پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

Red: Let me tell you something my friend. Hope is a dangerous thing. Hope can drive a man insane.

*
Andy Dufresne: [in letter to Red] Remember Red, hope is a good thing, maybe the best of things, and no good thing ever dies.


سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۰

بعد می نشینی با خودت حساب کتاب می کنی. جمع می زنی دقایقی را که صرفِ شان کرده ای. و تمام کارهای عقب افتاده ات را و تمام شب هایی که تا دیر وقت بیدار مانده ای به جبرانِ آن دقایق. رابطه خیلی وقت است که تمام شده. از همان لحظه ای که شروع به حساب و کتاب کرده ای.

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰

صبح هایی هست که آدم بیدار می شود و قبل از اینکه بنویسد می رود نوشته ی دوست عزیزی را می خواند و هر چه واژه که می خواسته بنویسد از ذهنش پاک می شود و فقط یک تصویر می ماند. عزیزی، تنها، کیلومترها آن طرف تر نشسته بوده، در تاریکنای قبل از طلوع، چه بَرَش گذشته که بدل شده به این کلمات.
و می دانی، حالا من هی بگویم عزیزی تو، این لحظه را، این حال را می بینی در این چهار حرف؟

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۰

آدم گاهی دلش می خواهد کنجی داشته باشد در اتاق اش برای لم دادن. بعد نگاه می کند به گوشه ی خالی اتاق و یادش می افتد که یک چیزی بود، یک جور صندلی که شبیه خرمالوی بزرگی بود که می شد روی اش ولو شد. بعد هر چه فکر می کند یادش نمی آید اسم صندلی چه بوده. حتی نمی داند اگر که برود توی مغازه چه طور باید وصف اش کند. شروع می کند به گشتن توی اینترنت و زود پیدا می کندش. می فهمد که اسمش «گونیِ لوبیا»ست.

بالاخره یک روز یک گونی لوبیا می گیرم و رویش لم می دهم و کتاب می خوانم و حظ وافر می برم...

سه‌شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۰

تاوان و جبران را در واژه نامه نگاه می کنم. می بینم چه قدر نزدیک است معنایشان. و با این حال در تاوان باری هست، مثل داغی که دردی از کسی دوا نمی کند و فقط بر دردها می افزاید. مثل اینکه بخواهی دردی را و خطایی را با تحمیل دردی دیگر، نه به نیت التیامِ آن دردِ آغازین، که به نیتِ دردِ محض، پاسخ دهی. جبران اما درش امید هست. زندگی است. تلاش است برای بهتر شدن. و درد هم اگر باشد، که هست، راهی است که باید طی شود برای التیام. در جست و جوی التیام.

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۰

ultraviolett / Flickr
http://oldestfashion.blogspot.com/2011/09/blog-post_2033.html
آدم باید یک خانه ای داشته باشد، بعد خانه اش یک گوشه ای داشته باشد و یک پنجره ای آن گوشه باشد و لبه ی پنجره به قدر کافی پهن باشد که بنشیند و به ازدحام کوچه ی خوش بخت نگاه کند. خوب نگاه کند. بعد، خوب که تماشا کرد و از خوشبختی کوچه لبریز شد از لبه پایین بیاید، برود توی آشپزخانه، برای خودش یک چایی دم کند، یا یک شیرینی آماده کند. برود توی یک کاناپه ی گرم و نرم غرق شود. بگذارد لذت چایی در بر بگیردش و یک کتاب ور دارد ورق بزند و موسیقی محبوبش را بگذارد که پخش شود. و ببیند که خودش، همین زندگی ساکت و خلوت خودش، خودِ خوشبختی است. که ازدحام کوچه و همه ی این ها بخشی از دنیای کوچک اش اند. که خوشبختیِ کوچه نه مایه ی حسرت که مایه ی مسرت است.

یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۰

تضاد بیداد می کند آنجا که کسی ادعا می کند بی ادعاست. دادِ سخن می دهد از اینکه چه بسیار کسان را بخشیده، چه بسیار بدی هایی که در حق اش شده را از یاد برده.
سفره ی تنهایی را نمی شود با کسی سهیم شد. همان طور که سکوت را نمی شود به کلام آورد.