‏نمایش پست‌ها با برچسب If I was smart as Aristotle. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب If I was smart as Aristotle. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۱

یک روزی یک رویایی بود در ذهنم که یک روزی یک دوربینِ خوب می گیرم دستم و برای خودم یک پروژه ی کوچک تعریف می کنم. یکی دو روز بعد از آن یک روز توی قطار نشسته بودم که نگاهم از پنجره به بیرون افتاد. از آدم ها فقط پاهاشان را می دیدم. با خودم فکر کردم به آن همه قصه ای که در گام ها هست. فکر کردم به این که اولین پروژه ی عکاسی ام ثبتِ لحظه هایی از این قصه ها باشد. از گام ها. از کفش ها. پاها. از زندگی ای که در هر قدم هست. آن روز چنان به هیجان آمدم از فکرم که زنگ زدم بهش و گفتم که چنین ایده ای دارم. چنین رویایی. با او حرف زدم چون آن روزها نزدیک ترین کسی بود که می دانستم عکاسی را دوست دارد. گفت که سخت است ثبتِ گام ها. گفت که دشوار است. و من گذاشتم برای موقعی که دوربینِ بهتری داشته باشم. شد رویایی در ذهنم. امروز دیدم که ایده ام را او پیاده کرده. فکر کردم به اینکه همیشه می گفت هیچ چیز از خاطرش نمی رود. فکر کردم که آیا یادش هست که این رویای من بود؟ بعد به خودم نهیب زدم که رویاها که حقّ کپی ندارند. که مالکیت بر یک رویا بی معنی است. با این حال رویاهام را برای خودم نگه می دارم. توی دلم. که چنین افکاری نتوانند بیایند سراغم. که نتوانم کسی را متهم کنم. تا وقتی که یاد بگیرم درس را. که رویاها را نمی شود به مالکیت درآورد. که نمی شود دیگری را ملامت کرد به رویایی شاید مشابه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱

با خودت فکر می کنی هر چه قدر هم در رفاقت ها و روابطت به خودت بگویی که سن و سال مهم نیست، آخرش یک جا به روت می آورند این عددی را که مال آن ها بزرگ تر است. آخرش یک جا بر می گردند می گویند تو بچه تر از آنی که بدانی. که تو چه می دانی این حالِ ما چیست در این سن و سال.  و تو لال شوی.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

در من یک لشکر آدم های مختلف، هی می زنند توی سر و کله ی هم. بعد این وسط یکی شان هست که بگی نگی زورش خیلی زیاد است. می آید وسط می ایستد. پوزخند می زند و بد و بیراه می گوید. انگار نه انگار که این همه، این لشکر، آخرش همه توی من اند. خودِ من اند. سر و تهِ یک کرباس. نور می اندازد روی نقص ها. می گذاردشان زیرِ ذره بین. بعد می ایستد کنار و دست و پا زدنِ بقیه را و تقلاشان برای غرق نشدن توی یأس نگاه می کند. چند وقتی است این بازی روی دورِ سریع مدام تکرار می شود. بعد من هی زود از نفس می افتم. همه شان را ساکت می کنم. می نشینم یک گوشه. موسیقی گوش می دهم. شعر می خوانم. دارم سعی می کنم انرژی ام را جمع کنم که این حلقه را بشکنم.

باز ایستاده وسط و با آن پوزخندش می گوید دیر می شود. دیر بشود اصلا. بهتر از هرگزی است که این خستگی می کشاندم بهش.

شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۰

چنین گفت زرتشت می خوانم این روزها. همه چیز از یک جمله شروع شد که تصادفا در جایی دیدم اش به نقل از نیچه:

To be sure, I am a forest, and a night of dark trees: but he who is not afraid of my darkness, will find banks full of roses under my cypresses.

گشتم پی اش که ببینم چیست و از کجاست. گذرم افتاد به جایی که کلِ کتاب را گذاشته اند برای خواندن. عالی است:

 "The sun hath been long set," said he at last, "the meadow is damp, and from the forest cometh coolness.
An unknown presence is about me, and gazeth thoughtfully. What! Thou livest still, Zarathustra?
Why? Wherefore? Whereby? Whither? Where? How? Is it not folly still to live?—
Ah, my friends; the evening is it which thus interrogateth in me. Forgive me my sadness!
Evening hath come on: forgive me that evening hath come on!"
Thus sang Zarathustra.

