‏نمایش پست‌ها با برچسب Let the memory live again. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Let the memory live again. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۲

توی ایستگاهِ اتوبوسی که یک آن به سرت می آید. انگار که اتوبوسی بخورد بهت. فکر می کنی به آنچه الان خاطره است. که دو هفته زندگی بود. فکر می کنی به تمامِ جاهایی که از این به بعد هر بار گذرت به شان بیفتد خاطره ای به لبخند می آوردت.

دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۱

سندی این نزدیک هاست. پر خروش. از هول و هیبتش همه چیز تعطیل شده در این شهر. گمانم خیابان ها هم خالیِ خالی باشند. از آن روزهاست که اگر جسارت کند آدم و برود بیرون، شهر را تماما برای خود خواهد داشت. بی مزاحمت. مثل آن سال که برف بارید زیاد. با هر قدم تا بالای زانو پا می زفت توی برف. سکوت را صدای فشرده شدن برفِ زیرِ پا فقط می شکست و زوزه ی باد که یکه تاز بود در خیابان ها. برای اول بار بود که این شهر، روی متروکش را به من نشان داد. روی تنهاش را. آغوش بازی که مردمِ هراسان از سرما و باد و برف، هیچ کدام پاسخش نمی دادند. شهر زنده است. شهر تنهایی را می فهمد.

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۱

پر از درد بودم و اشک، وقتی که آمد. به موقع بوده ایم برای هم. بی هیچ برنامه ریزی ای. تصادفِ محض یا الهام. آن روز هم به موقع بود. صدا در گلوم شکست و احوال پرسی اش را خفه کرد. آدمی مثلِ او لازم نیست بپرسد. می داند که لازم نیست بپرسد. می داند که هیچ سوالی بهتر از سکوت و صبر آدمی مثلِ من را در رفاقتی مثلِ ما به حرف نمی آورد. ساکت ماند. ماند. نه که سرگرم شود به کاری تا وقتی که من نفسم سرِ جا بیاید بر گردد. همان جا ماند. از صدای نفسش می فهمیدم. حرف زدیم. هنوز پر از بهت بودم از فریادهای روزِقبل. فریادهایی که توی خودم خفه شان کرده بودم. برای اش قصه را تعریف کردم. گوش داد. بلد است گوش بدهد بدونِ ملامت. یا قضاوت.
به آدم ها این قدر زود و زیاد کِرِدیت نده. این قدر زود به شان اجازه نده این طور بازی کنند باهات. رفاقتی که به دو هفته سکوت فنا شود یک جاش می لنگد. این ها را بهم گفت. و خیلی چیزهای دیگر. این چند وقت میلم به سکوت بوده. از وقتی این ها را بهم گفته. دیگر به خودم فشار نمی آورم که بشکنم سکوت را. منتظرم ببینم چه می شود. زنده می ماند یا نه. این چیزی که نمی دانم رفاقت است، یا هم پاییِ چند صباحه ای که دیر یا زود جداییِ مسیرها بر بادش خواهد داد.
بی تفاوتی ام بر خودم محرز می شود وقتی که پیامم می دهد و جوابی می دهم به اشتباه و حتی شوقِ توضیح دادن ندارم. که بگویم اش که نه. که اشتباه از کجا بوده. چیزی درونم پوزخند می زند که آن همه توضیح دادی، چه شد تهش. رها کن و بگذر.
این حال را یک بارِ دیگر هم داشته ام. یادم می آید. گاهی یک زخم، یک حرکتِ بی مهابا، یک ملامتِ بیجا، گاهی یک ساده ترین حرکت همان تیرِ خلاص است. گاهی نگه داشتنِ یک انگشت زیرِ بینی، آخرین راهِ نفس را بند می آورد و همه چیز تمام می شود. با این حال، ورِ امیدوارم دست بر نمی دارد از تنفس مصنوعی. می گوید شاید کمی صبرِ بیشتر. ببینیم چه می شود.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۱

