دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۱

مثلا قصه ی دختری باشد. دختر، چون به هر حال من هیچ وقت پسر نبوده ام که بدانم چه طور است. اقلا برای شروع. مثلا دختری باشد توی یک شهری. شهر چون به هر حال من همه ی عمرم توی شهرهای مختلف گذشته. بعد مثلا یک جور عجیبی باشد این دختری که توی یک شهری زندگی می کند. چون به هر حال برای اینکه قصه جذاب باشد باید یک چیزی هم یک ذره اقلا عجیب باشد. با این حال نه خیلی هم غیر معمول و عجیب چون به هر حال قصه باید باورپذیر باشد در چارچوب های خودش اقلا. مثلا یک کمی هم معمولی باشد و برود مدرسه. سوارِ مترو شود هر روز. با آدم ها حرف بزند. همه هم خیال کنند که چه دلنشین است. که چه خوش برخورد است. چه اجتماعی است. با این حال دختر قصه در خلوتِ خودش دلش بخواهد برود. رفتن و فقط رفتن بی که بپرسد به کجا یا چه طور یا تا کِی. مثلا هر بار که راه می رود در خیابان تا برسد به ایستگاهِ مترو فکر کند که اگر با همین سرعت و در همین مسیر راه برود تمامِ روز، تا چه قدر بیرونِ شهر می تواند برود. که موقعِ غروبِ آفتاب آیا به افقی بی ساختمان می رسد یا نه. یا مثلا در هر گپ و گفتِ معمولی ای که با آدم هایی که خیالشان می شناسندش، در ذهنش قصه ببافد. قصه های همین آدم ها. قصه هایی که جایگزینِ حقیقت های معمولی شان شود. مثلا صبح برود کافه که یک قهوه بگیرد و با خودش فکر کند که فروشنده ی کافه ی سرِ خیابان اگر توی یک حقیقتِ دیگر به دنیا آمده بود چه پهلوانی می توانست باشد با آن چهره ی تیره ی بی هراسش. می توانست برود و اژدهایی را از توی غار بکشد بیرون. اژدها را از پا در آورد، بعد برود توی خانه ی کوچکش در حاشیه ی شهر، بنشیند روی ایوان، ساز بزند و آواز بخواند. ترانه ای از نبردِ پهلوانی با یک اژدها. و همسایه هاش سر تکان بدهند و باورشان نشود. بعد شب بشود و مرد مثلِ بقیه ی قهرمان هایی که کسی باورشان نمی کند تنها بماند و ماه باشد و خیال. و مرد در سر قصه ی دختری را ببافد که شاید در دنیایی دیگر، در حقیقتی دیگر باورش می کند. مرد آه بکشد و برود که بخوابد. دختر قهوه اش را از کافه چی می گیرد و می رود. به همین سادگی و معمولی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر