زن سرش را گذاشت روی شانه ی مرد و فکر کرد به یاری که جایی دیگر منتظرش بود و یک حسِ عجیب سر خورد توی سینه اش. مرد را دوست داشت ولی می دانست که در و تخته ی هم نیستند. دل آدم ولی چه بازی ها که به سرش نمی آورد. و حالا نشسته بود لبه ی تختِ مرد و سرش را را گذاشته بود روی شانه ی مرد. دستِ مرد با موهایش بازی می کرد و زن غرقِ لذتِ نابی شده بود که خیلی وقت بود یادش رفته بود. لذتِ رهایی، بی بندی. تو بگیر بی بند و باری اصلا. زن با خودش فکر کرد در این رهایی چه لذتِ نابی هست. در این بازی که هر آن ممکن است تمام بشود توی خلاء: نبودن. از دلهره ی این نیست شدن دلش با شوقی عجیب لرزید و دستِ دیگر مرد را آرام در دست گرفت و فشار داد. مرد داشت چیزی می گفت. زن اما جز طنینِ صداش چیزی نمی شنید.
پس نوشت. تصویری است که دوست دارم گره اش بزنم به قصه ای.
جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۱
پس فردا روز مادر است اینجا. چشم که می گردانی پشت ویترینِ همه ی مغازه ها یک چیزی هست که تشویقت کند که بروی برای مادرت چیزی بخری. بعد تو اولش می گویی خب که چه. به خودت می گویی این هم یک روزی مثل همه روزهای دیگر. دور از مادر. ایمیل هات را چک می کنی. آنجا هم پر از تبلیغ است. برای مادرِ خود این را بخرید. یا آن را. این طور خوشحال کنید مادرتان را یا آن طور. به خودت می گویی این ها همه ترفندهای تبلیغاتی است و همه شان را پاک می کنی. آخرش اما، پشتِ ویترینِ یک گل فروشی صدای تَرَک خوردنِ چیزی را توی دلت می شنوی. قدم تند می کنی تا به ذهنت مجال ندهی تا نگاهِ خریدارانه بیندازد به گل ها که کدام مادر را خوشحال تر می توانست بکند. از بینِ همه چیز، گل. که نمی شود این همه راه فرستادش تا به مادر برسد. عجب از دلِ آدمی.
فاصله امروز عجیب زیاد به نظر می رسد.
دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۱
یکهو به خودت می آیی و می بینی که ای دلِ غافل. یک ماهی هست یک دلِ سیر باهاشان حرف نزده ای و حالا هم از این مسافرت برنگشته عازمِ سفرِ دیگری اند انتها نامعلوم. یعنی معلوم نیست کی بشود دوباره بی اختلال باهاشان گپ بزنی. بعد با خودت فکر می کنی که ای بابا، من و این رومانتیک بازی ها؟ بعد می گویی که خب هر چه که هست، چه بخواهی اش و چه نه، حسی است که امروز وقتی پیغامکشان را دیدی یکهو آمد نشست توی دلت.
بعد یخه ی خودت را می گیری که ها! می دانم در چه فکری. انگار که نبودنت عادتشان شده. بعد تو که همیشه ستاره ی سهیل بودی ترس برت داشته. چه فایده دارد خودسانسوری؟
دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰
دلِ آدم هم گاهی بازی های عجیبی دارد. می لرزد. اشک می جوشد و هیچ جوره نمی شود نگه داشت اشک ها را. یادم می آید آن روزِ اوایلِ زمستانی را که اشک و تنهایی شانه هام را لرزاند. نسیمِ دمِ غروبِ حاشیه ی کویر می پیچید دورم. «شب، سکوت، کویرِ» شجریان گوش می دادم. نشسته بودم یک گوشه دور از همه. تقلا می کردم که تلخیِ مواجهه با قصه ای که دیگر نمی توانست روایتِ من باشد را هموار کنم بر خودم. شجریان داشت می خواند «ای عاشقان، ای عاشقان...» صدای خفه ی تپی به خود آوردم. اشکی که بر گونه ام سرید و چکید روی یک برگ خشک زیرِ پام. آن روز اشک بود و تنهایی و شانه های لرزان و تمنای حضوری ناممکن. دل آدم است دیگر. هنوز که هنوز است یادم می آید آن غروب، و آن تلخی می ریزد به جانم. تعریف که کردم براش. گوش شد برام. بی هیچ ابرازِ نظری. انگار که قصه ای. گوش داد و فقط در سکوت دست هاش را دورم حلقه کرد محکم. تلخیِ آن غروب حالا گرمای آغوشی را همراه دارد. دلِ آدم است دیگر. تلخ و شیرین را می تند به هم، لبخندی می آورد به لب در میانه ی اشک.
سهشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۰
ترسهام را می گذارم توی طاقچه. می روم پیِ زندگیم. کاش همینقدرساده بود. می مانند روی کولم. یکی شان را می کَنَم. یکی دیگر چنگالهاش را محکم فرو می کند توی پوستم. سرد است. لب می گزم که داد نزنم. می روم بیرون. صورتم شده مثلِ یک مجسمه ی سنگی. آفتابی به چه قشنگی دارد می تابد. به حالِ سنگ چه فرق می کند. طول می کشد اما بالاخره گرماش می خزد زیرِ پوستم. چنگال های سردِ ترس آب می شوند. جای زخم می ماند و نفسِ تنگ. دلم می خواهد بیاید بغلم کند الان. سرم را بگذارد روی شانه اش. هیچی نگوید. دست بکشد پشتم. به نوازش. در سکوت. همین جا، زیر این آفتابِ درخشان بایستیم. آرزو نیست حتی. قصه است. و در تضاد قصه و حال، چه غمی هست. داشتیم حرف می زدیم. گفت که فلانی دوستِ تمام وقت می خواهد. من نمی توانم. من فکر کردم این قصه تا ابد تکرار خواهد شد. آدم گاهی نمی خواهد تمام وقت باشد. گاهی نمی تواند اصلا. بعد می ماند توی منگنه ی دوست داشتن ها. بعد فکر می کند که شاید اصلا دوست داشتن ازش بر نمی آید. می ترسد. مسافر است ولی. نمی شود رفت ولی دوست داشت؟ نمی شود رفت و برگشت؟ بودن و ماندن تنها راه است؟ باید رفت و دید. می شکند. می شکنم. می ترکد بغضم. می لرزم. با این حال می روم. برنمی گردم مبادا که ببیند چشمهام خیس است. نمی خواهم دوباره بپرسد چرا می روم. می روم چون بی تابم. بی قرارم. می ترسد. می لرزم. زیاد خداحافظی دیده ام. من امید به کوچکیِ دنیا و بزرگیِ آدم ها دارم. ترسش پر از یأس است و امیدم، در برابرِ عظمتِ یأسش می لرزد. می لرزد و ضربه می خورد و با این حال پشت نمی کند بهش. خیره نگاه می کند توی چشمهای کم نورِ این پرهیب. دردمندند هر دو. آنکه می زند و آنکه می خورد. هر دو درد می کشند. چشم هام را می بندم. نفسم را حبس می کنم در سینه. فکر می کنم به روزی که می رویم. فرقِ ما در رفتن و ماندن نیست. همه می رویم. هیچ کس نمی ماند. بالاخره مرگ. یا هر چه. فرقِ اختیار است و اجتناب ناپذیر.
شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰
گیجم انگار. شروع کرده ام به خواندنِ ریشه های آسمان. روایاتی از تنهایی آدم ها. تنهایی ای که هر کس جدا افتاده از دیگران تقلا می کند به دوش بکشد. تقلایی بی سرانجام. آنجا که مینا می گوید آمده در چاد، چون در برلین سردش بوده و هیچ چیز نمی توانسته گرمش کند. نه اجاقِ ذغالی ای که در اتاق داشته و نه مردهایی که تنش را می خواسته اند فقط. جدایی از محبوبِ روس که می خواسته اند با هم از برلین فرار کنند به فرانسه، و تنهایی و سرمای بعدش. آمده در چاد. آدم تنهایی شناسی که خود برای کنار آمدن با تنهایی اش از آلمان آمده در بیابان های آفریقا، سرگردان از این گوشه به آن گوشه می رود و دستِ روزگار مأمورش کرده که بازجوی مینا باشد، می فهمد این سرما را. آدم های تنها شاید نتوانند حصارِ تنهایی هم را بدرند ولی بی برو برگرد بوی تنهایی را از فرسخ ها دورتر می فهمند. بوی تنهایی را؛ و سرگشتگی را. تازه بیست صفحه از کتاب را خوانده ام و مستم از زیباییِ نگاه رومن گاری به تنهایی. از تنهایی می نویسد اغلب. از تلاش آدم ها برای کنار آمدن با تنهایی شان. از امید. از بودن.
گیجم انگار. دیروز دوستی را دیدم که این روزها می خواهد نزدیکِ من باشد. حتی با اخلاقِ غارنشینی که دارم این روزها. صبور است و کنارش حس می کنم که می توانم آرام بگیرم. می توانم آرام آرام بیایم از غارم بیرون. آشفته. با گام های لرزان و نامطمئن. تنهایی ماجرای عجیبی شده. پیِ چیزی می گردم که نمی دانم چیست. به قولِ سهراب: پیِ نوری، ریگی، لبخندی شاید.در این اوضاع و احوال، عجیب نیست که ریشه های آسمان این قدر به دلم می نشیند.
She suddenly laughed-a kind of small, guilty laugh, as if asking forgiveness, and looked at Sch.... 'You see that I really didn't know what I wanted. But that's how it was: a craving for something, a longing to be away from there.'
Roman Gary - The Roots of Heaven
پی نوشت: موقعِ نوشتن داشتم این آهنگ را گوش می دادم. در نوشته ام بی تأثیر نبود. در خواندن اش هم شاید اثری داشته باشد. نمی دانم. شاید.
یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۰
قصه چه طور پیش می رفت اگر که سیندرلا به شنیدن نوای ناقوسی که نیمه شب را اعلام می کرد، شانه بالا می انداخت و به رقص ادامه می داد؟ از چه ترسید که گریخت؟ از نگاهِ مردم یا از اینکه شهزاده به دیدنِ لباسی نظرش برگردد؟ شهزاده مگر به لباس دلباخته بود؟
این بود خوشبختی ای که چشم انتظارش بودی؟ گیرم بیاید و بگردد و پیدات کند دختر جان. این کافی است برات؟ دیگر چه ها را به فرار پنهان خواهی کرد؟
سهشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰
همه چیز از «مرد که گریه نمی کند» ها شروع می شود. یاد می گیری احساسات را نهان کنی. بریزی شان در غارِ عجایب و درش را به سنگی جادویی ببندی و فقط خودت بدانی چه طور بگویی باز شو سسمی که راه به درون بیابی و بنشینی در تنهاییِ غار، میانِ تمامی احساساتِ مهار شده و تلخندی بزنی به اقتدارت، به تسلطت. به حماقتِ این همه سال که در پیِ اثباتِ محکم بودنِ خود، زندگی را پس زده ای هر جا که جز پیروزمندی عرضه ات کرده. و زندگی به هر حال کارِ خود را می کند و تو به بهایِ تمامیِ اشک های نریخته، به خودت نشان داده ای که هیچ چیز از پا در نمی آوردت، بعد، یک آن، به خودت می آیی و می بینی که همان اشک های نریخته، همان ها دارند از پا در می آورندت. تمامیِ قصه هایی که پایانِ تلخ شان را به اشک نشسته ای، تلخی شان را به جان ات ریخته اند و تو مات مانده ای که تلخی این روزها از کجا آب می خورد. همه چیز از خیلی قدیم شروع می شود. از اولین پدری که به پسرش گفت مرد که گریه نمی کند. از این جفایِ دیرینِ پدران در حق پسران.
پی نوشت قصه می گوید که کسی روزی تعقیب ات خواهد کرد تا غار. خواهد شنید که چه طور می گویی باز شو سسمی. به تاراج خواهد آمد، شبی از شب ها. در قصه ها، تمامی گنج های نهفته روزی پیدا می شوند.