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰

در رهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ راز

هر کسی
برحسَبِ فکر
گمانی دارد

حافظ

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۰

ایمیل خیلی بیروح است. از تمام ارتباط آدم ها با هم، چهار تا کلمه می ماند فقط. با این صورتک ها که مثلا قرار است جای خالی حرکاتِ چهره ای که دارد این ها را می گوید پر کنند. کاش نبودند ولی. نامه به مراتب بهتر است. خواندنِ دست نوشته ی عزیزی، و دیدن که چه طور این جا انگار دستش لرزیده، آنجا را عجله داشته بنویسد که برسد به جمله ی بعد، اینجا که مرکب به عمقِ کاغذ نفوذ کرده، درنگ کرده بوده، تردید داشته که جمله اش را چه طور به سرانجام برساند. در انحنای هر حرف، می بینی اش. اصلا صدایش را انگار می شنوی. گرمای دستش را در موج خوردگی کاغذ حس می کنی.

پ.ن. در خوبی های ایمیل شکی نیست. ابزار ارتباطی خوبی است. با این حال بی روح بودن اش، سرد و فلزی بودن اش را نمی شود کتمان کرد.

یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۰

خوب که نگاه کنی می بینی از هر کس یک چیزهای خوبی هم در ذهنت مانده. یک معلمی داشتیم مثلا. معلم دینی و قرآن. می گفت برای من مفهوم را برسانید کافی است. با واژه های خودتان. بعد من هم جدی گرفتم این حرف اش را. نتیجه اش پایین ترین نمره ی عمر دوازده ساله ام بود. کلاس اول راهنمایی بودیم و خوش باور. واژه های من مفهوم را نرسانده بود گویا. دو سالِ تمام، ترسناک ترین شب هایم شب های امتحان دینی بود و حافظه ای که سرباز می زد از نشخوار کردن واژگان دیگران و مجبور بودم به تکرار و اشک و هراس افسارش را بکشم و دهانش را باز کنم و واژه های بی مزه ی نویسندگانِ بی ذوقِ کتاب های دینیِ راهنمایی را بریزم در حلق اش. بگذریم. همین آدم، امروز داشتم فکر می کردم بهش. همین آدم، لبخند قشنگی داشت. چشمان قشنگی که اگر کمی ملایمت و محبت درشان بود می توانستند بهترین آیت خدایی باشند که می خواست به حافظه مان بسپاریم اما ترس اش چنان گریبانش را گرفته بود که جایی برای ملایمت و محبت نمانده بود. سخت گیری راهبه ها را داشت. این آدم را ناگهان با تکیه کلام اش به یاد آوردم. عادت داشت بگوید: «یه چیزی میگم هر کی هر چی فهمید.» حرف های بعد از این جمله اش معمولا تکه هایی بودند از باورهایش که نمی خواست بحث کند راجع به شان. نمی خواست حتی مجبورمان کند به حافظه بسپاریم شان. در آن جمله ها، خودش بود. آدمی مثل بقیه. چنگ زده به باوری، در این روزگارِ پرتردید. آن موقع مست می شدم در آن حرف های پراکنده اش. نه از سرِ اینکه می فهمیدم شان. یا باورِ من هم بودند. بچه تر از آن بودم که باوری از خودم داشته باشم. حتی نمی فهمیدم به چه مجذوب شده ام در آن حرف ها. الان که بر می گردم و به آن روزها نگاه می کنم، می بینم مجذوبِ آدمی بودم. آدمی که ناگهان نقاب اش را می زد کنار. ترکه ی هراس اش محو می شد. آدمی که می شد دوست اش داشت حتی.

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

Red: Let me tell you something my friend. Hope is a dangerous thing. Hope can drive a man insane.

*
Andy Dufresne: [in letter to Red] Remember Red, hope is a good thing, maybe the best of things, and no good thing ever dies.


یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۰

تضاد بیداد می کند آنجا که کسی ادعا می کند بی ادعاست. دادِ سخن می دهد از اینکه چه بسیار کسان را بخشیده، چه بسیار بدی هایی که در حق اش شده را از یاد برده.
سفره ی تنهایی را نمی شود با کسی سهیم شد. همان طور که سکوت را نمی شود به کلام آورد. 

جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۹۰

یک آدم های دوری هم هستند که آدم هر روز هم که ببیندشان باز هم دورند و هر چه قدر که بخواهند به لطایف الحیل رفاقت و نزدیکی شان را اثبات کنند، باز یک جای کار می لنگد. بعد یک آدم های نزدیکی هم هستند که آدم سالی به شش ماه نمی بیندشان، صداشان را نمی شنود حتی. بعد ولی انگار که رودخانه های پنهان شده زیر انبوه برف و یخ باشند در این روزهای دور، می دانی که هستند، ولی شاید حتی ندانی کجا و چه طور. اما زندگی جنگل ات دارد ازشان آب می خورد. حالا هی بیا فیزیک بخوان و اندازه بگیر با متر و یا واحدهای بزرگتر، کیلومتر و این ها، فاصله ات را با آدم ها، بعد زانوی غم بغل بگیر که وای من چه قَدَر از آن عزیزم دورم و این حرف ها، بعد هی به من بگو که تو چه جوری دلت تنگ نیست با این همه فاصله. بعد من هی بمانم این وسط حیران که چه طور برای ات توضیح بدهم که فاصله ام با آدم ها واحدش متر نیست؟

یکشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۰

فضیلت تردید. یقین سراب است. و با این حال آدمی که تردید را تاب نمی آورد چنگ می زند به چیزی و یقین می نامدش. اطمینان. تردید بار سنگینی است. انگار که هیچ بر هیچ است و با این حال زنده ایم و زیبایی هست، اما زنده ایم و زیبایی هست هم خوب که فکرش را بکنی یقینی نیست. شاید لمحه هایی از رویایی باشیم در ذهنی تب دار. هذیانی گذرا. با این حال، فرض می کنیم هستیم و زیبایی هست و بنا می نهیم قصرمان را بر پایه ای چنین تردیدناک و برج و بارویی عَلَم می کنیم از فرضی بر پایه ی فرضی دیگر و استدلالاتی بر مبنای فروض و بیش و کم از یاد می بریم آن پرسش هایی را که پای هر پله دفن کرده ایم زیر سنگ های یقین. تردید را رها می کنیم. دل می دهیم به اطمینانی که خودمان بنا کرده ایم. از یاد می بریم فرض های دیگر را، فرض هایی شاید در تضاد با بنیاد قصرِ باشکوهِ ما.
تردید بارِ سنگینی است بر شانه های کوچک ما.

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۰

زندگی را نمی شود گذاشت توی پَستو برای روزِ مبادا. یک روز بیدار می شوی و می بینی مرگ آمده. یک روز بیدار می شوی و یادت می آید آخرین افکارت راجع به آدمی که حالا دیگر در این اطراف نیست، افکاری آمیخته به تحقیر و خشم بوده. که بخشش را و عشق را گذاشته بوده ای توی پستو، برای روزی دیگر. و همه ی روزهای دیگر را از کف داده ای. که مرگ آمده و قاپیده و رفته. و خیال می کنی متأثر نمی شوی. اما دست به قلم که می بری، واژگان معلوم ات می دارند که زهی خیالِ باطل. و با خودت فکر می کنی که این اندوه نیست. آن طور که اغلب با مرگ در هم تنیده می پندارندش. ترس هم نیست. انگار که بیدار شده ای. انگار که با تکانی شدید بیدار شده ای. یاد روزی می افتی که دوستِ شوخ طبعی، وقتی که در ماشین خواب بوده ای و مسافرت می رفته اید با هم، روی ات آب ریخته و اولین چیز که چشم باز کردی و دیدی صورت خندان و لیوان آب در دستش بوده که تو را هم به خنده واداشته. و فکر می کنی همین است. نه خشم، نه اندوه، نه ترس. شوخ طبعی روزگار است.