عکسش را می بینی تصادفا. از برکاتِ این شبکه های اجتماعی. اولش نمی شناسی اش. یک عکسِ دیگرش را باز می کنی. در این یکی عکس لبخندش همان است که یادت می آید. یک چیزی گم شده اما. چند سال گذشته؟ با خودت سال ها را می شماری. چهار سال آنجا و چهار سالِ دیگر هم و دو سال هم اینجا. ده سال. یک لحظه به ناچیزیِ عددِ ده و به عظمت ده سال در عمرِ بیست و چهار ساله ات فکر می کنی. بعد دوباره خیره می شوی به عکسش و فکر می کنی در این ده سال چه به سرش آمده و آن چیست که گم شده. زیباست. در این شکی نیست. چهره اش زیباست. چشمانش هنوز برق می زند. یک لحظه چیزی الهام می شود. یادت می آید. صداش، چهره اش. همان طور که ده سال پیش بود. آن غروری که در تمامِ حرکاتش بود. یک جور عزتِ نفسِ شگفت انگیز برای یک بچه ی چهار ده ساله. بعد نگاه می کنی به عکسش. نیست. آن غرور محو شده از وجناتش. با خودت فکر می کنی به آن مدرسه که نخواستش دیگر. به جمعِ دوستانی که یکهو از بین شان پرت شد بیرون. در این ده سال چه برش گذشته. نمی دانی. مثلِ خیلی های دیگر. خیلی های نزدیک تر از او حتی. عکس را می بندی و فکر می کنی که به زمانی که بر همه گذشته. به آنچه به تاراج برده.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۱

«باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند»

سهراب سپهری

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۱

یک روزهایی هست توی زندگی که آدم دلش مثل پینا باوش توی کافه مولر، لاغر و بی قرار با چشم های بسته خودش را به در و دیوار می کوبد. چه خوب است اگر که یکی همچین روزی بیاید یک لیوان شربت کاسنی و شاتره با تخمِ شربتی بدهد دستِ آدم. بگذارد دلِ آدم برود توی شهرِ بچگی هاش توی آن حجره های عرقیات فروشی. آرام بگیرد از آن همه عطرِ سرمست کننده که گره خورده به آن همه خاطره، به دستِ مادر که شربت را هم می زد. بعد همین طور که می گذارد آدم آرام بگیرد، شروع کند براش قصه گفتن. براش شازده کوچولو بخواند مثلا. یا مثلا قصه ی حسین قلی، لپاش گُلی را. مردی که غم نداشت فقط واسه خنده لب نداشت.

کسی که نیست فعلا. امروز بروم یک شیشه شربت بهار نارنج بگیرم. بریزم توی چای. شازده کوچولو را با صدای شاملو بگذارم که صداش بپیچد توی خانه. مست شوم.

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰

دلِ آدم هم گاهی بازی های عجیبی دارد. می لرزد. اشک می جوشد و هیچ جوره نمی شود نگه داشت اشک ها را. یادم می آید آن روزِ اوایلِ زمستانی را که اشک و تنهایی شانه هام را لرزاند. نسیمِ دمِ غروبِ حاشیه ی کویر می پیچید دورم. «شب، سکوت، کویرِ» شجریان گوش می دادم. نشسته بودم یک گوشه دور از همه. تقلا می کردم که تلخیِ مواجهه با قصه ای که دیگر نمی توانست روایتِ من باشد را هموار کنم بر خودم. شجریان داشت می خواند «ای عاشقان، ای عاشقان...» صدای خفه ی تپی به خود آوردم. اشکی که بر گونه ام سرید و چکید روی یک برگ خشک زیرِ پام. آن روز اشک بود و تنهایی و شانه های لرزان و تمنای حضوری ناممکن. دل آدم است دیگر. هنوز که هنوز است یادم می آید آن غروب، و آن تلخی می ریزد به جانم. تعریف که کردم براش. گوش شد برام. بی هیچ ابرازِ نظری. انگار که قصه ای. گوش داد و فقط در سکوت دست هاش را دورم حلقه کرد محکم. تلخیِ آن غروب حالا گرمای آغوشی را همراه دارد. دلِ آدم است دیگر. تلخ و شیرین را می تند به هم، لبخندی می آورد به لب در میانه ی اشک.

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

نشسته ام اینجا و قهوه مزمزه می کنم. اینجا یعنی توی کتابخانه. سرم کمی درد می کند.
توی آسانسور باشی و راه بیفتد برود پایین و دلِ آدم هُرّی بریزد پایین. حالا من انگار که توی آسانسوری باشم که مدام می رود پایین و نمی ایستد.
کمی بهترم.
در قهوه ام پودر وانیل و کاکائو ریختم. پودر وانیل بردم به کودکی ام. نگاه کردن به دست مامان که خمیر کیکی را برای تولد یکی مان داشت هم می زد. خاطره آن قدر دور است و من آن قدر کوچکم درش که برای ام تولد معنی خاصی ندارد جز بهانه ای برای هدیه گرفتن و نه حتی هدیه دادن. هنوز از لذتِ بخشیدن بو نبرده ام. آنجا همیشه وانیل پودری سفید، خوش بو و تلخ بود. اینجا توی خانه که می خواهم کیک و شیرینی درست کنم، وانیل مایعی است قهوه ای رنگ. عطرش همان است. به یادم می آورد بعد از ظهرِ روزی را نشستن روی کابینتِ آشپزخانه و نگاه کردن به جادوی دست های مادر که چه طور رنگ ها و عطرها و طعم ها را در هم می آمیخت. و بعد معجزه ای که در فر رخ می داد در حالی که مامان خامه را با عطر تابستانیِ توت فرنگی متبرک می کرد. تابستانی که در ردیفِ مرباهای خانگی تهِ یخچال برای روزهای سرد زمستان ذخیره شده بود. آن همه عطر و رنگ. فقط برای من و مامان. کار و مدرسه، مجالی بود برای ما. آن روزها تلفن هم نداشتیم. من بودم و مامان و خوشبختی به سادگی گرمای بدن مامان بود در یک صبح سرد زمستانی. بعد از رفتنِ بقیه، سر خوردن زیرِ پتو کنار مامان.

یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۰

خوب که نگاه کنی می بینی از هر کس یک چیزهای خوبی هم در ذهنت مانده. یک معلمی داشتیم مثلا. معلم دینی و قرآن. می گفت برای من مفهوم را برسانید کافی است. با واژه های خودتان. بعد من هم جدی گرفتم این حرف اش را. نتیجه اش پایین ترین نمره ی عمر دوازده ساله ام بود. کلاس اول راهنمایی بودیم و خوش باور. واژه های من مفهوم را نرسانده بود گویا. دو سالِ تمام، ترسناک ترین شب هایم شب های امتحان دینی بود و حافظه ای که سرباز می زد از نشخوار کردن واژگان دیگران و مجبور بودم به تکرار و اشک و هراس افسارش را بکشم و دهانش را باز کنم و واژه های بی مزه ی نویسندگانِ بی ذوقِ کتاب های دینیِ راهنمایی را بریزم در حلق اش. بگذریم. همین آدم، امروز داشتم فکر می کردم بهش. همین آدم، لبخند قشنگی داشت. چشمان قشنگی که اگر کمی ملایمت و محبت درشان بود می توانستند بهترین آیت خدایی باشند که می خواست به حافظه مان بسپاریم اما ترس اش چنان گریبانش را گرفته بود که جایی برای ملایمت و محبت نمانده بود. سخت گیری راهبه ها را داشت. این آدم را ناگهان با تکیه کلام اش به یاد آوردم. عادت داشت بگوید: «یه چیزی میگم هر کی هر چی فهمید.» حرف های بعد از این جمله اش معمولا تکه هایی بودند از باورهایش که نمی خواست بحث کند راجع به شان. نمی خواست حتی مجبورمان کند به حافظه بسپاریم شان. در آن جمله ها، خودش بود. آدمی مثل بقیه. چنگ زده به باوری، در این روزگارِ پرتردید. آن موقع مست می شدم در آن حرف های پراکنده اش. نه از سرِ اینکه می فهمیدم شان. یا باورِ من هم بودند. بچه تر از آن بودم که باوری از خودم داشته باشم. حتی نمی فهمیدم به چه مجذوب شده ام در آن حرف ها. الان که بر می گردم و به آن روزها نگاه می کنم، می بینم مجذوبِ آدمی بودم. آدمی که ناگهان نقاب اش را می زد کنار. ترکه ی هراس اش محو می شد. آدمی که می شد دوست اش داشت حتی.

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۰



Bastian had shown the lion the inscription on the reverse side of the Gem. "What do you suppose it means?" he asked. " 'DO WHAT YOU WISH.' That must mean I can do anything I feel like. Don't you think so?"
All at once Grograman's face looked alarmingly grave, and his eyes glowed.
"No," he said in his deep, rumbling voice. "It means that you must do what you really and truly want. And nothing is more difficult."
"What I really and truly want? What do you mean by that?"
"It's your own deepest secret and you yourself don't know it."
"How can I find out?"
"By going the way of your wishes, from one to another, from first to last. It will take you to what you really and truly want."
"That doesn't sound so hard," said Bastian.
"It is the most dangerous of all journeys."
"Why?" Bastian asked. "I'm not afraid."
"That isn't it," Grograman rumbled. "It requires the greatest honesty and vigilance, because there's no other journey on which it's so easy to lose yourself forever."
"Do you mean because our wishes aren't always good?" Bastian asked.
The lion lashed the sand he was lying on with his tail. His ears lay flat, he screwed up his nose, and his eyes flashed fire. Involuntarily Bastian ducked when Grograman's voice once again made the earth tremble: "What do you know about wishes? How would you know what's good and what isn't?"