پس پی نوشت یاد این نوا افتادم. و سکانس مربوط به آن. راه یابی به غار و رازهایی که بر ملا می شود.
سهشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۰
بعد می نشینی با خودت حساب کتاب می کنی. جمع می زنی دقایقی را که صرفِ شان کرده ای. و تمام کارهای عقب افتاده ات را و تمام شب هایی که تا دیر وقت بیدار مانده ای به جبرانِ آن دقایق. رابطه خیلی وقت است که تمام شده. از همان لحظه ای که شروع به حساب و کتاب کرده ای.
پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰
صبح هایی هست که آدم بیدار می شود و قبل از اینکه بنویسد می رود نوشته ی دوست عزیزی را می خواند و هر چه واژه که می خواسته بنویسد از ذهنش پاک می شود و فقط یک تصویر می ماند. عزیزی، تنها، کیلومترها آن طرف تر نشسته بوده، در تاریکنای قبل از طلوع، چه بَرَش گذشته که بدل شده به این کلمات.
و می دانی، حالا من هی بگویم عزیزی تو، این لحظه را، این حال را می بینی در این چهار حرف؟
چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۰
گم شده بود. زیر خروارها کلمه ی نخ نما، یک فشار دست گم شده بود. و تو نشسته بودی رو به روی من. و من سوالی پرسیدم، سرک کشیدم به آشوب درونت. می دانستم. همیشه رازی هست در حرف های نیمه گفته شده. دردی هست، منتظر گوشی مشتاق. پرسیدم و می دانستم درد هست و غم. و دلم گرفت از بزرگی غم ات. از اشک هایی که پس می زدی شان. گمانم خجالت می کشیدی رو به روی من گریه کنی. بعد من مانده بودم و چیزهایی که به کلام در نمی آیند. من مانده بودم و دست های لرزان تو و این تردید که مبادا گرفتن دستت غرورت را جریحه دار کند. با این حال، نمی توانستم بنشینم و نگاهت کنم آن طور در هم شکسته. تنها. بی پناه. و من؟ من هیچ کَس ات نبودم. رهگذری که یک دو باری قبل از این با هم حرف زده بودیم. و من کلمه می بافتم در ذهنم. و تو رو به روی من، سری فرو افتاده و دست ها، دست های لرزان. دستت را که گرفتم، سرت را بالا آوردی. به نیم لبخندی. از آن دست که آدم در اوج غم ناگهان یادش می افتد که در این دنیا هنوز چیزهای قشنگی هست برای امید داشتن به شان. وقتی لبخند زدی انگار یک بچه ی چهار ساله بودی که ناگهان چهره ی آشنایی می بیند پس از خیال و ترس گم شدن. دست دیگرت را جلو آوردی، در جست و جوی دست دیگرم. و من حیران بودم که یک فرهنگ چه چیزی را دریغ می کند از مردمان اش وقتی درش تماس های دوستانه با حفظ فاصله اند، مبادا به حریم فیزیکی دیگری وارد شوی.
یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۰
در بند اشیا نیستم. نبوده ام هیچ وقت. آدم ها اما فرق دارند. نزدیک که می شوم به شان، ترس و هیجانی توامان برم می دارد. لذت کشف. لمس حیاتی دیگر. دنیایی سراسر ناشناخته. و ترس. ترس از پیمان های بر زبان نیامده. از امیدی که به بودن ام می دهم شان. از اینکه می دانم من آدمِ یک جا ماندن نیستم. از رنجی که خواهیم برد. رنجی که خواهند برد. برای من رفتن اجتناب ناپذیر است. خون کولی های عالم در رگانم جاری است. من از تبار بادم. بی سامان. بی مکان. ولی رنج می کشم وقتی می بینم که دیگری امید بسته بوده به ماندنم. دیدن غم در چشم ها در آخرین دیدار. با این همه، آدمِ عزلت گزیدن هم نیستم. دوست دارم آدم ها را بشناسم. دوست دارم دنیایشان را ببینم. که دنیا را از منظرشان ببینم. گوشه هایی از دنیایم را نشانشان دهم. شاید کمی، فقط کمی دیدشان به دنیا وسیع تر شود. و دید من نیز. با این حال، دوست دارم رهایی ام را. در بند نمی مانم. بندها را می گسلم. نمی مانم یک جا. من آدمِ تغییرم. تجربه های نو.
