دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۱
یکشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۱
دلم می خواهد بروم توی غار. آدم است دیگر. یک روزهایی هم دلش می خواهد برود گورش را گم کند. تمامِ بندها را ببرد. امروز عجیب احساسِ اسارت می کنم.انگار پوستم تنگم است. خانه که هیچ، دنیا هم قفس است امروز. کجا بروم من؟ کجا را دارم بروم. همه اش همین است. همین یک وجب قفس. همین آسمان. همین زمین. همین آدمیت. کجا بروم من که دلم از خودم تنگ است؟
دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۱
سندی این نزدیک هاست. پر خروش. از هول و هیبتش همه چیز تعطیل شده در این شهر. گمانم خیابان ها هم خالیِ خالی باشند. از آن روزهاست که اگر جسارت کند آدم و برود بیرون، شهر را تماما برای خود خواهد داشت. بی مزاحمت. مثل آن سال که برف بارید زیاد. با هر قدم تا بالای زانو پا می زفت توی برف. سکوت را صدای فشرده شدن برفِ زیرِ پا فقط می شکست و زوزه ی باد که یکه تاز بود در خیابان ها. برای اول بار بود که این شهر، روی متروکش را به من نشان داد. روی تنهاش را. آغوش بازی که مردمِ هراسان از سرما و باد و برف، هیچ کدام پاسخش نمی دادند. شهر زنده است. شهر تنهایی را می فهمد.
برچسبها:
Let the memory live again
پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱
«آدم است دیگر.» صدای توی جمجمه ام گفت. «یک روزهایی هم دلش می خواهد چس-ناله کند.» با خودم فکر کردم. عجب. همین دیروز بود که با فلانی حرف زدیم و گفت که چه قدر بیزار است از این آدم هایی که می آیند چس ناله می کنند توی بلاگ هایشان. حالا این واژه این قدر محکم چسبیده کفِ جمجمه ام که صدای توی جمجمه هی تکرارش می کند. می خواندش. صدا همزمان با این فکرهای من داشت می گفت که «این طور است دیگر. یک روزهایی آدم احساس می کند قدش کوتاه تر از همیشه است. که بارِ روی شانه هاش تا زانو فرو کرده اش توی زمین. که زمین سفت نیست. مثل باتلاق است و آدم را می بلعد.» این را که گفت فکرم رفت پیشِ آقای ژان*. ماریوس بر دوش. توی له ویاتان. صدا گفت «قدم به قدم می رود عمیق تر توی لجن. توی فاضلاب. برای نجاتِ کسی، چیزی که شاید دوام نیاورد حتی. می دانی چه امیدِ عظیمی می خواهد؟» لبخند زدم. زمینِ زیرِ پام سفت شد دوباره. قد کشیدم. به اندازه ی همان صد و شصت و شش سانتیمترِ همیشگی. صدا داشت می گفت «امید است دیگر. مثلِ آتش است که می گیرد به جانِ آدم. خاموش که دارد می شود، یک دمِ گرم، یک اخگر از امیدهای دیگر می تواند شعله ور کندش باز.»
*ژان والژان. همان آدمِ غریبِ توی بینوایان.
*ژان والژان. همان آدمِ غریبِ توی بینوایان.
سهشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱
زندگی انگار که می گذارد روی خوشش را در یک روزی به آدم نشان می دهد که آدم دیگر دارد فکر می کند که خوب حالا که زندگیِ این روزهام این مزخرفی است که هست، نمی شود که هی نشست و غصه خورد. همان موقعی که می خواهد بگوید اصلا گورِ پدرِ هر چه مشکل، من می خندم به همه شان. انگار که زندگی فقط منتظر بوده درس اش را یاد بگیرد. بک هو همه چیز می رود که بهتر شود. خبرهای خوب. نه خیلی بزرگ. یک روزنه هایی فقط. آن قدر که بخندد آدم. نه به زندگی و مشکلاتش. که با زندگی. یکی یکی برود سروقتِ حل کردنِ مشکلات.
دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۱
نشسته بودیم به حرف زدن، تو بگیر دردِ دل که ناگاه برم روشن شد که زندگی ام چه کم داشت آن روزهایی که ناله ام به هوا رفته بود. تنوع نبود در کارم. حسِ آفرینندگی ام ارضا نمی شد چون کارهام به سنگ خورده بود. تعادلِ زندگی ام به هم خورده بود. حالا به زندگی ام گل و گیاه اضافه کرده ام. دوچرخه سواری. پروژه های کوچکی برای کشف و باز کشفِ این شهرِ فوق العاده ای که درش زندگی می کنم. حرف زدن با آدم ها. فکر کردن به قصه ها. خواندن. نوشتن. موسیقی. آفرینش در زندگی ام دیگر محدود به کارهای دانشگاه نیست که به سنگ اگر بخورد چند صباحی، شوقم خفه شود در نگرانیِ بی حاصلی. تو بگیر پرنده ی مهاجری که اینجا که سرد شد، آن جای دیگر را دارد. می رود و می آید و زندگی به این سادگی ها برش تنگ نمی شود بس که دنیاش را بزرگ کرده.
پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۱
یک روزی یک رویایی بود در ذهنم که یک روزی یک دوربینِ خوب می گیرم دستم و برای خودم یک پروژه ی کوچک تعریف می کنم. یکی دو روز بعد از آن یک روز توی قطار نشسته بودم که نگاهم از پنجره به بیرون افتاد. از آدم ها فقط پاهاشان را می دیدم. با خودم فکر کردم به آن همه قصه ای که در گام ها هست. فکر کردم به این که اولین پروژه ی عکاسی ام ثبتِ لحظه هایی از این قصه ها باشد. از گام ها. از کفش ها. پاها. از زندگی ای که در هر قدم هست. آن روز چنان به هیجان آمدم از فکرم که زنگ زدم بهش و گفتم که چنین ایده ای دارم. چنین رویایی. با او حرف زدم چون آن روزها نزدیک ترین کسی بود که می دانستم عکاسی را دوست دارد. گفت که سخت است ثبتِ گام ها. گفت که دشوار است. و من گذاشتم برای موقعی که دوربینِ بهتری داشته باشم. شد رویایی در ذهنم. امروز دیدم که ایده ام را او پیاده کرده. فکر کردم به اینکه همیشه می گفت هیچ چیز از خاطرش نمی رود. فکر کردم که آیا یادش هست که این رویای من بود؟ بعد به خودم نهیب زدم که رویاها که حقّ کپی ندارند. که مالکیت بر یک رویا بی معنی است. با این حال رویاهام را برای خودم نگه می دارم. توی دلم. که چنین افکاری نتوانند بیایند سراغم. که نتوانم کسی را متهم کنم. تا وقتی که یاد بگیرم درس را. که رویاها را نمی شود به مالکیت درآورد. که نمی شود دیگری را ملامت کرد به رویایی شاید مشابه.
اشتراک در:
پستها (Atom)