جمعه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۹

زمین خوردنت را که می بیینم فکر می کنم کدام خیانت بزرگتری است در حق یک دوست. گرفتن دستش و بلند کردنش و نگذاشتن که رو به رو شود با درد. که بزرگ شود. یا رها کردنش. به روی خود نیاوردن. و گذاشتن که زندگی اش را تنها جمع و جور کند. خسته ام این روزها. نمی دانم از سر این خستگی است که به شق دوم قضیه متمایلم یا منطق این طور حکم می کند. احساسات که به وضوح می کشدم به راه اول. با همه ی خستگی و ناتوانی ام. یک جور تمایل نامعقول به نجات دیگری برای دستیابی به یک جور خرسندی شاید. یک جور رضایت از خود. رضایتی که این روزها بدجور به لرزه افتاده. نگرانم. نگران. خودم را سرگرم روزمره هایم می کنم. پشت گوش می اندازم حل مسئله ی این روزهایم را. اما مسئله دست بردار نیست. داشتم مسواک می زدم، آماده ی خواب، که گریبانم را گرفت. که چه می شود. که به کجا می روم. که دارم چه می کنم.

شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۹

سر ظهر است. هوا ابری است. آن قدر ابری که پنجره ام حس کمی پیش از طلوع می دهد. تاریک-روشنی که رنگ خاصی هم ندارد. خنک است و تر و تازه ولی. زمستان است. به سادگی یک لحظه ی شادی، پی بردم که مدتی بود که افسرده بودم گویا. و بعد خوب که فکر کردم، دیدم می دانستم. اما احساس می کردم که اعتراف به افسردگی انگار که پذیرفتن چیرگی اش است بر احوالات. از مبارزه می اندازدم. محتوم می شود. نگفتم. و مبارزه در ذهن جریان داشت.
در فیلم ساعت ها جایی هست که مادری برای دخترش تعریف می کند. از لحظه ای که خیال می کرده آغاز خوشحالی اش خواهد بود، اما امروز می داند که آن لحظه "خود خوشحالی" بوده و نه شروعش. گمانم ایراد کار آنجاست که خیال می کرده خوشحالی از جایی شروع می شود و قدم به قدم همراه آدم می ماند. من هنوز خیال می کنم که خوشحالی شروع و پایان ندارد. هست. چه ببینیم اش چه نه. گاهی شاید کمی دورتر. گاهی چهره به چهره. آن قدر نزدیک که بازدمش را بر گونه ات حس می کنی. بوی خوش حضورش در آن نزدیکی مستت می کند. با این حال، گمانم گریزپاست این شادی. بس که ما زود عادت می کنیم. یاد گرفته که هی دور و نزدیک شود بلکه خواب عادت را از سرمان بپراند.
من هنوز به خیالی خوشم.

یکشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۹


من خودم را دوست دارم. اخیرا پی برده ام که من خودم را دوست دارم. زیاد. فهمیده ام که می توانم اشتباه کنم. می توانم خودم را ببخشم. بی خیال قضاوت کسانی که نمی بخشندم. آن هم در جایی که فقط به من مربوط است و آن ها نمی دانم به کدام حق خیال می کنند توان انتخاب شان برای زندگی من بیشتر است. بر زندگی اشراف بیشتری دارند. بر زندگی من. حس این روزهایم، حس زندگی است. زندگی واقعی. با اشتباه. با شکست. با اندوه. و با شادی آرام دوست داشتن خود. دارم آرام آرام می فهمم که چرا اریک فروم این قدر بر نیمه ی دوم فرمان «همسایه ات را همچون خودت دوست بدار» تاکید می کند. بر آن بخش خودت را دوست بدار. این پیش فرض نیست. خیلی وقت ها درد می کشیم. دردی که نمی فهمیم از کجا آب می خورد. گاهی اسم اش را می گذاریم احساس گناه. گاهی خیال می کنیم درد این است که می خواهیم کامل باشیم اما نیستیم. درد قضاوت شدن شاید. می فهمیم چیزی نیست اما نمی فهمیم چه. گاهی دلمان چیزی می خواهد. اما بروز نمی دهیم. از ترس؟ نمی دانم. شاید نمی خواهیم کسی بفهمد که چه خواسته ایم، مبادا که مسخره بپنداردش، یا حقیر بینگاردش. و مادام که خودمان را آن قدر دوست نداریم که شانه بالا بیندازیم که همینم من، چه تو بزرگ داری ام چه مسخره و حقیر، می ترسیم و نمی فهمیم چرا ترسیده ایم.
گاهی با خودم خیال می کنم که باران که ببارد کفش هایم را در خواهم آورد و پا برهنه بدون چتر بدون لباس گرم به خیابان خواهم رفت. باران می بارد و من باز گوشه ی اتاقمم. این بدن را هم دوست دارم. دلم نمی خواهد ساده به چنگال سرما خوردگی بدهمش.

پنجشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۹


خیال می کنی می شناسی ام. نمی دانم کجا و کی، کدام گوشه ی وجودم در ذهن تو چنین انعکاسی یافته. با این حال از لحن سوال هایت می فهمم که نمی دانی. و فکر می کنم به اینکه اگر می دانستی من کی ام. اگر می دانستی من چه کرده ام. از تصور وحشتت به خنده می افتم. از تصور آن لحظه ای که ناگهان تصویر "آدم خوب" که از من در ذهن داری در هم می شکند و من می شوم نماد تمام بدی ها و زشتی های این عالم. خیلی ساده به خاطر یک نباید بزرگ که در ذهن توست. که در ذهن من بود تا قبل از زیر پا گذلشتن اش و دیدن اینکه من بزرگترم و فکر کردن به اینکه چه قدر ساده قضاوت می کنیم و چه قدر ساده برچسب خوب و بد می زنیم. می دانی، همین فکرهای من هم به نوعی قضاوت است. قضاوت تو. پیش داوری در مورد برخوردت. می دانم. می فهمم و سعی می کنم این ها نشود مبنای رابطه ام با تو. تویی که دوست هستیم. تویی که نمی شناسم ات. و ایراد نیست نشناختن ات. چندی است احساس می کنم که هیچ کس را نمی شناسم. همه را از پنجره ی زندگی ام و تجارب شخصی ام می بینم. و این پنجره نه شفاف است کاملا و نه بی رنگ. کج و راست چیزهایی می بینم. می دانم که نه تویی این تصاویر در هم. به خیالی در تو جذب شده ام شاید. ولی گاهی خیال تنها چیزی است که برای ما می ماند. وقتی صحبت از آدم های دیگر است. از دنیاهای دیگر. چه داریم جز خیالی مبهم از آنچه می پنداریم در ایشان نهفته دیده ایم؟

جمعه، آبان ۰۷، ۱۳۸۹

رمز عبورهای مختلف برای جاهای مختلف دارم. برای این ایمیل، برای آن سایت، برای آن کارت. بعد از این همه وقت به رمزها عادت کرده ام. چندان فکر نمی کنم قبل از فشردن کلیدها. اما گاهی رمز یکی را برای دیگری می زنم. گاهی حواسم نیست و تا پیغام هی کاربر، جایی از کارت می لنگد و نمی توانی وارد شوی را دریافت نکنم نمی فهمم که اشتباه کرده ام. گاهی اما درست لحظه ای که با همان سرعت که کلیدهای اشتباه را فشرده ام کلید تایید را فشار می دهم، یادم می آید که این که رمز اینجا نبود.
پیچیده ترش مربوط به وقتی است که با آدم ها طرفم. هر آدمی راه و رسم خاص خودش را می طلبد. با بعضی ها نمی شود شوخی کرد. با بعضی ها نمی شود حرف خیلی شخصی زد. با بعضی باید محتاط بود مبادا که حس کنند کسل کننده اند و حرف هایشان را بخورند. با بعضی باید مشتاق بود و شعله ی وجودشان را باد زد که گر بگیرند و نور و گرمایشان فرا بگیردت. با بعضی باید صبور بود. آن قدر که خودشان ذره ذره در را باز کنند. اشتباه گاهی بهایش خیلی سنگین تر از هی فلانی جایی از کارت می لنگد است. آب رفته که به جوی برنمی گردد، اما گاهی می شود آب جدیدی جایگزین آب رفته کرد، گاهی هم نمی شود. و این وقت هاست که سنگین است. و این وقت هاست که تو می مانی و همه ی حرف های بر زبان نیامده، همه ی سکوت های بی موقع، و حرف های بیجا.

شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۹


آدم گاهی دل می بندد. به چیزی که می داند از دست خواهد رفت. به چیزی که می داند باقی نخواهد ماند. بعد وقتی که رفت آن چیز، وقتی که تمام شد، نگاه می کند به دلش و می بیند ای دل غافل، آن بند محکم تر از این حرف ها بوده و یک تکه از دل را با خود کنده، و آن وقت است که درد شروع می شود. نگاه می کند به جای خالی آن چیز، به گوشه ای از دل که دیگر نیست. و گاهی چیزهایی که نیستند شدیدتر به آدم یادآوری می کنند تا آن چیزهایی که هستند. تا آن ضربدر بی زبان روی دست. همه ی نشانه ها پاک می شوند اما چیزی درون آدم، جای خالی تکه ای از دل، خیلی طول می کشد تا دیگر به چشم نیاید زیاد. مگر اینکه دوباره دل ببندد به چیزی دیگر. تا مگر راحت تر از یاد ببرد آن جای خالی را. آن وقت است که می شود مثل آن میخواره ی اخترک نمی دانم چندم که می نوشید که فراموش کند که شرمنده است از میخوارگی. و غرق می شود. ولی اگر قابلیت غرق شدن نداشته باشد، اگر نیرویی درونی به دست و پا زدن وادارش کند آرام آرام شنا یاد می گیرد. اما شنا یاد گرفتن هیچ چیز را آسان تر نمی کند. به جای غرق شدن و از یاد بردن دردها، تحمل می کند و امید می ورزد و امید به دل بستن وا می داردش. و در پی دل بستن ها درد هست. و خستگی از شنا کردن پیوسته. و جاهای خالی که هر بار بزرگتر می شوند. هیچی که یادآور همه ی هست های از دست رفته است. همه ی دل بستگی های بر باد رفته. و با این حال دلی هست که هر بار انگار در پی از دست دادن ها بزرگ می شود، شاید کمی بی قواره، اما برخلاف انتظار، با آن همه تکه هایی که کنده شده در طول زمان، هنوز چیزی هست که می تپد، و هنوز می تواند دوست بدارد. گیرم کمی دردمند، اما هنوز دوست می دارد. حتی شاید بیشتر از قبل و رهاتر. چیزی مثل طعم گزنده و دوست داشتنی یک فنجان قهوه غلیظ تلخ.

سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹


دلم گرفت از این همه ناراستی ام. برای پنهان کردن حقیقتی تلخ از تو. راستی چه فرق می کند. تو تصادف می کنی و به او نمی گویی چون می گویی بیهوده نگران خواهد شد در حالی که کاری از دستش بر نمی آید و من تنها می روم و به تو نمی گویم که بیهوده نگران نشوی در حالی که که کاری از دستت بر نمی آید. با این حال نگرانی ات انگار در من ته نشین شده. فکر اینکه اگر می دانشستی چه قدر نگران می شدی. انگار که آن نگرانی که نخواسته ام به تو تحمیل کنم، تمامش در من جمع می شود. بار فکر و خیالات تو، همه ی نکندها و مباداها. این بار، سنگین است برای من که همیشه در کنارت بودم و تو بار خودت را داشتی و من سهم تلاش خودم برای مقابله با این انبوه نگرانی. حالا اما شده ام تنها بازیگر نمایشی که برای دو نفر نوشته شده. تنهایی کماکان بی هیاهوست. بی هیاهو می روم و می آیم و نگران می شوم و آنکه می فهمد نیست و بقیه هستند و منم و باری بر دوش و لذت زندگی و همه ی فشارهایش و زهرخندی به روی آنان که نگرانی ام را به حساب نزدیک شدن ترم می گذارند...

پنجشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۹

آخر قصه جدایی است. نویسنده بیهوده تلاش می کند با قطع کردن روایتش در نقطه ای که همه هستند احساس ابدی بودن القا کند.

"So, my sister and Robbie were never able to have the time together they both so longed for... and deserved. Which ever since I've... ever since I've always felt I prevented. But what sense of hope or satisfaction could a reader derive from an ending like that? So in the book, I wanted to give Robbie and Cecilia what they lost out on in life. I'd like to think this isn't weakness or... evasion... but a final act of kindness. I gave them their happiness."

Atonement - 2007