~ The Neverending Story - Michael Ende

جمعه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۰

بعضی چیزها هرگز کمرنگ نمی شوند. در میان هزار و یک تصویری که هر روز نگاه آدم برشان متوقف می شود برای لحظه ای، یکی شاید از آن دست باشد. جاودانگی شان را گاهی آدم در همان لحظه نمی فهمد. زمان می گذرد. و آن تصویر، پررنگ و درخشان، خود را به رخ می کشد. و آدم گاهی می ماند چرا. چه طور این یکی از میانه ی آن هزاران و یک تصویر... اغلب این پرسش را در کوران تصاویر جدیدِ هر روز و هر لحظه، به فراموشی می سپارم. اما گاهی، می نشینم در خلوت. تصاویر را می گذارم رو به رویم. انگار که قطعه های پازلی نا تمام است. گمان نکنم اصلا قرار باشد هیچ وقت همه ی قطعه ها را در یک لحظه داشته باشم. تا وقتی زنده ام نمی شود بازی زندگی تمام شود که. مدام تصویری جدید دارد اضافه می شود. انگار که قالیِ رنگ رنگی که رج به رج بالا می رود و هیچ تمامی ندارد.
بازی خوبی است برای روزهای بیماری و بی حالی. یک گوشه می نشینم. کز می کنم زیر پتو. با یک لیوان چای داغ، می گذارم تصاویر نقش ببندند زیر پلک های نیمه بسته ام. یادِ جنون ها، شیطنت ها، جسارت ها، نافرمانی ها. یاد تپش های هیجان زده ی قلبم در یک کوچه ی تاریک. یادِ عزمِ جزم شده برای اعتماد کردن در تاریکی.

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

هوای نیمه ابری و شرجی. بوی اقیانوس که از خانه که بیرون می روی در برت می گیرد. من هوای شرجی را دوست نداشتم. تا آن شب. آن پیاده روی اطراف هتل. مصاحبه موفقیت آمیز تمام شده بود. دیگر نگرانی خستگی و خواب ماندنِ فردا صبح نبود. بی دغدغه زمان. پیاده روی و گپ و گفت. و تو گفتی هوای شرجی و بوی دریا آدم را پاگیر می کند. خیال می کنی که می خواهی بروی و خودت را از آن گرما و رخوت نجات بدهی. اما دور که شدی، انگار که ماهی باشی که از آب بیرون افتاده. حالا هر بار که دری را باز می کنم و هرم گرما و رطوبت توی صورتم می خورد، یاد آن شب گریبانم را می گیرد. هوای شرجی را به خاطر آن شب، به یاد تو دوست دارم.

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۰

داشتم نوشته های قدیمم را می خواندم. حافظه بازی های عجیبی دارد. مهم نیست چه قدر گذشته. بعضی لحظات دور نمی شوند. فراموشی حجابی است که بر تن می کنند تا جایی ناگهان از پرده برون آیند و تو را بگذارند در خماری اینکه این همه وقت کجا پنهان شده بودند. آن همه احساس داغِ تازه از تنور درآمده. عطرشان سرمستت می کند...

جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹

نشسته ام در استارباکس منتظر دوستی نه چندان صمیمی که بیاید با هم برویم غذا بخوریم. از موزه آمده ام. در نزدیکترین کافه نشسته ام. اینترنت مفت و تکنولوژی و چک کردن ایمیل هایم و دیدن جوابت بر ایمیلی که برایت فرستاده بودم و نظری که اینجا گذاشته بودی. خواندن دوباره و سه باره ی آن چند خط. انگار که نمی خواندم. انگار که می شنیدمت که می گویی. عجیب بود.

حسی در من هست که روزی که خیلی دور نیست، دوباره پشت یک میز می نشینیم، لیموناد سفارش می دهیم، حرف می زنیم، لیمونادمان را می خوریم آرام آرام، وقتی تمام شد می نشینیم تا صاحب کافه به ستوه بیاید و برایمان صورت حساب را بیاورد یا اینکه خودمان از فضا خسته شویم و بگوییم برایمان صورت حساب بیاورند. و ادامه ی صحبتمان را در خیابان پی بگیریم. راه برویم و حرف بزنیم و نگران دیر به خانه رسیدن نباشیم و سر چهارراهی که مسیرمان جدا می شود، بایستیم و بایستیم و در نهایت مقصدمان را مشترک کنیم. با هم برویم. خانه ی من. یا خانه ی تو. هر کدام. برای من که فرقی نمی کند. گمان نکنم برای تو هم فرقی داشته باشد. با هم شامی بخوریم و ... می توانم ادامه بدهم. می توانم ساعت ها ادامه بدهم. و جالب اینجاست که نزدیک به نظر می رسد آن روز. نزدیک تر حتی.

