بدهی دست من و فکر کنی که آنچه از دستت بر می آمده کرده ای و مرا سرشار از احساس ضعف در بسترم رها کنی.

نیت هایم خودخواهانه است. و زمان چه قدر سریع می گذرد و چه خوب است که درد می گذرد و چه حیف است که سر می آید مجال ما.

یکشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۹


همینجوری. دلم خواست الان اینجا بودم.

پنجشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۹









این ها را که دیدم اولین چیزی که یادم افتاد بارون درخت نشین بود و تو که کتابم را خیلی وقت است گرفته ای و خوانده ای و دوستش داشته ای و هنوز برنگردانده ای. این روزها دلم می خواهد کتاب هایم را دوباره برایم بیاوری. می خواهم دوباره ورق شان بزنم. دلم برای بعضی شان خیلی خیلی تنگ شده.

دوشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۹






http://inhabitat.com/2010/06/07/artist-jan-vormann-uses-legos-to-repair-war-damaged-buildings/

کاش می شد همه ی شکستگی ها را این طور پر کرد.