پیش از طلوع را که دیدم، گفتی ام آدم باید کسی را پیدا کند که همراهش از قطار پیاده شود. من اما گمانم باید کسی را پیدا کنم که همراهم در قطار بماند و برویم. من مسافرم. مسافر ابدی تمام قطارهای بی مقصد...
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
هوای نیمه ابری و شرجی. بوی اقیانوس که از خانه که بیرون می روی در برت می گیرد. من هوای شرجی را دوست نداشتم. تا آن شب. آن پیاده روی اطراف هتل. مصاحبه موفقیت آمیز تمام شده بود. دیگر نگرانی خستگی و خواب ماندنِ فردا صبح نبود. بی دغدغه زمان. پیاده روی و گپ و گفت. و تو گفتی هوای شرجی و بوی دریا آدم را پاگیر می کند. خیال می کنی که می خواهی بروی و خودت را از آن گرما و رخوت نجات بدهی. اما دور که شدی، انگار که ماهی باشی که از آب بیرون افتاده. حالا هر بار که دری را باز می کنم و هرم گرما و رطوبت توی صورتم می خورد، یاد آن شب گریبانم را می گیرد. هوای شرجی را به خاطر آن شب، به یاد تو دوست دارم.
چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۰
از عشق و دیگر شیاطین...
بزرگ شده ی فرهنگی هستی که عشق شیطان است. آفت است. بیراه هم نمی گویند. بعد یک روز به خودت می آیی می بینی بدجور باخته ای. به هیچ کرمی مجال نداده ای بلکه پروانه شود.
جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۰
هزار کاکلی شاد را یادت هست؟ من خوب یادم هست. آن چشم ها را مگر می شود از یاد برد؟ آن چشم ها که هزار هزار قصه در خود پنهان کرده بودند. آن لبخندی که به جای لب، در چشمها خانه کرده بود. شادتر از هزار کاکلی شاد. آن چشم ها که برای چندی در هم خیره شدیم و خیلی زود مجبور شدم خداحافظی کنم ازشان مبادا که پری از آن هزار کاکلی شاد کم شود به خاطر بودن من. هزار امید، هزار آرزو برای تو. هزار حسرت برای من. هزار قناری خاموش سهم من بود. من سهمم را هنوز نگه داشته ام. هزار قناری خاموش. تو اما، چه به روز کاکلی هایت آمد؟ خوب یادم هست. نگو که هستند. نگو. به من نگو که چیزی نیست. کاکلی ها کوچ کرده اند و من نگران می شوم اما قناری هایم آوازشان را از دست داده اند.
پی نوشت. داستانواره ای است که با این موسیقی زمینه باید خوانده شود. پس پی نوشت. امشب عجیب در حس و حال نوشتنم. مدت ها بود این طور نشده بودم.
دوشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۹
می خواستم بگویم چه قدر لبخندت را دوست دارم. آن خطوط ظریف کنار چشم هایت را. سکوتمان را. بودنمان را. اما نگفتم. خیره شدم. محو لبخندت با لبخندی بر لبم. برگشتی نگاهم کردی و لبخندت وسیع تر شد. دوست دارم خیال کنم که فکرم را خواندی.
می نویسم. تو بگیر ردی از حال که می خواهم بماند، در موم مثل نیاکان مصری ام. یا روی سنگی به تقلید از مادرِ طبیعت. می نویسم. گاهی به امیدِ خوانده شدن، ولی اغلب برای اینکه خودم بتوانم از توی افکارم بیایم بیرون و بایستم و از دورترک نگاهشان کنم. می نویسم. هر روز. می نویسم. نوشتن، همین و تمام