باز رفتم همان استارباکس. آنجا الان برایم خاطره انگیز شده. گیرم نه به پررنگی کافه هنر، که به اندازه ی چندین و چند هزار لحظه ی خاطره ناک برایم عزیز است. نه. اما در این ایام که همه چیز نو است و برق می زند از فرط نوی، اینجا غبار آن حس و حالی که خواندن جوابت در من ایجاد کرد نشسته. اینجا انگار که خاطره ای از ما هست. از من. و از تو. اینجا دیگر غریب نیست.

آرزویم برای تنها در یک کافه نشستن و نوشتن را عملی کردم. کاغذ نداشتم. اما دستمال کاغذی بود.

چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹

نوشتی برایم که بنویس. از چه بنویسم؟ دلم که تنگ نیست. خاطرم هم خوش است. اندک سرماخوردگی ای بود که با استراحت و چای گرم نوشیدن رو به بهبود است. ملالی نیست. حتی دوری شما که این دوری ها را با هم به سخره گرفته ایم... با این حال، گفتنی ها کم نیست. وقتی که می گویی که هزار هزار حرف نگفته داری و هیچ چیز جای آن دقایق را که کنار هم می نشستیم نمی گیرد. که هر چه قدر هم که بگویم حضور فیزیکی مان آن قدرها هم مهم نیست و می شود به تصویری و صدایی دل خوش داشت، باز هم دلم هوای بغل کردنت را می کند. و آخرین بار را یادت هست؟ سلف دانشگاه و افطاری و اولین و آخرین اشکی که در خداحافظی ها ریختم. آخرین. آخرین تا امروز. تا نمی دانم کِی که امیدوارم زود باشد. شاید تابستان.
گفته بودم بهت که روز اول دانشگاه که دیدم ات، بعد از آن همه وقت دیدم ات، دلم می خواست که نبودی. که من جای تو بودم. که آن همه خاطرات مشترک شما چه قدر رنجم می داد. مرا که دو سال دور بودم. طول کشید. خیلی طول کشید تا بفهمم که چه قدر به هم نزدیکیم. چه قدر. تا اصفهان. تا اولین شماتت شدگی مشترکمان، تا کنار هم شعر خواندنمان. تا بعد با هم رندوم مزخرف داشتن ها و با هم درس برداشتن ها و با هم ناهار خوردن ها...
از چه بنویسم؟
دلم تنگ نیست.
خاطرم هم خوش است.
سرماخورده ام و فقط تو سرماخوردگی های مرا می شناسی. تو که 7 سال سرما نخورده بودی.
از چه بنویسم آخر؟
خواب می دیدم که با هم ایم. یادم نمی آید کجا. یادم نمی آید چه می کردیم. مهم هم نبود چندان. با هم بودیم.
دلم خوش است.
خاطرم هم تنگ نیست.
وقتی نوشتی برایم که بنویس، شاد شدم. ساده شاد می شوم من. و تو می دانی این را. دیده ای ساده شاد شدن هایم را برای چیزهای کوچک. برای جمله های کوتاه. سکوت های شکننده. هنوز هم ساده شاد می شوم. هر چند کمتر پیش می آید این روزها. آدم ها عوض شده اند. دنیا عوض شده. با این حال تو هستی. هر چند دور. تو هستی و هنوز شادم می کنی.
دلم تنگ نیست.
خاطرم خوش است.
شادم.
خیال می کردم که از دست رفته ایم. 10 روز تمام، می دیدم که چه قدر دوریم. می دیدم که چیزی هست که دارد فشار می آورد بهت و می پرسیدم ازت و تو از درس ها می گفتی و غمگین می شدم از اینکه دیگر محرم نبودم به آنچه آزرده ات می کرد... خیال می کردم دیگر نیستیم. تا آن یک جمله ی کوتاه نجات بخش. باید با هم حرف بزنیم. گمان کنم اشتیاقم را دیدی. نه می خواستم و نه می توانستم که از تو پنهان کنم. و لذت گشتن پی دقایقی که با هم باشیم. من و تو. فقط من و تو. و شب بیداری. شب را دوست دارم. شب طولانی زمستان...

شنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۹


دروغ چرا؟ من هم گاهی دلم می گیرد. گاهی می ترسم. گاهی غصه می خورم. گاهی دلم حضور کسی را می خواهد که نیست. اما سعی می کنم دلیل نوشتنم نشود این احوالات. یک زمانی بود که فقط وقتی دلم می گرفت می نوشتم. می نوشتم که آرام شوم. مثل افیون بود برایم. تسکینی بر دردها. و هیچ وقت راضی نبودم. دوباره که می خواندم نوشته هایم را به دلم نمی نشستند. روان نبودند. پشت شان تلاشی بود برای رها شدن هر چه سریع تر. موقع نوشتن تلاش می کردم خیلی سریع آنچه آزارم می داد را بیرون بریزم و این شتاب زدگی بعدا که می خواندم شان آزارم می داد. حالا اما می نویسم برای لذت ناشی از نوشتن. لذت آفریدن چیزی. حتی اگر کوچک. حتی اگر ناچیز. لذت گرا شده ام. صادقانه اش این است: هر چه نگاه می کنم می بینم انگیزه ی تمام کارهایم "من" است. خوشحال تر کردن این موجود. حتی اگر مطمئن نباشم این من واقعا وجود دارد یا تنها خیالی است. خیالی در ذهن داستان پردازی نابغه که به خیالش قدرت خیال پردازی هم داده. دیروز با دوستی بحث می کردیم. فلسفه بافی های پس از نیمه شب. شروع بحث بر می گشت به چند روز پیش. به فیلم آسمان وانیلی. و به اینکه اگر بدانی داری خواب می بینی، بیدار می شوی یا به خواب ادامه می دهی؟

what is happiness to you?

دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۹

صبح. با صدای ضجه بیدار می شوم. زنی بی تابی می کند. نامفهوم بودن آن چه بر آن طنین دردمند سوار شده یادآوری می کندم که کجا هستم و ذهن نیمه خوابم شروع می کند به تشخیص کلمات از میان آواهای زبانی که هر چند زندگی روزمره ام با آن می گذرد زبان مادری ام نیست. زبان پیش فرض ذهنم هنوز زبان مادری ام است. این است که کمی طول می کشد تا بفهمم. زن هنوز ضجه می کشد. رانندگی می کرده. به کسی زده. اول فکر می کنم به سگی آواره در خیابان زده. کمی طول می کشد تا بفهمم که قربانی مردی بودی میانه سال. مرد را نمی توانم ببینم. چند نفر از همسایه ها آمده اند بیرون. دلم می خواهد بروم پایین. یک لیوان چایی دارچین بدهم دست زن. بغل اش کنم. چه چیز مانعم می شود؟ ترس از اختلاف زبان؟ تفاوت فرهنگ؟ نمی دانم. شاید هیچ کدام. شاید هر دو. یک نفر 911 را می گیرد. می روم چایی دارچین درست می کنم. بر می گردم در اتاق. صدای آژیر. پلیس؟ آمبولانس؟ نه. آتش نشانی. چند مامور می آیند. زن کمی آن طرف تر. نگاه می کند و اشک می ریزد. مردی سعی می کند نگاهش را منحرف کند. هنوز ندیده ام صحنه ی دلخراشی را که زنی را چنین به ضجه واداشته. مرد را چند لحظه، از موقعی که روی برانکارد می گذارندش تا واقتی می برندش توی ماشین می بینم. سرش را پانسمان کرده اند. چهره اش را نمی توانم ببینم از بس که خون روی صورتش ریخته. گردنش را آتل بسته اند. نمی فهمم به هوش است یا نه. حدس می زنم که نیست. اما هنوز زنده است. این را از تلاش امدادگران می فهمم. زنده است. می روم چایی ام را آماده می کنم. با یک لقمه ی کوچک و میوه. تنقلاتی برای یک روز طولانی در دانشگاه. راه می افتم. بیرون که می روم خون می بینم بر زمین. زیاد است. خیلی زیاد. نمی فهمم گودال آبی بوده و خون مرد در آن ریخته و یک سره سرخ تیره اش کرده یا همه اش خون مرد است. امیدواری ام به فکر اینکه شاید تمامش خون مرد بوده باشد مجال جولان نمی دهد. زن هنوز آن سوی خیابان ایستاده. نگاهش نمی کنم. نمی دانم چرا. شاید خجالت می کشم از خودم که نمی روم بهش چایی بدهم در آن صبحی که این آشفتگی به لرزه اش افکنده، بلکه کمی گرم شود. به خودم نهیب می زنم که برو دانشگاه. امروز امتحان داری. مگر نه که می خواستی بروی کتابخانه درس بخوانی. قدم تند می کنم. از کنار پلیس هایی که خیابان را بسته اند تا هیچ ماشینی وارد و خارج نشود می گذرم.

ظهر. درسم را خوانده ام. عجیب آرامم. ناهار هم خورده ام سیر و پر. می روم الف صفر دانشکده. اینجا البته بهش نمی گویند الف صفر. می گویند "رست روم" اما خوب. بعد از چهار سال برای من این اسم دیگر نمی تواند جای الف صفر را بگیرد. می آیم بیرون. استاد محبوبم را می بینم. یک لبخند بزرگ به اضافه ی یک سلام به زبان نامادری. نمی دانم چرا هر بار این آدم را می بینم دلم می خواهد بغلش کنم. اما نمی کنم. می روم سمت آزمایشگاه. او هم می آید در آزمایشگاه. به دو دانشجویش که در آزمایشگاه ما هستند چیزی می گوید که فارسی اش می شود هی رفقا! بریم ناهار. حسودی ام می شود. دلم بدجور می خواهد این صمیمت و لطفش را. یاد ناهار خودم می افتم که تنها خوردم. و یادم می افتد که چه قدر تنها ناهار خوردن برایم غریب بود تا همین چند وقت پیش. ناگهان حس می کنم که هوای آزمایشگاه سنگین تر از همیشه است. می روم بیرون. یک ربع می نشینم روی یک نیمکت. پاییز عزیز. و برگ هایی که بر بال باد سوارند. اینجا تازه دارم توصیف هایی از پاییز را که همیشه شنیده بودم به عنوان حقیقت این فصل می بینم. درختانی که هر کدام یک رنگ می شود. نه اینکه همه قهوه ای شوند. می نشینم و می گذارم باد بیاید موهایم را به بازی بگیرد. برگ ها را بازیگوشانه روی لباسم بریزد. وقتی بلند می شوم از جایم، احساس می کنم بهترم. هنوز تنها هستم. اما تنهایی آن روی خوشش را بهم نشان داده.

عصر. امتحان را داده ام. هنوز در نوشتن به این زبان نامادری به قدر کفایت مهارت ندارم. این است که کمی وقت کم می آورم. خوشبختانه عقل کرده ام و اول بخشی را که می توانستم سریع بنویسم نوشتم. دلم پیاده روی می خواهد. راه می افتم. پل بروکلین خیلی دور نیست. تمام وسایلم را در آزمایشگاه می گذارم. فقط کاپشن و کارت دانشجویی و موبایلم را می برم با خودم. حتی کیف پول هم همراهم نیست. راه می روم و راه می روم. پل دراز است و آدم های زیادی می آیند برای پیاده روی. کمتر کسی را می بینی که تنها آمده باشد. آن ها هم اغلب سن و سالی ازشان گذشته. با خودم فکر می کنم شاید من پیرتر از آنم که ظاهرم نشان می دهد. خیلی پیرتر از آنچه شناسنامه ام می گوید. خورشید پشت ابرهاست. همین طور که پایین می آید، انگار که طلوع وارونه ای را دارم نگاه می کنم. آن قدر می ایستم که خورشید از پایین ابرها کامل طلوع کند. خیره می شوم به درخشش آب های اطراف بانوی آزادی. راه می افتم و بر می گردم دانشگاه. گرسنه ام. وسایلم را بر می دارم و بر می گردم سمت خانه. زندگی ادامه دارد. باید غذا درست کرد.

شب. در مترو ایستاده ام. دختری کمی آن طرف تر ایستاده. می بینم که سست است انگار. در این ساعت از شبانه روز اغلب مردم خسته و بی حال اند. نگاهش نمی کنم دیگر. صداهای مردم و تکرار بلند بلند جمله ای:
Are you okay
و صدای شماتت باری که می گوید
of course she's not okay
بر می گردم. می بینم دختر بر زمین افتاده. بی حال. زنی زود می جنبد و دکمه ی صحبت با مامور قطار را فشار می دهد. دختر ناگهان به هوش می آید. می گوید چیز نشده. اصلا خاطره ای از بی هوش شدنش در ذهنش ثبت نشده. می گوید چیزی نشده. فقط زمین افتادم. آن همه نگاه نگران را که می بیند، به شک می افتد و از پسری که رو به رویش است می پرسد. ایستگاه بعد، دختر همراه چند مسافر پیاده می شود.
کمی بعد صندلی ها خالی می شوند. از مزایای اینکه مقصدت نزدیک به آخر خط باشد. زن و مردی رو به رویم نشسته اند. زن به زور دندان با ناخن هایش ور می رود. کمی بعد تر می فهمم دارد سعی می کند ناخن های مصنوعی اش را بکند. هر یک تکه را که می کند همان جا تف می کندش. هر از گاهی به داد و فریاد به مرد چیزی می گوید که نمی فهمم. تمایلی هم ندارم بفهمم. مرد اما می خندد. بچه ای هم توی کالسکه خواب است کنارشان. ترکیب شان طوری است که با تمام تلاشی که به کار می برم، باز هم مدام نگاهم سمتشان می افتد. مدام به خودم نهیب می زنم که نکن. به جایی دیگر نگاه کن. این زن از آن هایی نیست که وقتی چشم در چشم می شوید با یک لبخند یک ارتباط انسانی مسالمت آمیز برقرار کنید. اما تمام این نهیب ها راه به جایی نمی برد. آخرش درست چند ثانیه مانده به اینکه پیاده شوم، فریاد زن به خود می آوردم که هی، چه مرگته هی زل می زنی به من. جوابی نمی دهم و می گذارم زن به هوارهایش ادامه دهد. فکر می کنم به گوشواره های قشنگی که به گوش داشت. پیاده که می شوم هنوز دارد هوار می کشد. خشم لحنش اما در حینی که دارم پیاده می شوم، جای خود را به تمسخر و تحقیر می دهد. خوبی این زبان نامادری این است که هر وقت بخواهم می توانم با تمرکز نکردن به راحتی نفهمم دیگران چه می گویند. تپش قلبم کمی بالا رفته. اما نسیم خنک سر شب جایی برای آشفتگی و نگرانی و هر نوع حس ناخوشایند نمی گذارد. راه می روم. آرامم. فکر می کنم به یک روز. به همه ی اتفاقات...

یکشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۹


انگار که بر لبه ی تیغ ایستاده باشی. و زیر پایت این قدر مه گرفته باشد که ندانی. که مدام در هراس باشی قدم بعدی ات آیا سقوط است. و مدام امیدوار باشی که قدم بعدی آیا زمین استوار زیر پایت خواهد بود. و در هر قدم امید و هراس از دو سو در گوش ات بخوانند. برو. نرو. و تو به امید دل ببندی و بروی. مدام به خودت بگویی نمی ترسی در حالی که ته دلت می لرزد. و بروی. مدام به خودت بگویی که حتی سقوط هم پایان کار نیست. دوباره می شود بلند شد. فقط باز درد. و باز زخمی که می دانی باید پنهانش کنی. خم به ابرو نیاوری. و باز دردی تکراری و فکر اینکه بالاخره روزی آیا به سر خواهد آمد این درد. و تردید. و دلداری دادن به خود که این هم می گذرد. زهرخندی که به یادآوردن دردهای کهنه بر لبانت می آورد. دردهای قدیمی تلنبار شده بر هم. و فکر اینکه هنوز ظرفیت روی هم انبار کردن درد را داری. ولی اگر یک روز این انبان پر شود و دیگر کش نیاید چه به روزت خواهد آمد.

همه ی این ها را باید می گفتم بهت. آن روز که نشسته بودم و نشسته بودی و مدام می پرسیدی چه در فکرم هست و چرا این قدر ساکتم. سکوت کردم. خیال می کردم که در گفتن فایده ای نیست. بیهوده بود خیالم. نگفتن از گفتن هم بی فایده تر است. و من در دشت بی حاصل نگفتن هایم تنها مانده ام این روزها. و چه قدر دلم می خواست الان بودی و می پرسیدی.


سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من

(سکوت سرشار از ناگفته هاست - مارگوت بیگل - احمد شاملو)

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹


گاهی وقایع عجیب و سریع پیش می روند. اگر حواست نباشد از کف می روند. شکار لحظه است زندگی گاهی. بهینه سازی این شکار.
آمدم. دیدم ات. خوشحال نبودم و بودن ات آرام ام می کرد. و در آن آرامش شادی زاده می شد. آمدم. دیدم ات. خوشحال نبودی. گفته بودم حرف زدن شاید حالت را بهتر کند. جوابت تلخ بود. کسی نمی خواهد بشنود. من اما می خواستم. گفتی نیا. می خواهم تنها باشم. من اما یادم آمد که خودم چه قدر بارها و بارها به دوستانم گفته ام که برو می خواهم تنها باشم اما بعد از چند دقیقه با خودم فکر کرده ام کاش می دیدند پشت جمله ام را. عطشم را برای بودنشان... این بود که بهانه جور کردم که بیایم. و آمدم. و تو حرف زدی. و در بودن مان کیفیتی بود که این روزها، اینجا کمیاب است. یک جور باز کردن در شاید. صمیمیت زمان می برد تا زاده شود. و برای ما انگار ناگهان زمانش فرا رسید. و تو بودی و من بودم و نشسته بودم و حرف می زدیم و حرف نمی زدیم و بودیم و آرام بودیم. کوتاه بود. اما حضور بود. حضور محضی که با دوستان می شود تجربه کرد. حس اینکه خوشحالم که هستی، خوشحالی که هستم. همین.
***
این عکس بالا، دلم می خواهد عکاسش را پیدا کنم و همه ی تحسینی را که دیدن عکسش در من بر انگیخت به خودش بگویم.

یک لحظه. و بعد دیگر اثری از این سایه ها نخواهد بود...